برای "یک دوست " : این حکایت عاشقانه نیست !

برایم نوشته ای :

" شاید وقتش شده است کمی به خودت بیایی ! شاید لازم بود بعضی اتفاقات اخیر !
کمی سرچ لازم داری در درون خودت . من میدانم درد تو چیست خودت هم باید بدانی مگر این که  خودت نخواهی که بدانی .
باید بدانی چه بر سر آدم می آید وقتی حقیقت ها آشکار می شود.
وقتی دروغ ها آشکار می شود.
وقتی بازیچه بودن و خر بودن رو تجربه میکنی!
سخت است

دوستان کم کم پرپر خواهند شد !!! "

یادداشتت من را به فکر انداخت . و من  ماه هاست که درگیر فکر و خیالهای بسیارم . تو را نمی شناسم و تو هم شاید من را ... و شاید هم برعکس اینها باشد . آدرس  ایمیلی را که برایم گذاشته ای یک نوع طعنه حس کردم . و اگر حدس من درست باشد تو چیزهای بسیاری می دانی که بیش از نیمی اشان حقیقت ندارند . به هر حال ، می خواهم این یادداشت را برای تو بنویسم "یک دوست " شاید چون مدتهاست یادداشتی برای کسی ننوشته ام و شاید چون بعد از خواندن  کامنتت بسیار فکر کرده ام . و اندکی از شک و شبهه هایم به حقیقت نزدیک شده است.

چهار سال رابطه ی مفید چیزی نیست که توش دنبال دروغهای بسیار ، خیانت ، و شرمساری گشت . من چیزی را هرگر پنهان نکردم که به ضرر او باشد . هیچ حادثه ی تاثیر گذاری را ، هیچ اتفاقی را ... نمیدانم چه چیزی باعث شده کامنت بالا را بنویسی ، آن آدرس ایمیل را بگذاری و با این طعنه ی آشکار  حرف بزنی . من هر چه که بودم ، چهار سال تمام صادق بودم . کج روی هایی داشتم ، اذیت هایی که خب رفع میشد ، اعصاب خوردی هایی که توی هر رابطه ای هست . چیزهایی می خواستم که نبود ، رفتارهایی می خواستم که نداشت .... درگیر خودش بود و زیادی درگیر کارهایش... شبهای زیادی را به خاطر دارم که دیوانه وار دعوا می گرفتیم چون من خسته میشدم از بی توجهی ... اما ... با تمام اینها  می دانم نه او خیانتی کرد در آ ن سالها و  نه من ... لازم نیست اینها را برای تو توضیح بدهم اینها را می نویسم تا یادآوری باشد برای خودم . از سالهایی که به امید رویایی گذشت که ناتمام ویران شد ، حق من این نبود . و شاید حق او هم نبود .نمی دانم این وسط کی باعث شد تمام این ویرانی ها را اما ... حتی اگر او خیال کرده باشد که من مقصرم ...حتی اگر چیزی شنیده باشد در باب من ، حتی اگر همه چیز را از چشم من دیده باشد ، به خیالم  حق من دانستن علتش بود ... تلاشی نکرد که بداند حتی ....  حرفی نزد و بدون هیچ حرکتی فقط خواست که من نباشم . ویران شده ام و این ویرانی را خدای من شاهد است . همین .

منطقی تر از اینها می دانستم او را ...عاشق تر از اینها ... منتها ، به گمانم تنها خیال می کرد که عاشقم مانده باشد ، عاشقی که کمتر از یک هفته جایت را به دیگری بدهد؟ عاشقی که حتی حق دفاع را از من می گیرد ؟ عاشقی که فقط می خواهد نشنود ؟ نبیند ؟ مگر من کم گذاشته بودم ؟ مگر من نبودم که چهار سال با تمام سختی های کاری و رفتاری و اخلاقی مانده بودم ، تحمل ... این صبر لعنتی حالم را به هم می زند .... من اگر حتی از دید او اشتباهی هم داشته ام که علت این تغییر رفتار ناگهانی اش شده باشد ، به نظرت منطقی می آِید که چهار سال رفاقت و هم پیاله گی را یکهو بگذارد کنار ؟ بی هیچ حرف و توضیحی ؟ بعد پاش را بی اندازد روی پاش به سرعت دختر دیگری را بگذارد جای من ؟ نه این حرفها کودکانه است ...من را قضاوت نکن که قاضی نه منم و نه تو ....تو چرا طعنه میزنی ؟ خدایی هست که من را می شناسد و تو را هم و او را هم ... اشتباه من زندگی در فضای فانتزی و پر از توهماتی بود که توی ذهنم داشتم ... یک زندگی پر از توهم شخصیت های فانتزی .... منتها بعد از چهار سال توهم دیگر جواب نمی داد . دلم یک زندگی آرام ، کوچک و پر مهر می خواست که نبود که نمیشد ، که نمیگذاشت . کار لعنتی اش تمام زندگی امان را گرفته بود از ما ... و زمستان بود که فهمیدم تنهاتر از این حرفها هستم که خیال می کردم . شبهایی بود که تا نیمه گریه می کردم و او نبود ...او هیچوقت نبود جز نیمه شبها ی خسته داغان و تلخ ... نیمه شبهایی که تویشان یک صدای درب و داغان از آن طرف خط بهم سلام می کرد ...نه ...نگو دوست من ! اگر دوست هستی که بدان قضاوت نتیجه ای ندارد جز رنج دیگران ... حتی اگر با چشم های خودت هم چیزی را دیدی باور نکن ... خدایی هم هست به گمانم ... من اشتباه بسیار داشته ام در تمام آن چهار سال .اما نه اشتباهی که لایق این وقاحت باشم ...نه اشتباهی که مرا لایق این درد کند ...بی هیچ توضیحی ... انگار که عروسکی بوده ام توی دستهای او ... و وقتی به این نتیجه رسید که دیگری دارد حقیقت را می گوید ، رهایم کرد ...اما من باید می دانستم چرا .باید اگر حرفی از من میبود ، توضیح میدادم ... عشقی اگر بود ... اما ... هیچ چیز جز سکوت باقی نگذاشت ... کمتر از دو هفته ی بعد جای من را کسی دیگر گرفته بود ...نه دوست عزیز ... نگو که من باید برایم خوب بوده باشد این تلنگر ... این رجوع به خودم . این سرچ ! از چه حرف می زنی ؟ به نظرت برای اثبات حقیقت هم که بود نباید می نشست به گفتگو ؟ نباید می فهمید چرا ؟ آنطور که من فهمیدم زن و مردی بودند که چیزهایی گفتند ... اما چه چیزهایی ؟ چه سندی بوه که آنطور حاضر به ویرانگی من شد ؟

