با تشکر از خانواده ی ایرانی !

از مضرات هم اتاق بودن با خواهره آن است که همین حالا که اینجا نشسته ام و این یادداشت را می نویسم بیشتر از آنکه بتوانم جمله های توی ذهنم را تایپ کنم هی تایپ می کنم " دوزخیان مردمانی بدبخت و ذلیل اند که مورد لعن و نفرین خداوند هستند و ..." و جملاتی از این دست که توی دینی هزار سال پیش از این خوانده ایم خودمان و هنوز که هنوز است همان است که بود و خواهره از عادات ناپسندی که دارد این است که صداش را بی اندازد توی اتاق خواب مشترکمان و تند تند جملات کتاب را تکرار کند با خودش تا فردا یک وقت خانم معلم عبوسی که چهره ی دوست نداشتنی و اخمالویی هم دارد ( تا یادم هست تمام معلم های دینی قرآنمان همین شکلی بودند ) بهش گیر ندهد که چرا نمی تواند فرق میان دوزخیان و برزخیان را توضیح دهد ! من نمی توانم به خواهره خورده بگیرم که مثلا چرا بلند درس می خواند در حالی که خودم تمام وقتی که درس می خواندم صدام اصلا در نمی آمد و لبهام هم حتی تکان نمی خورد و گاهی همه اصلا شک می کردند که درس می خوانم یا که چه ؟ اگر بخواهم به خواهره گیر بدهم او مثل همیشه از حقوق شخصی اش خواهد گفت اینکه او "حق دارد " چون دست بر قضا توی خانواده ای به دنیا آمده که همیشه ی خدا خانه های دو خوابه داشته اند و او چه تقصیری دارد که بقیه ی دوستهاش ممکن است اتاق خواب شخصی داشته باشند و بتوانند توی اتاقشان هر کاری که دوست دارند انجام بدهند و او باید دست بر قضا با من هم اتاق باشد و نتواند بلند درس بخواند حتی ! خب من حوصله ندارم کائنات را باز زیرو رو شده ببینم اینجا و راستش حال طناب کشی و تقسیم بندی و پرده زدن وسط اتاق را هم ندارم و دیوارها را هم حتی حاضرم ببخشم به خواهره که غر نشنوم ! در حال حاضر قلمرو من همین تخت خواب قدیمی و عزیز خودم است که اگرچه از نظر خواهره چیز مزخرف و بیخودی است و تازه از مد هم افتاده چون متعلق به سالها پیش است ، اما من آنقدر باهاش خاطره دارم که نخواهم دل بکنم ازش ! اینجا نشسته ام پتو را پیچیده ام  دور پاهام خرس آمربایی را زده ام زیر بغل ( خرس مربایی خرس مهربان هیکلی و قهوه ای رنگی است که اصلا هم رنگ مربایی ندارد منتها بنا به آنکه خاطره ی مربایی  رنگی را از قدما به دوش می کشد به این نام نامیده می شود .بعله ) لپ تاپ را گذاشته ام روی زانوهام و تند تند با اندک حواسی که هنوز از میان دوزخیان و برزخیان و اندوخته های آخرت و بهشت و توصیف جهنم و آتش برایم مانده یادداشتکی می نویسم بعد از عمری !

