shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

من تموم گوسفندای دنيا رو شمردم !اما ...

شراره اخماشو کشید توی هم ، روی صندلی نشست ، یه خوره حرفاشو بالا پایین کرد آخرش گفت :چه مزخرف ؟؟؟؟  اعصاب واسه آدم نمی ذاری که تو ! بلند شو شال و کلاه کن یه دو سه روزی بیا ور ِ دل ِ خودم ! من این جوری اعصابم خراب میشه همش فکرم پیش تو ئه که الان کجایی !!!!چی کار داری می کنی !  اصلا ....

انگاری یه هویی یاد ِ یه چیزی افتاده باشه با یه دونه از اون خنده های مرموزانه ی کوچولو  گفت : اصلایه کاری بکنیم !  به تو که حاجتی نیست .خودم میام پیشت!خوبه نه ؟؟؟ می دونم الان کلی ذوق مرگ شدی ! می خوای بگی : نه خب تو به زحمت می افتی ، من خوبم ، تو به کارت برس ،آره .من خودم می دونم باید چی کار کنم .حرف نزن من خودم می دونم چی می خوای بگی ، نه دهنتو باز نکن ، این طوری هم نگاه نکن ، اِ....... میگم حرف نزن دختره ی لوووووووس!بهونه هم نیار .خودم میام تموم شدو رفت ،میگم حرف .....................نزن !

و قبل ِ اینکه من فرصت کنم و دلیل بیارم و اصلا دهنمو باز کنم که : آخه ..! ظرف ِ ده دیقه ، همه ی وسایلشو جمع کرد کوله پشتیشو انداخت روی دوشش بعدم یه عالمه کتاب داد دست ِ من ، لباساشم برداشت و زودی رفت کفش پوشید .  همین جوری هم  که توی درگاهی واستاده بود گفت : فکرشو بکن ! یه هفته من دارم میام پیش ِ تو ! آخیییییییییش کلی خوش میگذره .هم تو تنها نیستی ، هم من واسه حل ِ مساله هام عزا نمیگیرم !درسارم با هم کنار میایم .  به این میگن :یه معامله ی پایا پای !خوبه ؟؟ چرا واستادی تو ؟؟؟بیا وقت نداریم .من بیکار نیستم که همش معطل ِ تو بشم ! زودباش دیگه نیلو ! چته تو ؟؟؟ گفتم که لازم نیست حرف بزنی .بیا کفشتو بپوش بریم !به نظرت نهار چی درست کنیم ؟؟؟با ماکارونی موافقی ؟ ای بابا بیا دیگه ... دههههههههههههههههههههههه !

تموم ِ شب بیدار ...از این پهلو به اون پهلو ! همه ی گوسفندای دنیارو هم که بشمری باز افاقه نمی کنه ! آخرش کم میاری  ! بعد،فکر کن !  این شراره سرشو می ذاره فرتی می خوابه نادیا هم از اون بدتر .یکی کم بود حالا شدن دوتا ... .اینا من نمی دونم دُز ِ مصرف ِ دیازپامشون چقدره که این جوری بی هوش میشن ! بعد من ِ طفلکی باید بشینم هی گوسفند بشمرم : یه گوسفند ، دو تا گوسفند ، سه تا گوسفند ، چهار تا گوسفند ...پنج تا گوسفند .ببینم تو دیگه گوسفند نداری بدی من بشمرم ؟؟؟  حوصلم سر رفته ! .نصفه شبی یادم می افته که این شراره سر ِ شب میگفت : من خودم هستم تا صبح ! خوابت نبرد کلی واسه هم حرف داریم !تازه مساله هارو هم حل می کنیم !!!!  ای بابا ! حالا من حرف داشتم با تو ، یا تو حرف داشتی با من شراره !حل ِ مساله پیشکش !

