روزهایی اینچنیییییییییین تازه ...

آدم های اینجا ادم های دیگری هستند . این که می گویم آدم های دیگر یعنی واقعا "دیگر " و اگر شما خیال برتان داشته که من مقصودم از این دیگر ، یک کلمه ی فوق العاده معمولی است سخت در اشتباهید . چون من کاملا تجربه دارم در این زمینه چرا که یک هفته است دارم باهاشان سرو کله می زنم و هنوز به نتیجه نرسیده ام ! همین مساله نشان می دهد که آنها بسیار "دیگر " هستند .

صبح ها معمولا بدترین لحظات زندگی آدمهایی شبیه من را تشکیل می دهند . معمولا بدترین کار عالم ترک یک تخت گرم و نرم و یک پتوی عزیز ِ دل است که اجبارا اتفاق می افتد و خون آدم را توی شیشه می کند . هر چند که قبل اش اجبارا بیدار می شوی . چون  کتی که تمام مدت سرو صداهای کاذبی ایجاد می کند از صدای لولای کمدها گرفته تا زیپ  کوله اش .دیوانه ات می کند .جوری که دلت می خواهد از تختت بپری پایین و پرتش کنی از اتاق بیرون ، عملی که البته هرگز اتفاق نمی افتد ! بعله . داشتم می گفتم .صبح ها آدم را داغان می کند ، هفت ، عموما ساعتی بوده که از کودکی من ازش بیزار بوده ام حالا همچنان بین امان شکر آب است . منتها سختی کار همین بیدار شدن است یعنی همین از تخت بیرون آمدن و بعد.... یک عالمه کارهای روتین . به هر حال خواستم بگویم مشقت فراوانی است این صبح زود بیدار شدن :)

تا یک جاهایی را می توانم روی عمه اینها حساب کنم . یعنی یک مسیرهای هست سر راهشان که من را می رسانند اما بعد خیلی پیچیده می شود . البته یک هفته فرصت خوبی است برای شناختن مسیرهای ناآشنا .منتها وقتی دل به کار ندهی باز لنگ می زنی . هر چند حالا انقدرها هم نابلد نیستم . به هر حال از ساعتی که از آنها جدا می شوم تا ساعتی که برسم جایی که باید باشم یک ساعتی توی مسیرم و این خیلی ناراحت کننده است . . به هر حال تنها عامل نیکبختی آن است که تنها یک ماه این وضعیت ادامه خواهد داشت و بعد از آن مسیرم عوض می شود و مجبور نیستم این همه مرارت بکشم (اووووووف، چقدر نق می زنم ) . همکارهایم آدمهای خوبی هستند .خوبی اشان به آن است که آدمهای "دیگر " ی نیستند و از خودمان هستند بیشتر و شاید یکی از بهترین امتیازات اینجا و این محل کارم همین باشد که آدمهاش یک جورهایی هم فکر و همکیش اند و شبیه بقیه اشان نیستند . محیط خوبی داریم به هر حال هر چند که برخوردهای ریز ریزی هم هست مثلا . یکی از دخترها که اتفاقا دختر ارشد مان هم محسوب می شود آدم خشک و خاصی است که همیشه یک وضعیت ثابت ندارد یک روز آنقدر خوب است که هی دوروبرت پرسه می زند و یک روز هم می خواهد کله ات را از جا بکند و آنقدر آدم را دیوانه می کند که می خواهی سر به تنش نباشد . منتها وقتهایی که مسالمت آمیز باهاش تا کنی به خیر می گذرد . مخصوصا من که هیچ حوصله ی بحث و جدل ندارم .به هر حال مشکلاتی از این دست  همه جا پیدا م شود و این بار من با خودم عهد کرده ام ببینم می توانم بیشتر از یک دوره ی زمانی تعیین شده توی مغزم دوام بیاورم ؟! هووووم  . همکارهام عقیده دارند من یک چیزی ام می شود . چرا ؟چون به گفته ی خودشان تا به حال نشده ببینند کسی در یک چهار ساعت به شکل ممتد پنج لیوان چایی میخورد و از آن سمت باز هم دلش چایی می خواهد .و از آن طرف براشان عجیب است که اصلا آدم گنجایش خوردن این همه لیوان لیوان چای را داشته باشد . به هرحال گویا عادت خواهند نمود . هان ؟ :) خانه ام را هنوز درست نچیده ام .کارهای بسیاری هست که باید انجام بدهم و فرصت اش را هم ندارم  . کمک هم می طلبم :)کارم ،چیزی است که دوستش دارم و در کنار دوست داشتن ، انگاری به دردسرش می ارزد . این را توی این یک هفته حالی ام شده .تنوع خوبی دارد . و از طرفی برنامه ی زمانبندی شده ی کاری ام علاوه بر تخصصی بودنش سفرهای پیشبینی شده ای را هم به دنبال داردکه هرچند تجارتی اما تفریحی هم محسوب می شوند . خلاصه  زبان یک جایی به دردمان خورد . البته همیشه فکر می کردم عاطل و باطل بماند توی مغزم خاک بخورد اما مثل اینکه پیشبینی ام این یکبار خوشبختانه غلط از آب در آمد .

