برای تمام دوستانم و برای زندگی ... و برای شهرناز : تولدت مبارک یار قدیمی !

از میان یادداشتهای روزانه : یک شنبه بیستم فروردین 91.

من ، تنها صدای ممتد کسی  را به یاد می آورم ، یک صدای بم و سنگین ، اما آشنا .... درست در ابتدای واقعه بودم اما به خیالم رسید کسی با من شوخی می کند .... خیال می کردم این صدا را می شناسم و این صدا محض خنده خواسته کمی سر به سرم بگذارد ...هر چه کردم اما کوتاه نیامد ... صدا خشن و خشک و تند و تیز بود ... صدا گفت : پات را بکش بیرون .... اینجا جای تو نیست ... آن طرف خش خش صدای آشنای یک مرد بود ... و من در جدالی بی حاصل ، شکست خوردم ... مغلوب یک صدا ... مغلوب صدایی که جای من حالا نفس می کشید ... جای من تصمیم می گرفت جای من زندگی می کرد ... جای من و شاید به جای من خاطره هایم را زیرو رو می کرد ... با خاطره هایم بازی می کرد با عکس هایم .. لبخندهای کش آلوده ی توی هر لحظه ام ...با تمام زندگی ام ... با ... بعدش را چندان به یاد نمی آورم ...چیزهایی بود ... من اشکهایی به یادم مانده که وقتی خودم را پرت کردم پشت فرمان ماشین و سرسام آور هق هق کردم و ماشین از جا کنده شد ، نمی گذاشتند حتی نزدیکترین اجسام را ببینم ... نزدیک ترین موانع ... آدمها .... کسی گفت چقدر خوش شانس ! و کسی گفت قصه ؟  و من با تمام وجودم برای "او " اشک ریختم ... با تمام وجود باقیمانده ام ... و با زنگ صدای یک ...! در جدالی بی حاصل میان باور و ناباوری ... و ضربه ، ناگهانی و سخت ... و نیمی از وجودم کنده شد به گمانم .... بعد از آن من فقط تعلیق به یادم مانده و بس ... ظرفیتی که انگاری پر نمیشد اصلا ...نفسی که نبود ... و تشویشی که از میان رفته بود ...تنها یک تعلیق محض ... یک معلق بودن انکار ناپذیر بین بودن و نبودن .... و درست در لحظه ای که خیال ماندن از سرم پریده بود ، کسی دستش را به سمتم دراز کرد ... آدمهایی بودند ... یک نفر نه ... دستهایی آشنا ... مهربان ... همراه ...

به خانه ام که برمی گردم خانه آن خانه ی آشنای قدیمی ام نیست ... بیشتر از پانزده روز دور بوده ام ازش و چیزهای زیادی را جا به جا کرده اند ... تمام خاطره هایم را هم حتی ... نمیتوانم چیزهایی را که قبل از رفتنم داشتم پیدا کنم اکثرشان گم و گور شده اند ... و چیزهایی را که باقیمانده حتی سعی کرده اند جا به جا کنند .... جانی نمانده برای اعتراض ... تمام روز می خوابم و شب ها بیخوابی و گیجی و تهوع امانم را می برد ... شب ها که تنها می شوم و آدمها می خوابند .. شب ها ویران کننده هستند ...تمام شب با کابوسهایم در جدالم ...تمام شب خیال باطل یک صدا ... تمام شب غم می پسبد بیخ گلوم را ... تا انتها ... و گریه دختر بچه ای پنج ساله و رها شده را به یادم می آورد وقتی "او " تلاش کرد توی یک ایستگاه متروک گمش کند ... در تلاشی مضاعف ... بعد از آنکه تمام هوارها و فریادها یش جواب نداد ، کشان کشان تا لب دره او را برد ... بعد با یک ضربه پرتش کرد پایین ..." او" را کشت ... "او " را کشت ..."او " راکشت ... و با فریاد وحشت زده ی خودم از خواب می پرم ...تنم خیس عرق ... خودم را مچاله می کنم زیر پتو و سعی می کنم آرام باشم ... سعی می کنم پریشانی ام را درمان کنم ... نمی شود اما ... سخت و خشک و بی حاصل ... بیابان شده ام ... کویر ...دیگر خوابم نمی برد ...

