امان از باران عصرانه های بهار ....

اینجا دارد باران می بارد.صبح یک تگرگ حسابی آمد و سقف ها را سوراخ کرد. پشت میز کارم توی دفتر نشسته بودم و پنجره باز بود و سیل از سرو روی زمین می بارید.دلم برای این هوا تنگ شده بود چقدر. برای آسمان ابری.دسته دسته ابرهای سیاه.بارشهای تند و سیل آسا.خیس بشوم و پیاده گز کنم تمام شهر را. و دلم تنگ بشود برای شمال...و همه چیز...منتها حالم خوش نیست.فردا میروم اورتوپد ببینم چه مرگم شده. درد نمیگذارد حتی درست بنشینم.از گردنم شروع شد و حالا توی کمرم جا خوش کرده. دیروز تا دلت بخواهد از درد گریه کردم. هیچ دکتری وقت نداد و امروز هم مجبور بودم بروم سرکار. این روزها آنقدر کار دارم که وقت مریض شدن هم نمانده برایم .بحث های کوچکی هم هست .اعصاب خوردی های ریز ریز که اینجور وقتها قلمبه می شود سر دلت و تا بهت بگویند هی ! اشکت در می آید.توی همچو زمانهایی هستم و آنوقت این باران ... دمش گرم . اینجا نشسته ام و با یک درد تحمل ناپذیر توی ناحیه کتف و گردن و کمرم این یادداشت را می نویسم . روز سختی داشته ام و حالا تا دلت بخواهد دلتنگ خانه ام ...خانه ی خودمان. دلتنگ مامان و بابا و خواهره.دلتنگ دریا و خیابا آرام ِ جم ، فارابی ، شریعتی ...دلتنگ آن کتاب فروشی کوچک سر نبش شریعتی " مولانا " . دلتنگ عادتهای قدیم ام.چای خوردنهای نصفه شبی ، تماشای باران از روی بالکن و خیس شدنهای ناگاه وقت پیاده روی . رگبارهای بهارانه ....درد و دلتنگی درهم آمیخته و عصاره اش غیر قابل تحمل است . وقتهایی که دلت اینطور گرفته باشد و مرهمی هم نباشد چه کاری از دستت ساخته است ؟ جز صبوری ...هیچ. این عصرهای ابری من را می برند به خانه امان. این عصرهای بارانی ...شاید یک روزی ناغافل بگذارم همه چیز را به امان خدا و بروم. بروم یک جای دور.دورتر از اینجا حتی . و شاید هم برگردم خانه . با همان چمدان بزرگی که یک روز صبح بستمش و بلیط گرفتم و آمدم اینجا و ماندنی شدم . آره . شاید یک روز همین کار را کردم . کسی چه می داند ؟

اینجا هنوز دارد باران می بارد . از آن بارانهای شمال ، از آن بارانهای دلچسب عصرانه های بهار.... من دلتنگ همه چیز هستم ...همه چیز ....

/ 3 نظر / 19 بازدید
سپید

..* شبیه ِ مردی شده ام که پشت ِ دود سیگارش با خودش میگوید . باید ترک کنم سیگار را .. خانه را .. زندگی را . و باز پکی دیگر . +:[قلب]

مهرداد

سلام... امروز خیلی دلم یه بارون عصرونه و یه فنجان چای و یه الاچیق مملو از خاطرات نیاز داشت ! اما نشد ... کاش میشد همچون شما یکهویی و ناغافل از خیلی چیزها گذشت !!! سلامت باشین بانو[گل]

هدی

فقط احساس کردم یک "من" دیگه اینجا می نویسه[لبخند]