این مهر مهربان دل انگیز ....

 

آدم بعد از یک دوره ی سخت و پرفشار کاری به خودش که می آید میبیند درست در میانه ی مهر مهربان است . حس خوش دوباره تماشای ریز به ریز پاییز عزیز برگ ریز ...دیوانه ات می کند ناخودآگاه این رنگ و  لعاب بی پایان . سرخوش از جاودانگی ... این فصل من است . ماه ِ من ... این حس را توی دنیا نمی شود با هیچ قلم مویی روی دورو دیوارها نقش زد .این حس را تنها می شود نشست به تماشا و ذره ذره لمس کرد . چشید ... باید از آن باشی تا حالی ات بشود حرفم را .با آن و در آن ... همیشه همین طوری بوده ام . کافیست این تابستان عبوس بی حال و نچسب تمام شود ، انگاری تمام غصه هایم را با خودش می برد لا مصب . من می مانم و یک اشتیاق  لبریز .یک رویای پر نقش و نگار جاودانه ی هزار رنگ ... یک لبخند وسیع به اندازه ی تمام وجودم ... می فهمی ؟ باید در آن و از آن باشی تا بفهمی حرفهام را .

اینجا خیلی دیر پاییز می شود انگار یا امسال چنین بوده . زجرم داده تابستان تا تمام شود و من جسته ام  باور کن از دستش . نزدیک بود سرم را به باد بدهد لاکردار . نشد.نتوانست  . خیلی حساب شده و درجا . اما خوبی اش به این است که من بی تجربه نبوده ام. حالا برای خودم خانمی شده ام . یک دخترخانم به تمام معنا . صبور و پرطاقت .گرم و سرد روزگار چشیده . با آدمهای بالا و پایین زندگی کرده و در جوار هزار هزار نقش ،دوره های ممتار گذرانده ... حالا دیگر ان خامی دوسال پیش را ندارم وقتی پام را گذاشتم اینجا . این شهر کوچک یخی .. با تابستانهای داغ و زمستانهای سرد و بادهای تند ویرانگر . این دشتهای فراخ از بی حاصلی که یک روزی برایم فاجعه بودند حالا عادت دارم به تماشای بیهودگی اشان ... به صبرشان ... و پاییز دوباره از راه می رسد همیشه و هم زمان همه چیز را درست می کند انگار .من را هم ... تلاش کرده ام برای تغییرات . تلاش کرده ام برای آنکه پخته شوم . می دانی تو ؟؟؟اینجا حالا بیش از اندازه سرد است . من توی خانه ام نسشته ام پتو را دور خودم پیچیده ام سیب سرخ حوا را گاز می زنم  و این یادداشت را می نویسم . به خانه که می امدم بید بید می لرزیدم و توی دلم فحش میدادم اینجا را که پاییزش هم شبیه پاییز شهرهای ان وری نیست ... منتها هرچه که هست این بید بید لرزیدن هم صفایی دارد برای خودش . نه ؟ حالا هی بخند .یک وقتهای میزند به سرم این هم روش ...

یک شنبه ی گذشته را با عمو عباسی و خانم نازنیش گذراندیم و از تماشای کتابخانه ی پر رونقشان بسی حض نمودیم . من را نمیشد از آنجا سوا کرد . چند تا کتاب قدیمی قرض کرده ام از آنجا . ناباکف و داستایوسکی و چند تای دیگر . و بهمن همه اش غر زد که امان از دست این دختر. درست نمی شود که نمی شود و عمو اسم کتابها را نوشت توی دفترش و من را یاد آن سالها انداخت که منِ ده ساله  از سیمای 23 ساله کتابهاش را قرض می گرفتم و توی دفترش یادداشتتشان می کرد . عمو عباسی را باید ببینی تا بفهمی من چرا اینقدر عاشق این مردم . این پیرمرد عزیز یک رنگ . این دوست داشتنی نازنین ... وقتی شعرهاش را برایمان می خواند و آن حجم وسیع واقعیت که اشکهای دلش را روان می کرد ، او را محکم توی بغل گرفتم به خودم فشردم و بهش گفتم هیچ کس توی دنیا جای شما را نمیگیرد عمو ... باورتان می شود ؟ و لبخند ... لبخند قشنگ و شاد ... عمو و همسرش چند سالی هست که تنها زندگی می کنند .هیچ کدام از بچه ها ایران نیستند . و عمو را وقتهای بسیاری دیده ام که با یاد و نگاه دختر و دو پسرش اشکها ریخته . کاش یک جوری بشود آنها بتوانند دوباره با هم باشند . در کنار هم .... هرچند که با تمام آنچه می دانم کمی بعید است اما ... می شود امید داشت همیشه به سپیدی ... به آرامش و به رهایی ...میفهمی ؟ من و عمو با هم می رویم کلاس . من دوره های ویولن را می گذرانم و عمو دوره های سنتور را . و هیچ بعید نیست همین روزها بهمن هم به ما ملحق شود بس که دوست دارد کارهامان را تماشا کند . . بعد شاید یک تیم بشویم اصلا کسی چه می داند :) قرار است میان کارهام وقتی بگذارم و با عمو و همسرش انگلیسی کار کنم تا کمی روانتر بشوند توی حرف زدن . تعطیلات عید را می روند پیش بچه ها و باید ببینی ذوق اشان را . هی من عاشقشان هستم بی اغراق .