اتاق خواب ما طی این همه سالی که  خانه عوض کرده ایم هیچ وقت اتاق خواب کوچکی نبوده . از آن اتاقهایی نبوده که تویشان فقط بشود یک دانه تخت یک نفره چپاند و خلاص .نه ...همیشه آنقدر فضا بوده که بشود توش دو تا تخت ، یک کتابخانه ، یک میز کامپیوتر و امثالهم و متعلقاتشان را جا داد . با این حال ، اگر همین حالا دست بر قضا راهت بی افتد اینجا و بخواهی سرک بکشی توی اتاق ، تنها چیزی که به ذهنت می رسد این است که آخرین جنگ جهانی موجود از اتاق خواب ما دقیقا از همین جا آغاز شده و به گوشه های دیگر جهان کشیده شده است . اینجا مرکز یک نبرد جانانه است بین شلختگی و درب و داغانی اعصاب ِ مشترک ِ دو عدد خواهر بیش از اندازه متفاهم. مامانه آنقدر قطع امید کرده که پاش را توی این اتاق هم نمی گذارد و اگر گاهی راه باباهه به اینجا بخورد آنقدر تا 24 ساعت بعد غر می زند که ما مجبور میشویم به شکلی کاملا نمایشی دستی به کنار گوشه ی اتاقمان بکشیم اما از آنجا که عمیقا دستی به کنار گوشه ها نمی کشیم و این دست کشیدن بسیار سطحی است ، نتیجه نمی شود آنچه انتظار داریم و طولی نمی کشد که بار دیگر باباهه جمله ی معروفش را برامان تکرار می کند " من واقعا متاسفم ! " . حق با او است من به او و به مامانه حق می دهم .آنها پدر مادر خوب و بی تقصیری هستند که منتهای مراتب هیچ وقت نخواسته اند یک خانه ی سه خوابه تهیه کنند و از آنجا که در این مورد هم به آنها حق می دهم نمی توانم اینجا جمله ای بر علیه اشان بنویسم جز اینکه " با تشکر از خانواده ی ایرانی " . به هر حال من نمی توانم به تمیز و مرتب بودن این اتاق خواب هرگز امیدوار باشم . این تقصیر من و خواهره هم نیست حتی . ما نمی توانیم هماهنگی های لازم را با خودمان و برنامه هامان و اسباب و اثاثه امان به عمل بی آوریم و این می شود که همه چیز درهم برهم و شلخته به نظر می رسد و کاغذهای باطله حتی از توی سطل آشغال ِ زیر میز سرریز می شوند  پایین و تنها کاری که خواهره می کند این است که سطل را اندکی جابه جا کرده رو به من اعلام کند : ببین کاغذات داره میریزه بیرون ! و تنها عملی که من انجام می دهم این است که سرم را بلند کرده نیم نگاهی بی اندازم و پوووووف ِ بلندی بپرانم ! بعله ! ما تنبل و شلخته نیستیم .فقط اندکی حال نداریم . و امیدوارم شما با خواندن این یادداشت واقعا ناامید نشده باشید .که اگر هم شده باشید خب ، کاری اش نمی شود کرد.

خواهره گاهی به شدت مهربان می شود در این جور مواقع او بیش از اندازه گوگوری مگوری و دوست داشتنی است .این مواقع اکثرا در زمانهایی اتفاق می افتد که او خواب است و ساعت از نیمه شب گذشته است . روشن است که در باقی زمانها من و خواهره بسیار اختلاف نظر داریم و بسیار با هم لج ایم و بسیار حال همدیگر را می گیریم اما در حقیقت بسیار به هم عشق می ورزیم و این حقیقتی انکارناپذیر است . مامانه عقیده دارد که همیشه چنانچه ما دو خواهر را توی خانه تنها رها کند از عاقبت ماجرا می ترسد چراکه ما آبمان توی یک جوب نمی رود و ممکن است خانه و البته اول از همه اتاق خواب مشترکمان را که تمام اختلافات از آنجا نشات می گیرد به آتش بکشانیم . برخلاف این نظر مامانه  ، ما ، زمانهایی که او مسافرت باشد بیش از اندازه با هم متفاهم مهربان و هم عقیده ایم و اتفاقا خیلی هم اتاق خوابمان در آن زمانها ترو تمیز است . و این رازیست که هنوز خودمان هم نمی دانیم دلایل اش چه و چه است .

خواهره دارد حالا از دلایل "نفس و فرشتگاه چپ و راست روی شانه ... و از اینها "  می خواند و من نمی دانم آیا این یادداشت را درست نوشته ام یا آنچه خواهره تکرار می کرده را منتقل نموده ام به هر حال هر چه که هست من حالا می دانم که " می شود با روح پاک حقایق جهان غیب را مشاهده نمود و " "این میانه چشم بصیرت بسیار مهم است " .