مگر چه کرده بودم در آن چهار سال ؟ نه ...

تو نمی دانی حقیقت را ... حقیقت نه آن چیزی است که آنها گفتند . نه این چیزی است که تو باهاش طعنه میزنی . آدرس ایمیل می گذاری ... نه ... حقیقت را تنها خدای من می داند و بس و اجازه نمی دهم به هیچ بشری که قضاوتم کند که خدای من قاضی ترین است همین . در تمام آن چهار سال چیزهایی بود که از او و در مورد زندگی اش از دیگران شنیدم . سندیتی مطرح بود ... اما .هیچوقت حتی خودش هم اینها را نفهمید . حتی نفهمید که کی چی به من گفت و من چی جوابش را داده ام . من او را قضاوت نکردم دوست عزیز .

حالا هم ... به خیالم  گره ای اگر قرار است پاره بشود پاره می شود .منتظر تصمیم من و او نمی ماند . بدان که اگر قرار بود این اتفاق نیوفتد حتما همان موقع پیگیر میشد تا رفع کند . تا بیشتر بداند و کمتر عجولانه و بر اساس مدارک دیگران تصمیم بگیرد . و این را هم بدان که هیچ عشقی نیست که به این سرعت یخ بزند ....  ...نه دوست عزیز ... این عشق نیست ... خودخواهی انصاف را کور می کند . منصف نبود ... منصفانه تصمیم نگرفت ... هیچ نمیشد اگر حداقل دو ماه صبر می کرد برای شروع رابطه ی تازه ... اما نکرد ...پس میبینی که عشقی نبود.تنها عادتی بود که با تلنگری از هم پاشید ...

کدام حقیقت بر او اشکا رشد؟ آیا من چهار سال به او خیانت می کردم ؟... اینها  را بریز دور ... حر ف من این است  که چرا باید من به او خیانت کرده باشم و با او مانده باشم آخر ؟ من که بارها و بارها تصمیم گرفتم تمامش کنم و بگذارم بروم بس که از دست لعنتی اش خسته می شدم ....  نمی توانستم خودم  را علاف نکنم ؟ خزعلاتی از این دست در  چن ماه گذشته زیاد بوده توی فکرم ..... اما هه اش توهم است . چیزی به چهار سالی که با او بوده ام ربط نداشته ...... اصلا او چرا باید قبول مب کرده ؟ از خدا که دیگر بزرگتر نبود ؟ اینها را برای خودم می نویسم توضیح بدهم . خسته ام از این فکرها که تمامی ندارند ...... چون ذهنم در حال انفجار است از این  سوالهای  مبهم :که چرا ؟

"یک دوست "  من  او را به  خود وا  گذاشته ام . بگذار او  قضاوت کند من را .... حکم صادر کند و در پرت ترین پرتگاه تاریخ حلق آویزم کند توی قلبش ..... من اما تنها خودم و خدایم می دانیم که  تا چقدر با او و برای او بوده ام . از او خسته میشدم اما نه آنکه بخواهم رهایش کنم یا خیانتی کنم .....اما اگرخواستی کمکی به حالم بکنی بی آنکه طعنه بزنی یا چیزهایی را که می دانی به رخ بکشی با کلماتت ، برایم بنویس . می دانی ، زندگی دکمه ی بازگشت ندارد  ... و من حالا که در این کویر برهوتم این را می ن که من اینجا هستم چون فقط و فقط برایم مقدر شده است اینجا باشم در این تاریخ ...... از دست من خارج است .... م تو را ، او را ، دختری را که با کلماتش من را ویرانه کرد ، به حال خود می گذارم و می گذرم ..... من تلاشم را برای دانستن حقیقت کردم اما نشد ... حالا دیگر خدا می داند که چه باید بکند ..... بگذار زمان حل کند این رنج را .....