این هفته ی سخت را دارم به خوبی تمام می کنم . آخر هفته ام را با یک دوست عزییییییییییز خواهم بود .یک مهربان قدیمی و خاطره انگیز. دلتنگ آن ماتیک های صورتی ... آن رویاهای کودکانه ی صورتی ... و آن همه خاطره ...هی ! من دارم می آیم تا دوباره ببینمت رفیق . بغلت کنم ببوسمت و بگویمت تمام این سالها لحظه به لحظه به یادت بوده ام . فراموشی در من مرده است . باور کن . چقدر خوب است این حس .این حس هیجان انگیز قشنگ ...

با اینکه تازگی ها من و بهمن آنقدر درگیریم و گرفتار و پر مشغله که کم پیش می آید با هم باشیم ، اما با این حال حسابی اخمهایش توی هم است . انگاری که مثلا هر روز من را میبیند و حالا دوروز براش هزار روز می گذرد ... تمام این هفته اخمو بوده مرد عزیز و دوست داشتنی من و همه اش قیافه گرفته که خب یک وقت دیگر ... می خنداند کارهاش من را . "دیوانه ، حالا آدم سفر قندهار نمی رود که هان ؟؟؟" و کمی لبخند ... از ان آدمهاست که یکهو سرش را می گرداند و از آنکه کنارش نیستی وحشت می کند . مخصوصا که کارهاش این روزها آنقدر فشرده است که نمی تواند این آخر هفته با ما باشد . اوضاعی است خلاصه بیا و ببین .

دارم از سرما یخ می زنم باید یک  کاری بکنم . گرمایشی هامان هنوز راه نیوفتاده . یک لیوان چای داغ می خواهم الان .هی نیل ! بجنب ... این یادداشت را همینجا نصفه نیمه رها می کنم . و شاید بعد ادامه اش دادم کسی چه می داند .... هووووم

 

 

 

 

/ 5 نظر / 19 بازدید
سپید

..* [رویا] خوب مث ِ اینکه همه چی آرومه هو اینا ... منتظر ِ قسمت ِ آتی میمانیم ..

ساغر

درود نیل ِ عزیزم. هر روز می اومدم وبلاگت. امروز که اومدم دیدم آپ کردی گلم. خیلی خوشحال شدم و نشستم همه رو با علاقه خوندم. شهر من هم هوا خیلی سر د شده. الان من هم نشستم محل کارم. پالتو پوشیدم. دستهامو گذاشتم توی جیب پالتو و با میلی وافر خوندمت. لبخند...

ساغر

از خوندن نوشته هات عجیب لذت میبرم. نیل.

مهرداد

سلام شاید بشود این دیرکرد طولانی را با وصفهای زیبا مقایسه کرد ... دلم قد همین وصفها سرحال شده است ، باور کن ! بگذریم ... سرما را درستکی و کامل قورت داده ام و کلهم وجودم درد میکند .میدانی امسال اینجا سرما یکهو امد ، منم طبق روال همیشگی سرما خوردنم ملسه ! یک پتوی گرم و نرم در غافلگیر شدن و فقدان سیستم گرمایشی، میتواند اندکی کار ساز باشد . بدرود بروم دیگر که شدیدا [گل]