من باب شب نوشت

از وقتی کتی و مامان بزرگ برگشته اند ، خواهره جل و پلاسش را جمع کرده و هم خانه ی آنها شده . بیشتر از سه هفته است . و از آن موقع تا حالا من عملا تخت نادیا را اشغال کرده ام ، اینکه می گویم اشغال یک حقیقت است ، یک شب آن سمت اتاق روی تختش کنار پنجره خوابیدم و دیدم هی بد جایی نیست . پس تمام وسایلم را منتقل کردم آن ور ، حتی لباسهای پخش روی تختم را .و حالا اینجا امپراطوری کوچک بخت برگشته ی شخصی شده است برای اولین بار ! 

 اینروزها به یک مصرف کننده ی محض تبدیل شده ام . تمام مدت درگیر کارهای شخصی خودم هستم و اگر فکر کنی خانواده دو زار می تواند روم حساب کند ، نچ ! اشتباه فکر کرده ای . امروز مثلا ، اتفاق احمقانه و بی شرمانه ای افتاد .من صبح از خواب بیدار شدم با صدای مهیبی که از بالا سرم به گوش میرسید ، همسایه ی طبقه ی بالا لوله کشی داشت  گویا ! بعد صدای زنگ اس ام اس آمد و بعدتر یکی ما را شسته روی بند پهن کرد . صبحم به اندازه ی کافی به هم ریخت و می توانم بگویم تمام روزم حتی . اعصابم خورد و خاکشیر شد و در نهایت از پس هیچ کاری بر نیامدم . و خانواده برایم تاسف خورد !هوووم .

بعد انگار تمام روز تمام اطرافیانم با هم قرار گذاشتند یکهو به تلفن های من جواب ندهند . دقت داری که پشت خط کسی منتظر ماندن چقدر ظالمانه و پدر در آور است ؟ من تمام امروز را در حالی که به شدت درب و داغان بودم پشت خط ماندم و آخرش هم هیچی به هیچی . به طرز شگفت آوری این شیوه ی زندگی من را متحول رده است . اصلای انسان خجسته ی شده ام تازگی ها ه ...بماند .

این بود غر های امشب من .

با تشکر ...

/ 4 نظر / 7 بازدید
سحر

کی گفته تو غر میزنی؟ حالشو بگیرم؟ :دی [لبخند]

نیلوفر

اوووخی!!!!!!!!!!! امیدوارم در همه فرداهات بهترین ها رو داشته باشی[ماچ]

سپید

اصن تختای خواهره ها جون میده واسه اشغال کردن .. اصولن هم همیشه بهترین جاها رو انتخاب میکنند .. پشت خط موندن بد فرم میگیره این حالتو .. مخصوصن که انگاری همه با هم تبانی کنن واسه ور نداشتن ِ گوشییاشون...[نیشخند]

پرواز

پس یه دعوای مفصل افتادین[نیشخند]