آنکه تو را بیشتر ز تو می خواست ....

ضربه هایی توی زندگی ات وجود دارند که دیوانه ات می کنند .که می کشندت ...که ویرانت می کنند ... که جان می دهی ، هر لحظه ، هر ثانیه ... هر .... "نیل " را توی یک روز سرد باران زده کشتم . داشت التماسم می کرد که بگذارم زندگی کند ، با تمام قدرت چسبیده بود به تارو پود تنم . فریاد می کشید .خودش را به درو دیوار می کوبید . هق هق گریه هایش تاب و توانم را بریده بود . اصرار بیهوده اش ... التماس های ویران کننده اش .... اینکه نمی تواست بفهمد چرا ؟ اینکه نمی توانست هیچ چیز را دیگر بفهمد ... نه حتی ، یک معادله ی دو مجهولی ِ ساده را ... نیل ، از دست رفته بود . و در آخرین لحظات بودن ، در تلاش برای حفظ ِ ماندن ... مختصر و مفید جان داد ! مردن سهل ترین کار دنیاست به گمانم و رومن گاری خوب می دانست دارد چه کار می کند ... وقتی که کار دیگری نداشت ... سالها زمان می برد تا زخم کهنه ای التیام پیدا کند ..تا دردی فروکش کند . تا رنجی کم رنگ بشود ... مردن این رنج را کم می کند ...این درد را ... بعد یکهو میبینی تمام شد . تلاش بیهوده ای نکردی و تمام شد . زجری نکشیدی و تمام شد ... قصه ، به سر رسید .... پایان .... نیل آدم این قصه نبود . صبور بود ...اما صبوری هم نکرد حتی دیگر ... غصه خفه اش کرده بود خیلی زودتر ... غصه تا عمق جانش نفوذ کرده بود . ویرانه ...ویرانه ...ویرانه .... و در ویرانه هایش هیچ دستی به دعا بلند نشد ... و در ویرانه هایش ماهی ها گوشت تن هم را جویدند ....  و در ویرانه هایش دریا ها خشکیدند ... زمین چاک چاک شد .... و سرانجام .... درونش آتش گرفت . نیل ! آسوده نبود ... هیچ وقت توی زندگی اش رنگ آسودگی را ندید و بی تردید بهترین لحظات زندگی اش را توی سه سال گذشته سپری کرد ، لحظاتی با درد ، با تلخی و. تلخ کامی ، با شادکامی و لبریز از لبخند ، با عشق .... سرشار از زندگی و بودن و ماندن .... سرشار از ریز ریز لحظه های عمیق و التیام بخش .... بی معرفتی ، زمانی آغاز شد که ساعت از حرکت ایستاد ... دوازده مرتبه نواخت و سکون ... و سکون ... و سکون .... و نیل در تلاش برای زنده کردن یک مرده ، یک رفته ... یک .... بعد آرام آرام شروع کرد به جان دادن ... و التماس ... و اشک .... نه ، این دنیا زیادی کوچک بود به گمانم و بی معرفت ... و نامرد .... و از همین خزعبلات که می گویند این جور وقتها .... اینها را زیاد قبول ندارم . دارم هذیان می گویم و این تاثیر ... است .

این یادداشت را توی شبی می نویسم که باران یک ریز می بارد . شیشه ها یخ زده اند و باد و کولاک دارد خانه را از جا می کند . امروز بیست و هفتم اسفند نود بود . من یک روز دیگر را پشت سر گذاشتم و در پایان نود ، جایی برای خودم سراغ نمیبینم ... و دلیلی ... و حسی ... و نه حتی شوری ... و هیچ تکه ی التیام بخشی این درد را فرو نمی نشاند جز مرگ .... و این پایان تمام دردهاست به گمانم ... عادت می کنیم ...عادت می کنی ... عادت می کنند ...و این چرخه تا ابدیت ادامه دارد .

