shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

حال ما خوبه اما تو باور نکن !

زندگی به همون بی مزه گی ِ سابق ! بی خنده ، بی مهر، بی عشق ، بی رویا ...داره چیک چیک باروون می باره ! من دلم تنگ شده بود خیلی ...خیلی ...خیلی ...من دلم باروون می خواست ! خیلی ...

مامان نیست .من عجیب دلتنگم امشب ! ببینم چرا همیشه درست توی لحظه ای که حس می کنی کسی باید باشه نیست ؟؟؟چرا مرجان ؟؟آخه دلِ آدم که وقت و بی وقت سرش نمیشه گاهی تنگ میشه !سر خود ! تو بهش اجازه نمیدی تنگ بشه ! اما خب ، دست تو که نیست .دل وقتی بخواد تنگ بشه واسه خودش تنگ میشه ، تازه حرفای تورو هم جدی نمیگیره !ساده بگم دل وقتی خودش بخواد تنگ بشه دیگه تو رو  آدم حساب نمیکنه که بخواد از حرفای عاقلانه ت حساب ببره یا حساب نبره ! می دونی  دل آدما آخرشم عاقل نمیشه ! اگه بشه باید به دل بودنش شک کرد ! نه ؟؟؟

پ.ن:به مامان گفتم : خیلی خوبم !گفتم همه چی رو به راهه ! گفتم نادیا بیداره .نمیذاره تنها باشم .گفتم بابا اومده اما میشناسیش که .کار داره .گفتم امتحان خوب بود اصلا عالی بود .گفتم مُچ ِ پای باند پیچی شدم هم، حالش خوبه ! اصلا هم درد نمی کنه .حتی یه کوچولو هم درد نمی کنه ! گفتم مواظب همه چی هستم .خونه هم هنوز رو به راهه ! حال ِ ما خوبه مامان خوب !!! اما ...نه دیگه ! دیگه آخرشو نگفتم .نگفتم بهش : حال ِ ما خوبه اما تو باور نکن ! ولی وسوسه شده بودم راستشو بگم ! وسوسه شده بودم بگم :حالم خوب نیست .وسوسه شده بودم بگم :هیچی رو به راه نیست، وسوسه شده بودم بگم نادیا خوابه از سر ِ شب تا حالا .من حوصلم سر رفته . وسوسه شده بودم بگم :بابا هنوز نیومده .مثل همیشه کار داره .نیست !من بازم تنهام . تنها مامان .وسوسه شده بودم بگم : دلم تنگ شده ،خیلی ! می خواستم بگم :.چراغا خاموشن ! باروون نم نم می باره خونه تاریکه .منم مثل نی نی های مامان گم کرده ، دلم مامان می خواد . خیلی لوووووووووووووووووووووووووسم ! نه ؟؟؟ می خواستم بگم :مچ پام خیلی درد می کنه .خوب نشده لعنتی ! هی سوزن سوزن می زنه .میسوزه ! می خواستم بگم سرم دیشب هی گیج می رفت .داشتم می خوردم زمین ! اگه دیواره نبود بازم می افتادم و یه گلدون دیگه حرووم میشد ! می دونی مامان !  بابا نبود .نادیا هم خواب بود ...صدامم نشنید .می خواستم بگم دیشب که نشستم گوشه ی حال و چشمامو بستم تا حالم یه خورده بیاد سر ِ جاش ،دیشب که خیلی تنها بودم ،دیشب که نبودی ، دیشب که حالم اصلا خوب نبود ، دیشب که سرگیجه داشتم ، چشمام سیاهی می رفت ، قلبم داشت از دهنم می زد بیروون ، دیشب داشتم فکر می کردم تنهایی چقدر بده .داشتم فکر می کردم که اگه بودی الان هُل می کردی .واسم آب قند می آوردی .دستمو می گرفتی کلی قربون صدقه می رفتی ، بعد اخم می کردی ، میگفتی : داری خودتو می کشیها ! بعد من می خندیدم . که : ای مامان ! حرفا می زنیها ! کی با این جور کارا تا حالا مرده که من دومیش باشم ؟؟؟ زورکی می خواستی منو ببری دکتر ! من نمی اومدم کلی با هم دعوامون میشد ! بعد قهر می کردیم ! آی مامان !می خواستم بگم :دلم تنگ شده امشب ! خیلی .سرم درد می کنه .چشمامم .باروون چیک چیک داره می باره .لیوان چایی روی میزمه .کنار دستم .سرد شده .حوصله ندارم برم عوضش کنم .خوبه که اینجا رو نمی خونیها ! واگرنه کلی حرص می خوردی از دستم .نه ؟؟؟ حالا که نمی خونی بذار یه چیز دیگه هم بگم ، پیش خودمون می مونه ؟می ترسم مامان . می ترسم این دکتره یه چیزی بگه و  ...خب ، آخه تو که همشو نمی دونی مامان .خوبه .خوبه که همشو نمی دونی ! به نظرت من هنرپیشه ی خوبی میشدم اگه قرار بود نقش یه ... رو بازی کنم ؟؟؟؟  ولش کن ! خداروشکر که نمی خونی اینجا رو  !واگرنه ...

پ.ن:حال ما خوبه  .حال ِ ما خیلی خوبه ! اما ...نه ...تو باور کن که حال ِ ما خوبه !باور کن مامان !

+ نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳۸٥ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()