چیزهایی هم هست دلتنگی های که باید بگذاری اشان کنار . بغض هایی که باید فراموششان کنی . آدمهایی که دلت می خواهد کنارت باشند در آغوش بفشاری اشان و بهشان بگویی چقدر دوستشان داری  نتوانستم بروم دیدن بابابزرگم و این خیلی ناراحت کننده است . یک هفته فرصت داشتم قبل از آمدنم اما آنقدر درگیر کلاسهام شدم که نشد بروم و حالا هی دلم مانده آنور .... ببینی کی می توانم یک سری بزنم به عزیزترین مرد تمام زندگی ام ..... دلتنگ و بی قرار ....و راستی امسال اولین یلدای بی "او " است ... جایت خالی عزیزترینم ....

دلم یک سفر آخر هفته ای هم می خواهد که نمی شود . گویا این هفته خبرهایی است این دوروبرها . بعله !

یلداتان قشنگ ....

/ 9 نظر / 9 بازدید
سوسن جعفری

«او» هست نیلم. ... حتماً هست ...

سوده

خوبه که اتفاقای تازه و تجربه های جدید و بدردبخور پیش بیاداااااااا . زبان و اون سفرهای پیش بینی شده رو بچسب که از همه بهتره ، تجربش هم به مراتب ........ [نیشخند]

سپید

من یه سوال دارم خانوم نگارنده ؟! تو این همه چایی میخوری کجا میره اونوقت ؟ [نیشخند][نیشخند] یلدات مبارک خانوم نگارنده و دوستتان میداریم همی .[ماچ]

ساغر(هوای بارونی)

حس قشنگی به نوشته هات دارم. همیشه ها... موفق باشی. نیلوفر

ادموند

به به چه روزهای خوبی خانم نگارنده . همیشه پاینده باشی .

مهرداد

سلاااام... هچی نمیتونم بگم واقعا ادمو میبرین تو نوشتته هاتون ... دلم قرص نیست ...اصلا قرص نیست میشه همون توصیف دیگر که شما کردین رو واسه دلم داشته باشم ... اصلا خودم نیستم دیگه ... واسم دعا کنید ... اصلا نمیتونم فکر کنم که چی دارم مینویسم ...ذهنم به یه فرمت سریع نیاز داره ... موفق باشین[گل]

مهرداد

سلاااام... هچی نمیتونم بگم واقعا ادمو میبرین تو نوشتته هاتون ... دلم قرص نیست ...اصلا قرص نیست میشه همون توصیف دیگر که شما کردین رو واسه دلم داشته باشم ... اصلا خودم نیستم دیگه ... واسم دعا کنید ... اصلا نمیتونم فکر کنم که چی دارم مینویسم ...ذهنم به یه فرمت سریع نیاز داره ... موفق باشین[گل]

آسی

[پلک] یعنی ما اینجا را خواندیم