از میان یادداشت های روزانه : شنبه بیستم فروردین 91

این یادداشت را می نویسم برای :

آسی ، برای تمام مهربانی هایش ، برای تمام گریه هایش ، دعاهایش ... برای یادآوری آن لحظه هایی که با هم دوتایی پشت مونیتورهایمان  غش غش می خندیدیم ، گریه می کردیم خاطره هایمان را زیر و رو می کردیم . برنامه می ریختیم برای هم لالایی تعریف می کردیم و ته اش هیچ کداممان خوابمان نمی برد ... تمام آن حرفها ، لحظه ها ، آن با هم بودن ها توی سخت ترین لحظه هایی که پشت سر گذاشته بودیم . برای آن " گمشو ..." گفتن هایش که  توانایی انتقال یک دنیا مهر را هم دارند در یک لحظه  ... و برای دلواپسیهایش... آسی عزیزم مهربانیهایت جاودانه ، یادت همیشه سبز .... جایت توی عمق دل نیل برای ابد ماندگار و مستدام ... سعی می کنم به قولهایم عمل کنم . حتی اگر سخت و عذاب آور ... آسی گریه امانم را می برد این لحظه ...مینویسم اما تا بگذرانم این درد بی حاصل را ...این زجر بی امان را ... آسی ممنون بری خاطر تمام لحظه هایی که از نیل آزرده شدی و باز هم ماندی ... دوستت می دارم دختر ...

مرجان ، برای مرجان که شبیه نیل است ... برای مرجان که غصه هایش نیل را یاد خودش می انداخته همیشه ... و دوره های زندگی اش حتی چقدر شبیه دوره های زندگی نیل بوده .. برای مرجان که حرفهایش آرامبخش است و می شود ساعتها باهاش حرف زد و خسته نشد و... می شود ساعتها دردودل کرد .. گریه کرد جیغ کشید و آرام ماند ... مرسی مرجان ... برای تمام بود هایت توی این مدت ... برای آنکه نیل را فراموش نکردی ... برای آنکه یاد و مهربانی هایت بی انتها و لبریز است از مهر ... برای خوبیهایت و تمام لبخندهایی که بعد از یک عالم دردودل طولانی ، روی لبهای من نشاندی دختر ... آدمها می روند خلاصه یک روزی منتها ... این دل ، این دل صاحب مرده این چیزها حالی اش نمی شود انگار ... این دل صاحب مر ده سخت می گیرد تا سخت بگذرد .....اما تو برایش دعا کن تا رو به راه بشود ... آدم بشود ... می دانی که دختر ؟ ...یک روز می آیم و میبینمت و کلی حرف دارم حتما باهات ..تا آن روز ، تو در قلب نیل ماندگاری .

سوسن ، بانوی خاطره و خورشید و خروش ... همزاد بی همتای لحظه های بی خبری و یاس ... همزاد لحظه های غم و اشک و شادی و لبخند ... باورت می شود که دلم چقدر هوای دریا را دارد ، بریم پاهامان را بی اندازیم توی آب از تمامی لحظه هامان عکس بگیریم از انگشتهای پاهامان حتی و از قلب بزرگی که  نادیا توی ساحل کشیده بود ... از غروبی که پاش نشستیم و تماشاش کردیم و طلوعی که صبح تولد نیل بود ....  از آن خیابان طولانی پر از ردیف گلهای نارنجی و زرد ... که من کیپ رایتت بشوم و تمام شهر را پیاده گز کنیم با هم ... هی سوسا ! نیل برگشت با تمام غصه هایش برگشت ... با تمام اشکهایش برگشت ... "تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن و بگو ، حوض ماهی ها بی آب است ... " سوسا ، "حوض نقاشی من بی ماهی ست ... "   میدانی ؟ این روزها که غصه امانم را بریده ، حرفهای تو آرامم می کند از هر چه هست ... شوق بازآمدن می چسبد بیخ گلوم را... اشک هست و تردید و خیال و خاطره ... اما ... بگذار دوباره کمی لبخند بزنم ...شاید که فردا معجزه ای در راه باشد و خورشید برای من هم بتابد ...نه ؟

