(1)

هیچ وقت نفهمیدم تولد من نتیجه ی یک اشتباه ناخواسته بوده است  یا یک تجربه ی شیرین  عشق بازی  یا شاید هیچ کدام . یا هم چیزهای دیگری که همه اشان را نمی شود روی کاغذ آورد . هر چه که بود  روزهای زیادی فکزم را درگیر کرد . با این حال این فکری است که این روزها دارم نه آن وقتها ....می دانید , این چیزها  را سخت می شود برای یک دختر بچه پنج ساله ی کنجکاو توضیح داد . مادرم تا سالها اصرار داشت به من بقبولاند که تولدم  در این خانه فرایند پیچیده و غیر قابل توضیحی داشته . البته غیر قابل توضیح برای من . چون از نظر او یک دختر بچه ی پنج ساله نمی تواند این فرایند را درست درک کند.  اما من با توضیحات جامع او از همان ابتدا متوجه نقش غیر قابل انکار لک لک ها شدم . گویا یک لک لک مهربان تصادفی من را از بالای دودکش خانه امان انداخته بود پایین . و  ظاهرا بعد هم فراموش کرده بود دنبالم بیایید .پدر و مادرم هم  دنبال لک لک نگشته بودند . آنها دلشان یک دختر کوچولوی لپ گلی بامزه می خواست تا اوقاتشان را شیرین کند و کمتر با هم بجنگند و من از آسمان افتاده بودم پایین . درست وسط زندگی اشان .چی از این بهتر ؟ به   این ترتیب من در این خانه ماندگار شدم . برای خودم یک مامان بابای حسابی پیدا کردم . یک خانه ی گرم و نرم . یک گربه ی پشمالوی همیشه خوابالو  به اسم  " آقای خپل " که تمام روز درست جلوی شومینه لم میدهد و از جاش هم تکان نمی خورد . دو تا مرغ عشق رنگی بامزه به اسم "آقا و خانم مرغ عشق" که اثیر همدیگرند انگار و هیچ توجهی به باز بودن همیشگی در قفس  اشان ندارند .یک خانه ی نقلی و جمع و جور که عملا برای چهار نفر ساخته شده است و ما یک خانواده ی چهار نفره هستیم که با حیوانات خانگی امان می شویم هقت نفر .  و مهم تر از همه یک خواهر کوچیکه ی همیشه نالان و ناراضی از جهان خارج و  داخل خانه که با تولد یکباره اش در سن هقت سالگی من تمامی محاسباتم را در مورد لک لک ها به هم ریخت و من تازه متوجه شدم که لک لک ها بچه ها را از توی دودکش پایین نمی اندازند آنها را توی دل مامان ها جاسازی می کنند ! احتمالا من هم باید همینطوری مثل خواهر کوچیکه سرو کله ام توی این خانه پیدا شده باشد .  حالا می فهمم که مادرم حق داشت تولد من هم فرایند پیچیده و فیر قابل توصیفی بوده که بهتر است از خیر زیرو رو کردن اش بگذرم . هرچه که بود حالا این منم :

یک نیل شگفت انگیز !

اینجا توی یک خانه ی نقلی و کوچک همراه با پدر و مادرم .خواهر کوچیکه ی همیشه ناراضی ام , آقای خپل همیشه خواب آلود , و آقا و خانم مرغ عشق ! زندگی می کنم .  گاهی پدر بزرگ و مادربزرگم هم به ما ملحق می شوند و به این ترتیب ما یک خانواده ی خوب و آرام و بی هیاهو را تشکیل می دهیم . من به مدرسه می روم  دوستان خیلی کمی دارم . چون زیاد اهل حرف زدن و ارتباط گرفتن نیستم  . اوقات خیلی خوشی را توی مدرسه نمیگذرانم چون تمام بچه ها با من فرف دارند . آنها حرف هم را خوب میفهمند اما در مورد من ... به نظر میرسد نه انها حرف من را میفهمند و نه من حرف انها را ... البته چندان اهمیتی ندارد .... من عاشق کتابهای مصور هستم . تن تن را می پرستم . یک عروسک پارچه ای به اسم "گولیا " دارم که یک صورت واقعی دارد ( صورتش پارچه ای نیست ) . این اسم عجیب و غریب _ گولیا _ را از توی یک کتاب پیدا کرده ام . یک شب که دزدانه زیر پتو و با کمک چراغ قوه ی باباهه یکی از کتابهای ممنوعه ی مادرم را می خواندم کشفش کردم . داستان در مورد یک دختر آلمانی بود به گمانم که بعدها یک سرباز میهن پرست شد و از کشورش خانه اش و خانواده اش تا آخرین قطره ی خونش دفاع کرد . آخر کتاب عکس هایش هم بود عکس های واقعی . یک جا موهای بور قشنگش را از دو طرف بافته بود و صورتش درست شبیه صورت عروسک من بود و من عاشقش شدم . عاشق کتابش زندگی اش داستانش و اینطوری بود که اسم عروسک موطلایی من با آن موهای بافته از دو طرفش "گولیا " شد ! یک اسم عجیب و عریب و نامفهوم برای همه جز مامانه ....و به همین  ترتیب بود که شصت مامانه از خواندن دزدانه و  نیمه شبانه ی کتابهایش هم خبردار شد !

/ 4 نظر / 22 بازدید
سوسن جعفری

همزاد جونم عشقم شصتش خبردار نشد، شستش خبردار شد [ماچ] ادامه بده ادامه بده دوس دارمش [قلب]

سپید .

چن صد سال میگذره انگار از آخرین کامنت ما اینجا .. هوم. [رویا] سیمای زنی در میان ِ جمع .. هی دخمله .. بار ِ دیگر خانه ات آباد بگو سیب . [گل]

ساغر

هی نیل؟ چه متن جالبی. انگار که گشته باشی و از پست های ساها قبلت کپی کرده باشی اینجا. همچین مزه ای داره.

سلام

یکی از معایب آهنگ گذاشتن روی وبلاگ اینه که وقتی بیننده داره آهنگ دیگه ای گوش میکنه یا باید آهنگشو قط کنه یا صفحه رو ببنده.