بابانویل

توی تولد یازده سالگی ام بود که تمام اعتقادم را به بابانویل از دست دادم .تا آن زمان تمام فریبهای دنیا که به خیالت برسد را باور میکردم به سهولت و اصلا دلم مصرانه میخواست انها را باور کنم و به هیچ کجام هم نبود که باید بالاخره بزرگ بشوم و تمام کنم این خیالبافی ها را. باری.داشتم میگفتم که توی تولد یازده سالگی ام بود که بالاخره اعتقادم را بهش از دست دادم و این پروسه خیلی ناگهانی اتفاق افتاد آن هم به این شکل که به خیالم امکان داشت بابانویل کمی پارتی بازی کند و مثلا شب تولدم هم یک کادویی بزرگ روبان پیچ برام بگذارد پای شومینه.همه اش به همین راحتی اتفاق افتاد .من شب خوابیدم.یعنی نه اصلا نخوابیدم.تمام شب دعا کردم و تمام هدیه هایی که توی ذهنم داشتم را هم ردیف کردم.هی منتظر که یک سرو صدایی از آن سمت خانه بشنوم.اما...هیچ خبری نشد که نشد .من یازده ساله خوابیدم و وقتی صبح چشمهام را باز کردم دوازده ساله شده بودم.پای شومینه هیچ خبری از هدیه روبان پیچ بابانویل نبود و من از توی آشپزخانه صدای پچ پچ مامانه و باباهه را میشنیدم که به خیالات کودکانه ام میخندیدند.باورم نمیشد بابانویل آنقدر سنگ دل باشد که یک شب کامل من را بیدار نگه دارد و آنوقت حتی ککش هم نگزیده باشد...حتی یک شکلات هم میتوانست آن لحظه من و اعتقاداتم را نجات بدهد.اما.... به این ترتیب زمستان آن سال بابانویل را برای همیشه به فراموشی سپردم و خیلی بعدتر بابابزرگم را توی لباس نویل تماشا کردم و جعبه هدیه هایش را با لذت باز کردم.بابانویل عزیز من هم او بود و افسانه های بعدی را برای همیشه گذاشتم کنار. اینها امروز صبح یادم آمد وقتی از شیشه پنجره بیرون را تماشا میکردم.برف آرام و پیوسته می بارید من اینجا هستم.بابانویل عزیز من از دنیا رفته و کریسمس امسال را اصلا نمیبیند....بابابزرگه ی عزیز من روس بود و نویل های قشنگی را برایمان با وجود مهربانش به یادگار گذاشته ..حالا اما... و زندگی همین است که میبینی..... توی تولد یازده سالگی ام بود که تمام اعتقادم را به بابانویل از دست دادم.بی آنکه اتفاق خاصی افتاده باشد خیلی ناگهانی و بی دلیل حتی....من دوازده ساله شده بودم!

/ 5 نظر / 12 بازدید
سونیا

همه ی ما یه جایی این جور اعتقاداتمون و فراموش کردیم...

سپید

من فک کنم 5 ساله بودم .. یادمه یه همسایه داشتیم .. مسیحی بودن ..اون موقع تو جنگ بودیم نیل .. تو یادت نمیاد ..[عینک] .. با یه بدبختی درخت کاج آورد و تزئینش کرد و یک عالم کادو گذاش پای درخت .. ما اون موقع تو خونه های سازمانی زندگی میکردیم که پنجره های بزرگ داش .. و یک راهروی بلند که خونه های شمالی و جنوبی رو از هم جدا میکرد ..و من تمام روز پای پنجره بودم و اونا رو نگاه میکردم . هنوزم یادمه عجیبه .. به مامانه گفتم کادوها رو بابا نوئل آورده مگه نه ؟... اونجا بود که بهم گف .. خیلی خنگی سپ .. خوبه داری میبینی مارتا خودتش کادوها رو میزاره پای درخت ..تو کی میخوای بزرگ شی ؟ و من فرداش بزرگ شدم .. دلم میخواس به ویکی (ویکتوریا ) بگم کادو ها رو بابانوئل بهت نداده مامانت داده .. اما نمیدونم چرا هیچ وقت نگفتم ..[سوال] .. بیا بخلم نیلی .[بغل]

چ

موفق باشی با این ادبیات تقلیدی ضعیف و مفتت

چ

موفق باشی با این ادبیات تقلیدی ضعیف و مفتت

ساغر

نیلوفر قلمی داره که شیرین تر از اون قلم رو من سراغ ندارم. ... خانومی. پیشاپیش کریسمس تبریک. امیدوارم همیشه آروم باشی. بوووس