روزهای باران زده ی من ...

یک هفته ی تمام اینجا باران بارید و رعدو برق زد و آنقدر هوا سرد شد که شبها چندتا پتو پیچیدم به خودم و باز افاقه نکرد. شاید از آنجایی که بی اندازه دلتنگ خانه و هوای آن طرفها بودم و حالم روز به روز داشت بدتر میشد خدا خواست یک حال اساسی بهم بدهد و یک هفته ی تمام شمال را آورد اینجا میهمانی . هر چه که بود صبحها زیر باران می رفتم کارخانه و از پنجره ی رو به بیرون دفتر ، دشت سرتاپا خیس از مهربانی خدا را تماشا می کردم . عصرها تگرگ میزد و تماشا کردنش از پشت شیشه معرکه بود. حیف که امروز بعد از یک هفته آفتاب درآمد و هوا آنقدر گرم شد که ناگزیر دوباره رفتیم سراغ کولر.و تا برسم خانه گرمازده هم شدم . و این یعنی مهمانی تمام شد. اینجا حالا همان شهر خشک و بی باران است.نامهربان و غریب . بی هیچ حس تازه و مطبوعی از زندگی . تا چشم کار می کند کویر است و کویر . درختهای خشک و سبزه های سوخته .....هر چه که بود هوای یک هفته ی اخیر حالم را بهتر کرد . استعلاجی ام تمام شد . حالم هم خوبتر شد. دردم کمتر. و حالا اصلا درد ندارم .

فردا میرویم شمال و من تا دلت بخواهد کار روی سرم ریخته .هنوز وسایلم را جمع و جور نکرده ام . و آنوقت همین نیم ساعت دیگر هم باید بروم جایی و تا آخر شب درگیرم تا دوباره برگردم خانه و خدا می داند کی کارهای باقیمانده ام را انجام خواهم داد . هرچه که هست تا آخر هفته خانه نیستیم و چه خوب . چیزهای زیادی هست که باید برایت بنویسم . یک عالمه حرف که فرصت نکرده ام از هیچ کدامشان برایت بگویم . باید بروم و برگردم و آنوقت از سر فرصت برایت بنویسم از آنچه می گذرد ... آنچه گذشت .

تا همینجا نگه میدارم  حرفهارا.

/ 4 نظر / 12 بازدید

بسیار زیبا بود/ اگه خواستین به وب من هم سر بزنید http://af77.persianblog.ir/

سپید

..× نمیدانم چه گذاشته یا میگذرد .. فقط میدانم بیصبرانه منتظرم تا بخوانم . +: سفرت بخیر نیل .. خوب و خوش و سلامت هم .[قلب]

شهر من هم یک ریز باران می بارد... نیل ! منتظر هستم بیایی و بنویسی و با اشتیاق بخوانم. [قلب]

ساغر

شهر من هم یک ریز باران می بارد... نیل ! منتظر هستم بیایی و بنویسی و با اشتیاق بخوانم. [ماچ]