کارهای ریز و درشتی که این چند روزه تمامی ندارند ....(شمارش معکوس تا کنکور ارشد)

حقیقتش را بخواهی آدم به جایی می رسد که مجور میشود تمام خودش را سانسور کند.بعد بنشیند و هی نگاه کند و هی نگاه کند و ...امان از دم نزدن ! میفهمی حرفم را ؟ وقتی بعد از این همه مدت بخواهی چند کلمه اینجا بنویسی بایدخیلی چیزها را از قلم بی اندازی . رک و راست بگویمت که گاهی حتی به سرت می زند همه چیز را بیخیال بشوی بنشینی و یک دل سیر تنها ،بنویسی .از همه چیز .از همه ی آدمهای دوروبرت . از آنها که در یادت بذر رنج کاشته اند و آنها که بذر امید ...منتها ،نه آنقدر زمان هست و نه آنقدر دل و دماغ . می فهمی که چه می گویم ؟  و از همه ی اینها مهم تر ، خیلی بد می شود وقتی به یاد می آوری خیلی ها اینجا را می خوانند و خیلی ها خیال می کنند باید حتما و بلا شرط بنشینند به قضاوت حرفهای تو . و زندگی ات لابد ! بی کارند میفهمی ؟ بیکار و  منتظر برای آنکه یک نکته گیرشان بیاید برای وراجی! اوه . گویا دارم با ادبیات تلخ سلین حرف می زنم .باید ببخشی . گاهی دختر مودبی بودن کار خیلی سختی میشود .با هر کسی نمیشود مودب بود گاهی باید ادب را گذاشت زیر پا و چند کلمه حرف حساب زد ! حرف اساسی .از آن حرفهایی که تو را به فکر بی اندازد . به فکر آنکه خودت  در آن حدی هستی که کسی را بنشینی به قضاوت ؟ کلاهت را خوب قاضی کن رفیق . از آن فکرهایی که باهاش یکی بخوابانی زیر گوش بعضی ها ....بگذریم .

این یادداشت را در نیمه شب این زمستان سرد می نویسم . در خانه ام . در امن ترین نقطه ی زمین نشسته ام و از یک زمستان طولانی خبر می دهمت . روزهایم سرشار از کارهای ریز و درشتی که گویا در اصل بی نتیجه اند منتها همین ها راضی ام می کنند . چیزی نمانده به کنکور ارشد و تا دلت بخواهد درگیرم .این میانه مرد خوب و آرام و دوست داشتنی من ، همراه نزدیک است .همواره مهربان .همواره دلواپس  ، باید یک روز بنشینم از سر فرصت ، یک دل سیر برایت بنویسم از مهربانی این چشم های سخی. باید بنشینم و بنویسم برایت از این روزهای سخت که در کنار هم سپری کرده ایم و تلاش برای حفط خوبترینها . و زندگی ، آرامشی مدام در بیکرانه ی بیداد ! باید بنشینم و یک دل سیر برایت بنویسم از عشق ! این جادوی بی بدیل که می تواند تو را از عمیقترین رازهای جهان باخبر کند ، شبی هفت  ساله بخوابی و سحرگاه  جوان برخیزی از خواب .... لبریز آرزوهای خوب و دست یافتنی ! می فهمی ؟ باید بنشینم و برایت بنویسم از این روزها که گذرانده ام . گذرانده ایم . و چه شادمانم از این لبریزی .... باید از این همه مهربانی چیزهایی بنویسم تا همیشه در خاطرم بماند این مرد روزهای سخت را ....

کنکور را که بدهم یک عالمه کار نیمه تمام دارم ..

همه اش تک به تک باید به یک جایی برسد . واگرنه خیلی این شاخه آن شاخه پریده ام .

این یادداشت کوچک را عجالتا مزه مزه کن تا دوباره بشوم همان شهرناز قدیمی . هی بنویسم و هی بنویسم و ...تمام نشوند حرفها ....

شبت بخیر

/ 4 نظر / 19 بازدید
ساغر

هی نیل! من خیلی دوستتون دارم. هم تو. هم شهرنازت رو... مرسی که نوشتی . خیلی منتظر قلمت بودم. نووووووش جونم نوشته هات. برکت باشد.

سوسن جعفری

راضی‌ام ازت همزاد :)

سپید

..* [گل] ما منتظر بقیه اش هستیم این خیلی جسته و گریخته بود .. همه جل سخنی بود . [رویا] وای ارشد ..

مدوسا

زمستان سرد و طولانی....زمستان سرد و طولانی....