سپیده ... که هنوز ندیده امش اما "سپی " است برای من ، عزیز و عزیز و عزیز ....برای خاطر دلواپسی های این روزهایی که گذشت ..برای خاطر اشکهایش ... هی سپی ! خیال کرده بودی نیل می گذارد "لیوانه " را بالا بکشی وروجک ؟ هان ؟ حالت را گرفتم ها خوب .نه ؟ :)) سپی ، دوستت دارم دختر . تو. را با تمام آبی ترین لحظه هایی که توی حرفهایت برام جا گذاشته ای دوستت دارم . برای خاطر آن همه حرف مشترک ...خیال مشترک ...لبخند مشترک ... برای خاطر تمام آن لحظه هایی که تویشان نیل را از یاد نبردی ... برای آن لحظه ای که گریه ات را با خودت پنهان کرده بودی توی حمام ... سپی ، نیل همیشه به یادت هست ... همیشه و در هر کجای این دنیا که باشد و حتی اگر نباشد ...

مریم ... هی دختر ! تلخ هم که باشی تو و خاطره هایت فراموش نمی شوید ... تلخ هم که باشی تو و آن شبهایی که با هم گذراندیم .. آن عشق ماتیک های صورتی ، آن پیاده روی های شبانه ...حرف زدنها تا صبح ... که نیمی اشان را توی خواب می گذراندی ، آن کافی شاپ کوچولو ی دنج زیر پل طالقانی و اسپاگتی و خنده و خاطره ... فراموش نمی شوند ... آن کتاب فروشیه که دوتایی با هم رفتیم خرید و تنها کتاب فروشی بود که همیشه می رفتی و اسمش هم حتی یادم مانده اما نمی نویسمش ، آن حرف زدنهای ممتد ... آن همه مهربانی .... اینها فراموش نمی شوند ...مریم بانو ... نیل خسته و غم زده هست اما فراموشکار نیست . لحظه هایی هست که غم می پسبد به تارو پود تمام تنش ... درد کش می آید .غصه آوار می شود ...اما می خواهم بدانی که آدمها گاهی من را ویران می کند .... ضربه می خورم .می شکنم ... دیونهمی شوم . ضجه می زنم ...مریم ... برای خاطر لحظه هایی که دوستم داشتی ممنون . برای خاطر اذیت ها و آزارهایم ممنون ... برای خاطر آن همه تلخی و آزار مممنون . گاهی سخت و سنگ می شوم . از غصه است .... باید ببخشی . دوستت می دارم بانو ... خیلی زیاد ...حرفهای زیادی مانده ته گلوم .منتها جاش نیست ....

سحر ....که نمی داند چی اصلا باید بگوید به آدمی که توی همچین وضعی گیر افتاده و دارد پر پر می زند ، برای قلب مهربان کوچکی که همیشه آماده است در سخت ترین لحظه ها همراهی ات کند ، پا به پا ، لحظه به لحظه ...آنقدر که توی یک شب بارانی و سخت و دیوانه کننده ، می خواهد خودش را هر جوری شده برساند پیش تو و اصلا هم مسافت براش اهمیت ندارد ... و غصه اش می شود وقتی نمی تواند ... سحر که یک دنیا مهربانی است و دلش آنقدر فسقلی که طاقت ندارد غصه ی نیل را ببیند ... عزیز من ، ممنون از مهربانی هایت . خوشحالم که تو را در کنار خودم دارم .

