خوشبختی تکه پاره شده ای که باد تکه هاش رابا خودش برد به یک جای دور ....

سه سال قبل توی همچین روزهایی بود که زندگی دوباره را تجربه کرردم ... طعم دلچسب برگشتن به آغوش زندگی شخصی ام را ... و این کم چیزی نبود . اعتراف می کنم که زمان را ، مکان را ، آدمها را پشت سر گذاشته بودم ... شبی خوابیدم و صبح ، هفت ساله از خواب بیدار شدم و زندگی رنگین کمان شد ... کاسه ی آبی ماند و آب ِ زلالی و پیرمردی ... بعد ... بعدتر بهترین لحظه های تمام عمرم بود ..بعدتر عاشقی بود و زندگی در ضربان بی شمار تخیل ...من جاری ... من ...زیبا ... من خوشبخت !

حالا این کلمه را "خوشبخت " تکرار می کنم و دهانم گس می شود و دلم می لرزد .... و تمامم ، تمام می شود ... من ... حالا ..اعتراف می کنم که سه سال قبل توی همچین لحظه هایی ، توی همچین زمانی ، خوشبختی را ، عشق را ، محبت را ، خاطره را ، طعم خوش برای کسی بودن را ... با "تو " تجربه کردم ... حالا ... زمان ... ما را در نوردیده ... حالا ..."تو " تنها تخیلی برجای مانده از دورانی دور ...

دلم برای خوشبختی پر می کشدو برای خودم و برای ...رو راست باشیم ... طاقت زنده ماندنم تمام شد ... فردا غروب خواهم کرد .... شاید روی صخره ای نشسته باشم  آن زمان ، بر بلندای جایی که هزار خاطره دارم ... شاید باران باریده باشد قبلش و زمان تر شده باشد ... شاید ... دلم می خواهد تمام شوم و تمام ... و تمام ... من ...خسته ام و بی پناه ترین موچودی که می تواند این ساعت شب ، اینجا بنشیند ، و غصه هایش را ، با خاطره هایش ، با لبخندهایش ، با تکه های ریز ریز خوشبختی تکه پاره شده اش ، به یاد بی آورد و حتی دیگر اشک هم نریزد ...

من ، دلم کمی مردن می خواهد ... تمام شوم ..تمام ...تمام ...تمام ....

/ 4 نظر / 12 بازدید
سحر

اصن هیچی ...

سحر

اصن هیچی ...

سپید

روزی را به یاد میآورم نیل .. که من توی لباس ِ صورتی جشن بودم .. چقدر زیبا .. به قول ِ تو چقدر خوشبخت ... من رویای فردا را داشتم .. و هزار هزار امید ... بلخره آدم بايد يك نفر را داشته باشد و بتواند که سال ها منتظرش باشد .. رویا ببافد .. زندگی کند ... بعد یک روز او رفت انور ِ آب .. تنها رفت ..حتی خداحافظی هم نکرد .. من ماهها منتظر بودم و شبها اون لباس ِ صورتیه رو بغل میکردم و گریه میکردم .. منم میخواستم دیگه نباشم .. اما زندگی جاریست و این حقیقت ِ تلخ و کوفتی که عادت میکنی .. به تنهایی ..و به سختی ... که باید بکنی .. یا نه زمانه کارش را خوب بلد است ...بعدتر سال اولش سخت است .. چون با سال ِ قبلش ..این من ِ درهم شکسته ات را .. با من ِ آن روزهایت مقایسه میکنی .. اما از سال ِ دوم به بعد کمرنگتر میشود..زمانه است دیگر جان ِ دل .. چشم ندارد ببیند ...شاید نیل بعضی رویاها فقط قراره توی ذهن ِ ما زندگی کنن ...بعد دعا میکنم برایت .. که راحت تر بگزرد این روزهایت... + : یه آرزوی سکرت .. برای خود ِ خودت.[گل]

نیلوفر

[ناراحت] شاید همه آدمها گاهی دلشان کمی مردن بخواهد. ولی به دلخواه خود زنده نیستیم... آن زمان هم فرا میرسه ... سعی کنیم زندگی کنیم ، خوب ، خوب زندگی کنیم ، تا جایی که توان داریم و ما بیش از آنچه میپنداریم توان داریم