ببین ! گاهی خوب نیستی دیگه ! چرا دنبال دلیل می گردی واسه خوب نبودنت ؟هان ؟؟؟ من این روزا این شکلیم ! نه خوبم ، نه بد !بگذریم از اینکه شراره همیشه همه چیزو زیادی بزرگ می کنه .بعد شلوغ بازی راه می ندازه (هی ! حواست باشه که شراره عزیزترین و بهترین  دوست ِ کوچولوی مامانی ِ دوست داشتنی منه )  یکی چند وقت پیشا بهم گفت : شماها هی هر چی می خواین به هم میگین بعد از هم دلخور نمیشین ؟؟؟ بعد من و شری هر وقت یاد ِ این حرفه می افتادیم کلی ریسه می رفتیم از خنده !! دلخور ؟؟؟مگه آدما از عزیزتریناشونم می تونن دلخور بشن ؟؟؟

پ.ن۱: واسه پست قبلی توضیحی ندارم ! راستش گاهی اینجا که می نویسم اصلا حواسم نیست که نوشته هامو بقیه هم  می خونن .یادم میره اینجا از اون دفترچه های  خاطرات ِ قفل دار ِ قدیمی نیست که کلیدش دست ِ خودت باشه و کسی نفهمه تو، توی برگ برگ ِ دلت چی می نویسی یادگاری، ولی می دونی ، اگه من قرار باشه اینجا هم خودمو سانسور کنم و ننویسم از تموم این دردای لعنتی ِ تلمبار شده توی دلم ، خب همون بهتر درو پنجره هاشو ببندم !نه ؟نگران نباشین !  نیلو هنوز زنده ست ! داره نفس می کشه .الانم حالش خوبه ، یعنی خب سعی می کنه خوب باشه ! ولی گاهی اوقات دست ِ خودش که نیست .هست ؟؟؟ گاهی اوقات زندگی آدما اون جوری که دوست دارن و خیال می کنن و توی ذهنشون تصورشو دارن نمی گذره ! گاهی اوقات زندگی آدما می تونه توش پرباشه از یک دنیا خاطره و تجربه ی تلخ و شیرین و گاهی حتی گس ! آدما با خاطره هاشون ، با حرفهاشون ، با دلتنگیهاشون ، با خنده هاشون ، با گریه ها و فریادها ، تنهاییاهاو خستگیهاشون ، آدما  با تموم ِ دوست داشتن هاشون یه روزی به دنیا میان و یه روزی هم ...خب این یه قانونه .زندگی همه ی آدما همین شکلیه .من سخت نمیگیرم .سخت میشه گاهی اما ...

پ.ن۲: یادمه بهنوش  : زندگی همیشه همین شکلی ادامه پیدا می کنه .حتی بیست سال ِ دیگه ، حتی سی سال ِ دیگه حتی ... آره حتی توی روزگاری که دیگه نه من باشم نه تو و نه هیچ کس ِ دیگه ای ! ــ اینارو من نوشتم ، می دونم ! دیروز بهنوش  تموم ِ این تیکه های از هم پاشیده ی نوشته هامو جمع کرد توی یه صفحه ی کاغذ ،  بعد روش نوشت : گُم شدی نیلو ؟؟؟؟می خوام پیدات کنم ! کجایی ؟؟ وقتی داشتم همین تیکه های کوچولوی نوشته های خودمو توی اون ورق کاغذ می خوندم کلی خندم گرفته بود ! خیلی وقت بود نوشته هامو روی کاغذ ندیده بودم .بعد کلی توی دلم ذوق کردم .خب وقتی یکی این همه لحظه های دلتنگی و تنهایی تورو با دقت بخونه که درست کلمه کلمه ی حرفاتو با همون حسی که تو وقتی می نوشتیشون برات بنویسه ، تو باشی ذوق نمی کنی ؟اگه ذوق نمی کنی خیلی بی ذوقی !

پ.ن۳:جدیدا تا دلت بخواد غیر قابل تحمل شدم ! اگه جای شراره بودم معطل نمی کردم خودم خودمو از این پنجره پرت می کردم پایین.اما حیف !خب من  جای شراره نیستم !راستی !  ببینم آسمون  دل ِمن فقط این روزا  بارونیه ،دلتنگه ، خاکستری شده ،گرفته ست ،  یا آسمون  ِ دل ِ تو هم مثل آسمون ِ دل ِ من همین شکلیه !؟

پ.ن۴:آشپز که دوتا شد ...نه سه تا شد ...خب حکایت ،حکایته من و شراره و نادیاست که هر کدوم ساز ِ خودمونو می زنیم توی آشپز خونه .تصور کن چه شود ....طفلک بابا !

+ نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()