ساغر .... که ندیده امش اما سالهاست شهرناز را می خواند .یار قدیمی و گرمابه و گلستان شهرناز که تمام لحظه هایی را که نبوده ام در خاطر دارد . ساغر و آن تکه ی آخر تمام حرفهایش " برکت باشد " .همراهی تو یکی از خوبترین اتفاق های شهرناز است . تمام کامنتهایی را که این مدت نبودنم گذاشته ای خوانده ام . ممنون از همراهی ات ، دلگرمی های صمیمانه ات دختر . شاید سالها بگذرد و نیلوفر شهرناز آنقدر بزرگ بشود که به قول تو وقتی به این روزها فکر می کند بخندد به خودش و بگوید هی ! چقدر بچه بودی نیلو ! کاش زودتر بگذرد ساغر و تمام شوند این شب و روزهای سیاه . کاش برکت باشد و زندگی و .... کاش ... تا آن زمان می دانم که دوست خوب شهرناز میمانی عزیزم . دوستت میدارم دختر .

و این یادداشت را می نویسم برای طسم ، تا بگویم هی پیرمرد ! چقدر زمان گذشته ، چقدر پیر شده ایم ...چقدر زندگی لامصب شده است ... گاهی آنقدر رئال است همه چیز که خودم هم غافلگیر می شوم . حرفهایی دارم برای گفتن  که باید یک بار بنشینم و چیزهایی برایت بگویم . هر چند که می دانم نیستی و وقت نداری و سرت شلوغ این روزهای پر رونق است . خوشحالم برایت پیرمرد . کمی توی لحظه های فیروزه ای ، برای دل نیلوفری که هزار سال پیرترشده هم دعا کن . (کار به جایی رسیده دشمن خونی هم دعا کند جواب می دهد :)

و این یادداشت را می نویسم برای الیاس ، ادموند ، گلناز ، پرهام ، آمنه ، سوده ، آریانا ، و تمام دوستان دیگرم که حالا شاید اسمشان در خاطرم نباشد ، برای تمام آنها که شهرناز را می خوانند ، با شهرناز سالها رفیق شفیق بوده اند ، برای "تو " که نامت را نمی دانم اما برایم نوشته ای که مرگ شهرناز می تواند غصه هایت را صد چندان کند ، و برای "تو " که اسمت را ننوشته ای و گفته ای شهرناز را بعد نیلوفر ایرانی باید واگذار کنیم به کی ؟ این یادداشت را می نویسم برای تمام شما ، خوبترین ها که همراهم بوده اید . سخت و سرد و غمزده و بی پناه و درمانده و دلواپس شاید باشم اما بی معرفت نه . به یادتان هستم برای ابد ...تا وقتی که هنوز نفس می کشم و باهاتان زندگی می کنم . ممنون به خاطر تمام "بودن "هایتان ... سایه اتان مستدام ....

دوست دار تمام مهربانی هایتان :       "نیل "

