از یک تابستان داغ ... یک کویر خشک ... و یک خیابان پر درخت ....

مدتها گذشته است . امروز جلوی آینه ایستادم . دختره ی توی آینه را تماشا کردم و خیالم از دیدن قیافه اش راحت شد . چند ماهی بود که خودش را قایم می کرد از تمام آینه ها . منتها حالا خوب می داند که همه چیز تمام شده و رفته پی کارش . گاهی شبها لیندا تا پای پنجره ام خودش را میکشد بالا : هی سلام ! سرم را زیر بالشم فرو می برم .: نه برو ! من صدایت را نمی شنوم . تو تمام شده ای ! تو دیگر وجود خارجی نداری . تو مرده ای .... همزمان دست یخی را روی سرم حس می کنم : دست از سر من بردار . داری دیوانه ام می کنی . برو به همان جهنمی که ازش آمده ای . برو گورت را از خوابهای من گم کن . برو پی کارت لعنتی ... لیندا را تماشا می کنم که عقب می نشیند . هنوز هم همان است که بود موهای خرمایی تیره ، صورت کشیده و چشمهایی که شب تویشان موج می زند حالا . قبلا ها رنگ چشم هاش به گمانم روشن تر بود . چه فرقی می کند . مهم این است که لیندا تمام شده . بازی به آخر رسیده . آره . همه اش یک بازی حساب شده بود . یک قمار لعنتی ... توی همچین روزهایی بود ، دقیقا چهار سال پیش . توی آخرین روزهای خرداد ماه ، من به شیخی دلبستم که عابدانه زندگی می کرد گویا ، زاهدانه .... و تمام دنیای من مردی بود که آرام و یواش از تمام خوابهای جهان می گذشت بی آنکه چینی نازک تنهایی دلی را بشکند ... من اعتراف می کنم که توی قمار چهار سال پیش باختم . این را آرام و آهسته به لیندا می گویم . بهش می گویم که خیلی درب و داغان تر از آنم که توی خانه ام دوباره جاش بدهم و بهتر است برگردد به همان دنیایی که ازش آمده یا اگر نه ، اگر دلش می خواهد برود سراغ شیخ خودش ... می گویم تو حالا دیگر مال من نیستی . من حوصله ی خودم را هم ندارم چه برسد به تو ... به کاپیتان ...به پیرمرد ...به کاسه ی آبی که شکست ...من تشنه لب ... از بی آبی جان دادم . به دنبال هیچ مقصری نیستم . زندگی یادم داده که هیچ صد در صدی وجود ندارد .معادله ها بی معنی اند .. شطرنج با خدا یعنی همین ! منتها من همبازی ام را عوض کرده بودم . همبازی من شیخ پیاله شکنی بود که در عابدانه ترین لحظه ی تاریخ ، سبو را بشکست ...

لیندا ساکت و آرام ایستاده آن گوشه . تمام شب پچ پچ اش را می شنوم با نمی دانم کی ! منتها جان ندارم خودم را از تخت بکشم پایین یا باهاش همراهی کنم . تمام زندگی ام توی چهار ماه گدشته خلاه شده در کار و کار و کار ... و کویر ... عصرها وقتی توی ماشین نشسته ام و دارم بمی گردم خانه ، دوردستهای طلایی رنگی را تماشا می کنم که زیر تابش داغ آفتاب می درخشد ... بعد با خودم خیال می کنم : هی نیل ! زندگی با تو چه کارها که نکرد ! کی فکرش را می کرد لیلا ؟ تو بگو مرد منی یا لیلا !؟ تمام بدی اش به این است که حتی نمی توانی جواب سوالهایت را پیدا کنی . زمان مطلقا کار نمی کند . از حرکت ایستاده گویا و روزی روزگاری تو ، از یاد رفتی ! مردی ! جان دادی ! دلم برایت می سوزد نیل ! دلم خیلی برایت می سوزد نیل .... لیندا آرام می خزد توی تختم می گوید : فکر کنم وقتی آدم دلش به حال خودش بسوزد یعنی خیلی ناامید است نه ؟ بیچاره آدم ....

