در پایان سفر....

قرار بود یک روز توی  تعطیلات بهاری بنشینم و با فرصت  آرام برایت بنویسم از یک سال طولانی  که بالاخره تمام شد. از آنچه گذشت از خوشی ها و ناخوشی ها . خاطرات و خیال و رویاها . برایت بنویسم از زندگی . این جادوی لبریز بی مانند . می خواستم بنشینم اینجا و برایت بنویسم از عشق . از زیبایی بی پایان عشق . از رنگین کمان که می تواند دگرگونت کند و آقتاب که می تواند سبز نگهت دارد .و راستی در انتهای هر رنگین کمانی خمره ای از سکه های طلا پنهان است که من هنوز پیدایش نکرده ام .... تا انتهای رنگین کمان راه بسیاری مانده به گمانم ....منتها .... حالا در آخرین روز تعطیلات بهارانه اینجا نشسته ام و نوی سرم هیچ خبری نیست انگار. شاید از بی خوابی دیشب باشد و فکر و خیال که یک لحظه راحتم نگذاشته . به نظرم این فکر  که آدم بتواند توی تعطیلات عید استراحت کند بیهوده است .  دیرخوابیدنهای مدام و دیر بیدارشدنهای مدام تر تنها بیشتر خسته ات می کند . فقط خوبی اش به این است که چهارچوبها شکسته می شوند . با خیال آرام عقربه های ساعتت می توانند به هفت صبح برسند و کک ات هم نگزد . پهلو به پهلو بشوی توی تختت و به بدنت کش و قوس بدهی ! " هی ! من توی  تعطیلات هستم !"  اره . در همین حد خوب است . تعطیلات پر رفت و آمد و پر سفری داشته ام . آرام  و قراری در کار نبوده هیچ . همه اش به سفر رفته ام .هر چند سفر کردن از تفریحات  دیوانه واریست که خیلی دوستش دارم و زندگی جای ایستادن در یک نقطه نیست .... اما .... هووووم ! کمی نیاز به سکون داشته ام توی این تعطیلات که نصیبم نشده . به هر حال ، فردا برمی گردم خا نه ام .خانه ی  جدیدم توی شهری که دوستش ندارم . و فکر کن چه می توانم حالا برایت بنویسم ؟ جز جملات بی سر و ته و ناراحت کننده از بازگشت ؟! دلم  نمی خواهد برگردم و این خواسته ای است که اجابت نمی شود مگر با تعویض خیلی چیزها . می دانی که !

چمدانم را صبح بستم . اینجا هوا آفتابی و گرم گاهی این میانه باد خنکی هم می وزد و سرشارمان می کند از خوشی . تمام دیشب را باران بارید و من دلتنگ تر از قبل ... توی تختم چرخیدم . این پهلو به آن پهلو .... بی آنکه شب تمام بشود . آخرین شبی که توی تعطیلات گذرانده ام اینگونه گذشت به هر حال . و فردا روز بازگشت است . عصر اینجا مهمانی شام دارند. قبلش یک چند جایی مانده که باید دونفره برویم سر بزنیم .و بعد به هر حال شب هم تمام خواهد شد .... و این پایان  هجده روز تعطیلات بهارانه است .... توی این تعطیلات هیچ کار مفیدی نکرده ام جز سفر . و خدا را شکر همین یک قلم را توی کارنامه ام دارم حالا !  یک کتاب صد صفحه ای همراهم بوده که هنوز حتی فصل اولش را هم نتوانسته ام تمام کنم و این دیگر شاهکار است به نظرم . هیچ فیلم خوبی ندیدم جز یکی که خواهره آن اوایل تعطیلات برایم گذاشت و اسمش هم هیچ یادم نیست . فیلمهای اسکار امسال را توی فلشم دارم و هنوز هیچی به هیچی . حتی  کلاه قرمزی 93 هم نه ! آنوفت به خیالت چه باید بنویسم از تعطیلات برایت ؟ جز آنکه به دیدن آدمها رفته ام . و این البته محشر است ....آدمهای عزیزی که تکرار نمی شوند هرگز. و دیدن اشان ، خاطره ی دیدن اشان همیشه ماندگار خواهد بود .

نگران نباش . یک یادداشت خوب بالاخره خواهم نوشت . وقتی از این کرختی در بیایم حتما باید بنویسم .  حالا اما . خواب آلودم . خسته ام و فکر مهمانی شب کلافه ام می کند . حالا باید کمی دراز بکشم و بگذارم پلکهام استراحت کنند . دارند روی هم می افتند .خواب ...خواب ، خواب ....... دارم میمیرم برای خواب .......بگذار کمی بخوابم بهار بی انصاف !

پ.ن : و راستی سال نو مبارک ......

/ 3 نظر / 28 بازدید
sara

سلام دوست عزیز یک سایت درست کردم در زمینه ی جدیدترین قالب های وبلاگ . قالب هایی مطابق با محتوی وبلاگت هم هست ممنون میشم بهم سر بزنی و از قالب ها دیدن کنی

سپید

[رویا]

ساغر

سلام نیل هر طور که بنویسی میخوانم و عاشق نوشته هایت هستم. دخترک ؟ چشماتو وا کن ..بهار اومده...