از میان یادداشت های شبانه : دوشنبه بیست و دوم فروردین 91

اینجا تمام دیروز را باران یکسره بارید و آب از سر و سینه ی زمین جاری شد . تمام مدت توی تختم پشت پنجره ی اتاق خوابی که حالا هیچ شباهتی به اتاق خواب خودم ندارد ، دراز کشیدم و دنیای خیس بیرون را تماشا کردم . نمی دانم چقدر زمان خواهد گذشت تا بتوانم دوباره یک جعبه بنفشه بخرم ، دوباره سرپا بشوم ، دوباره کمی بخندم ، لباس باغبانی ام را تنم کنم و بزنم به دل باغچه ، دوباره زیر درخت های خانه قدیمی کتاب بخوانم ، بنویسم ، کاغذ های کاهی را سیاه کنم ... روی بینی ام کربن مداد طراحی جا بماند.... نمی دانم چقدر زمان می گذرد تا دوباره بتوانم کمد لباسهایم را باز کنم چشمم به لباس یشمیه بی افتد و دلم سوراخ نشود از دردی کهنه و غریب ... نمی دانم چقدر زمان لازم است تا باران به گریه ام نندازد ، تا دلم آشوب نشود ، تا از دیدن عکسها دیوانه نشوم تا غصه خفه ام نکند ... تا هر لحظه هر حرف هر صحنه هر خاطره آوار نشود توی دلم ... نمی دانم ...اما ... هر چه هست این را می دانم که امروز بیست و دوم فروردین نود و یک ، شش   سال است که شهرناز می نویسم . نمی دانم تا کی هستم که شهرناز هم باشد اما ... هر چه هست خیال می کنم هر کجای دنیا که باشم و نباشم خانه ام شهرناز است و بس .دلم کنار تک تک آدمهایی که شهرناز را می خوانند که دوستم دارند که دوستمان دارند .... هوای دلتان ابری اگر شد ، دستهاتان اگر سمت خدا رفت ، همت کنید به او یادآور شوید که آرامم کند کمی که آرامش ، عین تمام چیزی است که حالا می خواهم . کمی آسودگی ... باورم نمی شود که دارم دوباره اینجا می نویسم شاید چون خیال نمی کردم برم گرداند ... شاید چون  نمی خواستم که برم گرداند اما .... حالا خوب که میبینم دنیا هنوز هم دارد ادامه می دهد .ا...بی من یا با فرقی ندارد ... منتها دنیا بی من چیزی کم دارد به گمانم هان ؟

 

پ.ن : این یادداشت ماحصل چندین روز نگارش چند خط به چند خط است . منتها همه را در یک پست می گذارم . شما خواننده ی عزیز مجبور به خواندنی ... بله ...حتی شما دوست عزیز !

/ 25 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساغر (هوای بارونی)

[گل][گل][ماچ]

افشان

سلام.چطوری؟ از نصیحت کردن بدم میاید ولی باور کن حضور تو وجود تو در این دنیا این قدر قشنگ است که هیج جیز ارزش خط خطی کردنش را ندارد. هیچ چیز . امیدوارم بهتر شده باشی. احتمالا تنها راه حل گذشت زمان است.

ساغر

آپ شوووووووووووووووووووو[هورا]

آمنه

کجایی تو دختر ؟ بیا ... دلم هوات رو داره ... این روزا آرشیو شهرناز رو حفظ شدم ... عجیبه که یه وقتایی تو زندگی به جایی می رسی که چیزی رو قبلا از کنارش بی تفاوت می گذشتی، الان برات یه رنگ و بوی دیگه میگیره ...

سوسن جعفری

هیچ معلوم هست کجایی تو؟! چرا به تل جواب نمی‌دی باز؟!!

آمنه

به توضیح کامنت قبلی می گم .. الان که آرشیوت نیست ولی من چندتا از نوشته هاتو سیو دارم ... نیلو بیا...

ساغر (هوای بارونی)

[گل]منتظر نوشته های جدیدت هستم نازنینم. البته حق می دم مدتی توی خودت باشی. ..

ساغر

نیل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رحیم محسنی

سلام ،نمی دونم ولی فکر فکولم جز اولین ها بودم که اینجا رو خوندم اون وقتا خیلی کوچولو بودم تا صبح کامنت می نوشتم ،آن روزاهایی که خرس قهوه ای بودم با یک قلب کوچک حالا گرد پیری و کهولت نشسته رو صورتمون و کم وبگردی می نمایم تولد وبلاگت مبارک و امیدوارم همیشه خوب و سلامت و موفق یک سبد گل تقدیم شما دوست قدیمی [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

حمید

یادش بخیر یه زمانی خوندن وبلاگت اعتیاد روزانه ام بود. به قول آقای محسنی زمانی که کوچولو بودم. الانم گاهی به یاد اون روزا سر میزنم و لذت میبرم از قلم با احساست. آرزوی شادی و موفقیت همیشگی برات دارم نیلو خانوم گرامی.[گل]