من ... تلاش کردم ... و این آخرین یادداشت را هم نوشتم حتی ... هی ! حالا می دانم که زندگی ارزشش را نداشت ... نه حتی من ... و نه حتی تو ...هیچ کدام ارزشش را نداشتیم ...زندگی ارزش این همه فداکاری و گذشت این همه عشق ...این همه ماندگاری را نداشت .... کسی را مقصر نمی دانم و نه حتی تو را ... یک جعبه از تمام خاطراتی که برایم مانده ... یک جعبه پر از عکس دوربین لباس عروسک چوبهای دارچین عینک گردنبندها و گوشواره ها ، رژلبها حتی ... یک جعبه پر از خرت و پرتهایی که از آن من بود و از یاد تو .... یک جعبه از تمام هدیه هایت .... آخرین بازمانده های یک رویای بی فرجام و تمام شده ... مجبور که شدی ، دلت ، اگر که مجبورت کرد ، تحویلشان بگیر.نگهشان بدار یا حتی آتششان بزن . بگذار یاد من ، با من تمام بشود ... با "نیل " . در غیر اینصورت می رود ته انبار . و خاک می خورد سالها و چیزی که خاک بخورد هم فراموش نمی شود ... این حق تو است که تصمیم بگیری .این حق من بود که بدانم چرا ... این بهار از راه نرسیده که جهنم شد ... بگذار آسوده تر بخوابم که شنیده ام پایان راه نیست ... ضربه محکم و کاری ... تارو پود وجودم را ریش ریش کرد ... تمام می شود ... تمام می شوی ... و زندگی همچنان ادامه دارد ... و فردا صبح که از خواب بیدار بشوی .ومن توی جهان تو نفس نکشم ...باز هم زندگی در جریان خواهد بو.د ... زیبا و... زیبا و زیباتر حتی ... آسوده ات می کنم از تمام دردهایم ... آسوده ات می کنم از نیل ... این درد بی پایان و تمام نشدنی ....

در انتهای این سال نحس ...سال یاس ... سال دردهای جانفرسا ... می خواهم آسوده بخوابم و بگذارم نود پایان "نیل" باشد توی تمام کتابهای قصه ی دنیا ...و دلم می خواهد تمام دوستانم ... تمام آنها که دوستشان دارم این یادداشت را بعد از آغاز بهار بخوانند نه قبل از آن ...بیزارم از تلخ شدن لحظه هایتان ...

دوستتان دارم تا این لحظه ...

و زمان .... روی ستون فقرات گل یاس .... * در جریان خواهد ماند .

هیچ توضیح اضافه ای در کار  نیست . تنها .... یک متاسفم  غلیظ ...و همین ...

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

/ 83 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساغر (هوای بارونی)

نیلوفر عزیزم ما دوستای شهرنازت و خودت منتظر تو ایم با سبد سبد گل های سرخ انتظار...بانوی لبخند های نارنجی برگرد... وقتی برمیگردی وقتی چند سال گذشت وقتی به امروز ها فکر کردی میبینی چقدر بزرگ شدی چقدر فرق کردی و چقدر نیلوفرانه تغییر میکنی عزیزم زمان خودش حلاله هر چیزه فقط صبوری میخود

ساغر (هوای بارونی)

برای همه ی شهرنازی ها : بچه ها آدرس وبلاگها تون رو هم بذارید لطفا" و برای آمنه: نه آمنه .. نذاری یه وقت غصه ی تو رو بخوریم. قوی باش خانومی. تقریبا میشه فهمید درد ها رو قوی باش و هر چی پیش آمد نذار زانوهات خم شه بانو.

آسی

aaaaaaaaaa cheghad delo gholve!!!!!![نیشخند]

سپید

یکی به من وبلاگ بده خو !!! [نیشخند] ندارم آخه هی 22 نزدیکه ها ! تولد شهرناز ... کاش با میشد با بچه ها تولد بگیریم !!![رویا]

سوده

می خواید تعداد کامنتارو از 100 بالا بزنید...........[نیشخند]

سوسن جعفری

[لبخند]

ساغر(هوای بارونی)

[چشمک][گل]

سپید

فردا تفلد چی بپوشم ؟ هوم ؟[رویا]

سحر

:) آخ آخ مگه میشد به اینجا سر زد!

حکیم

نیل من تازه واردم بین شماها اما دوست دارم...به خودت بد نکن