چیزی نمی گویم . خسته و بی حوصله ام . هوا داغ و تب کرده . چشم هام را می بندم و یک خیابان دراز را به خاطر می آورم با درختهایی سبز و سر به فلک کشیده . خودم را میبینم که دستهایم توی دستهای او است . دارد بلند بلند شعر می خواند توی خیابان . دستهام را محکم می فشارد ... خیره می شوم توی چشم هاش ، آرام و مظمئن است ... این مرد من است . آقای میم .الف ! سرم را برمی گردانم .ما تمام خیابانها را پیاده گز می کنیم . و من ایمان دارم که او عاشقم است آن لحظه ... چشمهام را باز می کنم . این خاطره ویرانم کرده است . می خندم . بلند بلند بلند ... و کشیده ... نه ! چهار سال بازی با یک سنگ ! این تمام آنچه است که من توی چهار ماه گدشته جسته و گریخته فهمیده ام . او حالا جایی نه خیلی دورتر از من و نه خیلی نزدیکتر ... توی همان خیابان ، دستهای کسی دیگر را به دست می گیرد ، همان شعرها را می خواند . و چشم هاش همان برق گذشته را دارند ... من این قمار لعنتی را سر هیچ باخته ام . و روزی اگر در تپش باغ خدا را ببینم ، علتش را جویا خواهم شد . دم دمه های صبح لیندا رفته است . نمی دانم دوباره برمی گردد یا نه . نمی دانم سراغ صاحبش می رود یا نه . چیزی توی این مایه ها دیگر برایم بی ارزش است . من فقط به همین خوشم که روزهایم را به سرعت برق و باد بگذرانم . تلاشی عبث برای زنده ماندن . از آدمها ممنونم . از آدمهایی که دلشان می خواهد آرامم کنند . اما خب این طبیعت زندگی من است . نمی شود کاریش کرد . من نیل را خودم توی بغل می گیرم .من نیل را خودم آرام می کنم . من خودم با نیل حرف می زنم . من خودم شیخ پیاله شکن را توجیه می کنم برای نیل . من شکستگی های نیل را خودم مرهم می شوم من ن نیل را ... نمیدانم . هی نیل ! دختر ، من هنوز با تو هستم . هنوز خودم را داری ."من " را ... یک "من " غلیظ را ... دوستانم با علاقه ای بسیار زیاد و آتشین فراموشم کرده اند . خیلی هایشان توی دنیای خودشان هستند و لابد حوصله ی شنیدن حرفهای تکرا ری را ندارند . این خوب است . من برایم همین ها خوبند ... همینکه بدانم تا ابد نه کسی هست .نه کسی می ماند .نه کسی دلتنگ می شود .نه کسی غصه می خورد .نه کسی می داند که چگونه می گذرد ...

/ 10 نظر / 17 بازدید
سوسن جعفری

همزاد ...

سپیده

هی نیل ! اولن بازگشت شکوهمندانه .. پیروزمندانه .. غرور آفرینانه تان را به شهرناز تبریک و شاد باش و اینا عرض نموده .. بسی خوشحالمان کرد .. حالا تو هی بگو نع .. نوچ .. ایش ..اما اینجا بهترتر است ! هااا.. دومن ! از این جامپینگا دیدی که یارو یه کش میبنده به خودش و سقوط آزاد .. کسانی هم هستن که اون پایین ایستادن و نیگاش میکنن .. میدونی اونا کیان ؟؟؟ دوستاشن ..! خوبی سقوط آزاد اینه که به دوستات این فرصت و میدی تا بگیرنت .. ما گرفتیمت نیل .. بازم امیدوارم پیش نیاد .. هرگز و هرگز و هرگز .. ولی بازم هستم تا بگیرمت .. اما یادمه کسی هم به من گفت .. این اما پرش توئه ..! تنها خودت و خودت .. باشکوه پریدی نیل ..حالا بیا [بغل] سومن ! این لیندا از این اینویزیبل فرنداست ؟ هوم ؟ هان ؟ آره ؟منم داشتمش ..مال من اسمش سایمون بود .. بعله ![ابرو]

حکیم

سلام نیل.از اینکه اومدی خیلی خوشحالم[ماچ]

یک دوست

شاید وقتش شده است کمی به خودت بیایی ! شاید لازم بود بعضی اتفاقات اخیر ! کمی سرچ لازم داری در درون خودت . من میدانم درد تو چیست خودت هم باید بدانی مگر این که خودت نخواهی که بدانی . باید بدانی چه بر سر آدم می آید وقتی حقیقت ها آشکار می شود. وقتی دروغ ها آشکار می شود. وقتی بازیچه بودن و خر بودن رو تجربه میکنی! سخت است دوستان کم کم پرپر خواهند شد !!!

سوسن جعفری

عزیزکم من که تلفنی بهت گفته بودم، شما یادت نبود :) به هر حال امیدوارم پیش خانواده خوش گذشته باشد به‌ت :*

نیل نمیدانم چرا اینقدر زمان گذشته و چرا من هنوز مشتاقانه می خوانمت حتی روزهایی که تو حتی ذره ای شاید به یادم نبودی من بودم به یادت. حرفی نیست پسش اما دارم فکر میکنم که انگار واقعا دلم می خواهدت. خودت را . قلمت را و زندگی ت را ... نیل تو قهرمانی قهرمانه داستانی که من سالهاست دارم دنبالش میکنم... . . . . . این نقطه ها یعنی کلی حرف ... نیل برگشتنت به شهر ناز مبارک. عادت نکرده بودم به آن خانه ی جدید اینجا ست همه چیز . خوش امدی .

ساغر

این پایینی کامنت من بود. یادم رفت اسمم

آسی

????? کلا و اساسا کامنت های ما/من کشک است دیگر؟ هی نقل مکان و هی ......

افشان

مواظب خودت باش دوست من.