پائیز شلوغی را پشت سر می گذارم . کلاسهای بسیاری را می پیچانم کم و بیش درس می خوانم چرا که بالاخره بعد از دو سال توانستم مثل ک بچه ی آدم به نتیجه برسم و بفهمم چی باید بخوانم اصلا برای ارشد . و هر چند که حقیقتا حال و حوصله ی هیچی را ندارم اما خوب می خوانم و چنانچه از مضرات اتاق مشترک در امان می بودم بهتر می خواندم و اگر این را به مامانه بگویم مثال می زند که عروس رقص نمی دانست می گفت زمین کج است " و از اینها . به هر حال من رقص بلدم و درس هم  دوست دارم و ارشد اصولا چیز خوبی است منتها بسیار به مکانی سوت و کور نیازمندم که در دسترس نیست و ما می سازیم و شاید اصلا قبول هم نشویم چرا که از دانشگاه آزاد بدمان می آید و دانشگاه سراسری هم نیازبه اتاق سوت و کوری دارد صد در صد و به هر حال اینگونه فعلا روزگار می گذرانیم . گاهی بعد از پیچاندن کلاسهام شاگردام بهم اس ام اس می زنند که " چقدر عاشقتانیم " و من خودم هم هم زمان عاشق خودم می شوم چرا که  زیر این باران و توی این هوای یخچال کی می تواند خودش را برساند آموزشگاه و تازه اگر برساند هم کی بنشیند درس بخواند ؟ ارشد چه می شود پس ؟ اینها را برای شاگردهام توضیح نداده و می گذارم همچنان عاشقم بمانند چرا که من خودم هم در کودکی و نوجوانی و بعدش در دانشگاه هر وقت معلم دبیر و استاد نیامد سر کلاس عاشقش شدم .

این بود انشای من در این باب که  "پاییز خود را چگونه می گذرانید ؟"

/ 6 نظر / 7 بازدید
ادموند

با تشکر از خانواده ایرانی با تشکر از خواهران خانواده ایرانی با تشکر از نیلوفر ایرانی [گل] بعد از مدتها بالاخره یک نوشته بلند اینجا گذاشتی . و اینجانب بسیار راضی ام . خرس مربایی با پیشینه مربایی باید خواستنی باشد . با خواهره ها باید ساخت من سالها ساختم شاگردانت را می فهمم خانم معلم و در آخر دلم برای نیلوفر ایرانی تنگ شده بود ممنون خانم رنگین کمان

مهرداد

سلااااام... خوبین ابجی خانم؟؟؟؟؟؟؟ میگمااا اینقدر به ته تغاریها گیر ندین ... خودم هم همینجور بودم... همش این بزرگا به ما ته تغاریا گیر میدن ... [کلافه] ------------ تشکر از خواهره ایرانی ... ولی من وابجیم همش درحال کل کلکردن و اخرش همکه میدونید به دعوا میکشه !!! ولی خب چند مدتیه ابجی دومی که فرستادیمش بیرون اتاقامون هم جدا شده!!! و قدری ارامشرابیشتراز قبل لس میکنیم ----------- شما استاد زبان هستیننننن فک کنم...درسته؟؟؟ابجی منمزبان میخونه ... ولی من اصلا حالیم نمیشه یعنی اصلا حوصله خوندن زبانو ندارم ...[گریه] ----------- ایشالا ارشد هم موفق میشین... خببرم دیگه.... موفق باشی ابجی مهربون[گل]

مهرداد

یخرده از حروف تایپ نشده و من موندم چرا این کلیدای کیبوردم با من لج کردن!!!! فردا امتحان دارمااا دعام کنید... خدانگهدااااااااااااااار[خداحافظ]

سپید

واااااااای نیل گاهی این جنگای بین ماو خواهر ه ها از جنگای صلیبی هم بدتر میشه .. اما دیدی بعضی وقتا .. تا این مامانه ها میان که میان جگری کنن به قول خودشون و بین ما آتش بس اعلام کنن .. ما طی یک حرکت انطهاری یا انتهاری؟؟؟هوووم؟ با هم دوس میشیم .. انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده .. و این وسط اونا میمونن که ما دوستیم یا دشمن؟؟؟[عینک]

سوسن جعفری

شما را نمی‌دانم ولی معلم‌های قرآن و تعلیماتِ دینی من همیشه زیبا و دوست داشتنی بودند با صدایی که هرگز بلند نمی‌شد سر کسی و لبخند می‌زدند و عاشقشان بودیم. این بود انتقاد بنده! «تعمیم دادن صحیح نمی‌باشد!» بعله!

ساغر(هوای بارونی)

نیلو! منم حسابداری خوندم.این ترم لیسانس میگیرم.هلو هم گذروندم. ‏...با آجی هم اتاقی ام.راهنماییه.