روزی در جایی نوشت :

" پرسش‌های زیادی از خودم گه گاه می‌پرسم

که آیا او را دوست دارم؟ یا نه؟

گاهی هم از گیر دادن‌هایش خسته می‌شوم

گاهی به سرم می‌زند فرار کنم

گاهی گاهی گاهی..........................

او را دوست دارم بدون اغراق

بدون هیچ پس و پشتی..................

و تنها کسی‌ست که هم دمم بوده  

و تنها کسی است که پایم ایستاده است 

و تنها کسی است که توانسته دلم را به‌رباید

شوخ و شنگ و شاد و دوست داشتنی.....

همراه با روایت‌های من از گذشته‌ام

او را دوست دارم همانند جانم.........."

و حالا این همدم ویرانه است از زندگی ....این همدم درد می کشد و دلیلش را هم نمی داند حتی .... این همدم دروغ نبود عشقش ، دوست داشتنش ، همراه بودنش ...ایستادنش تا پای جان ... نه ... این همدم خدا را به شهادت می گیرد که کسی را خر نکرد ، خیانت نکرد و احساسش را به بازی نگرفت .... حالا تو قضاوت کن و این دیگر دست من نیست ....

 

من رنج می کشم از بی خبری ،  بی انصافی و خیانت  ...اما، برای او و برای نیل  و برای آنکه جای من را توی خوابهای  خیالپرداز  او گرفت از خدا آرامش میخواهم . چرا که این روزها خوب می دانم آرامش تنها معجزه ی قرن است .... من دلم آرامش می خواهد ......آرامشی که درمان کننده ی بی درمان ترین دردهاست ........من دلم کمی خدا می خواهد ....

/ 5 نظر / 11 بازدید
حمید

تا بوده همین بوده ما محکوم بهتحمل دردناک جهل نگاه این و آنیم

سپیده

میگن مردم حقیقت و اونجور که میخوان میبینن .. نه اونجوری که هست ..کاش کمی منصفانه میبود ..[گل]

سوده

نیل .....[خنثی]

ساغر

درود نیل ِ خوبه من... جایی نوشته ای من اینجایم چون ... "" من اینجا هستم چون فقط و فقط برایم مقدر شده است اینجا باشم در این تاریخ ........." خوب نیل ِ خوبه من شاید اگر این اتفاقات افتاده اگر همراه ِ چهار ساله بی علت گذاشته رفته شاید این هم جزء ِ همان ها باشد.... این یک طرف ِ مسئله است. .... ------------------------------------------------------ با مورد بالا کاری ندارم فقط یک حرف دنباله ی حرفهای خودت بود. ام کسی که می رود باید (تاکید میکنم) باید دلیل بگوید و برود. چون کسی که جا می ماند از ادامه ی دو نفری پر میشود از تمام دردها . در حالی که اگر فقط چند ساعت وقت می گذاشت توضیح میداد چه شد و چرا باید برود اینطور دله تو هم آرام تر بود... ...

یک دوست

حکایت، حکایتِ عشق بود! من نمیدانم بین شما چه گذشت که او بی هیچ توضیحی بار سفر از قلبت بست. قضاوت نمیکنم و حرفی نمی زنم چون اوست که باید بگوید چون اوست که می داند. حرف های من طعنه نبود حقیقت بود و بس، آدرس امیل هم یک نشانه بود! نشان از حکاتی زیر خروارها خاک، نشان از شیطنتهای دخترکی به قول تو تنها و بی کس !! نه این دخترک تنها و بی کس نبود ولی دنبال کمی توجه به هر قیمتی چرا!! شیطنت جمله مناسبی برای شکستن آدمها نیست دوست من!!! گفتم سرچ کن، گفتم سعی کن بفهمی ولی فایده ای ندارد باید خودت بخواهی شاید هم نمی توانی دلیلش خیلی چیزها می تواند باشد. کمک میخواهی ؟ راهنمایی کنم ؟ ولی فایده ای ندارد راهنمایی من اینجا، دلیل و آیه برای انکار زیاد است . راهنمایی نمیکنم چون خواهند فهمید کسانی که باید بفهمند دیر و زود دارد ولی هر چه دیرتر سختر هم برای تو هم برای آنها !! از من و حرفهایم دلگیر و ناراحت یا حتی عصبانی نشو هدف من فقط و فقط کمک است. چون سخت خواهد بودن دیدن پرپر شدن دوستان... عوض شو، زندگی دکمه بازگشت ندارد نگذار دوستان بیشتری بشکنند ... من را انکار نکن، جبه نگیر، عصبانی نشو سودی برایت ندارد. کمی صدافت برای شروع.