shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

یه قدم نزدیکتر ...اینجا !

امروز از اون روزایی بود که من حال نداشتم برم بشینم سر ِکلاس ِ محمودی ! نمی دونم چرا ...به هر حال ، حال نداشتم !غروبی دلم تنگ شده بود ! برای کسی نه ...همین جوری .سخت نگیر ! آخرش به این دلتنگیهای گاه و بی گاه ِ من عادت می کنی  ! هر چند ، شراره که عادت نکرد ! بلند شدم کفش و کلاه کردم رفتم پارک ! همین جاست ! یه خیابون پایین تر ! خلوت بود !خیلی خلوت ! نشستم روی نیمکت و دستامو فرو کردم توی جیبم و توی هوا ؛ هااااااااا ؛کردم ! سرما رو فقط واسه همین ؛هاااااااااا ؛کردنش دوست دارم .واگرنه توی سرما انگاری خون  یخ می بنده توی رگای من ! شراره میگه آدم یاد ِ قطب ِ شمال می افته !

خب می دونی ! تو مجبور نیستی هیچ کدوم از حرفای منو باور کنی ! باور نکن ! منم هیچ وقت باور نکردم !اصلا یه چیزی بگم ؟؟ من همیشه توی باور کردن ِ حرف ِ این و اون مشکل داشتم ! همیشه فکر می کردم که باید باور کنم اما راستش ته ِ دلم رضا نمی داد به باور کردن ! همین میشد که شک می کردم .بعد این تردیده می افتاد به جونم بعدشم دیگه هیچی ! همه چیزو می بوسیدم می ذاشتم کنار ! من توی باور کردن حسابی وسواس دارم ! معتادم به این وسواس داشتن !!مثلا تو می پرسی : باور می کنی ؟؟ بعد من سر تکون می دم : آره باور می کنم  اما ...خب تو حرفای خودتو می زنی ! باور نکردن ِ من که دلیل نمیشه تو حرفاتو نزنی ! نه ؟؟؟ من فکر می کنم که حتی وقتی باور نمی کنم ، بازم  این حق ِ طبیعی توئه که فکر کنی که من باور می کنم ! این جوری بی حساب میشیم !

این روزا حسابی روی سرم کار ریخته .حسابی ! درگیرم با خودم و بقیه ! آخر هفته توی یه روز ، سه تا امتحان دارم و حالا که دارم تایپ می کنم نمی دونم اول ازهمه دوره ی کدومو شروع کنم ! انتخاب یه خورده واسم  سخته !آخه هر سه تا ریاضین ! منم که می دونی دلم پر میکشه واسه ریاضی !!!!!!  همینه که همش دست دست می کنم که این کتابه رو که از همه کمتره بخونم یا اونی رو که از همه بیشتره و من تا حالا سه دفعه دوره ش کردم یا اون یکی رو که اصلا تا حالا نخوندمش و هر وقتم که می رم سراغش ورقاش بهم دهن کجی می کنن ؟؟؟! سر ِ ظهر می خواستم همین کتاب سومیه رو  بخونم ! رفتم یه لیوان چایی ریختم آوردم گذاشتم روی میز .بعد همین جوری که نشسته بودم سرمو گرفتم توی دستام و چشامو بستم و ... خب ! نمی دونم از بی حوصلگی بود یا از هُل ِ خوندن ِ این کتابه که وقتی چشم باز کردم دیدم دو ساعت از ظهر گذشته .چایی کنار دستم  توی لیوان یخ بسته .کتابه هم هنوز توی صفحه ی اولش ول معطله ! .بستمش گذاشتم کنار .بعد شراره اومد و تا تونست غر زد که چرا من نرفتم سر ِکلاس !؟آخرشم خسته شد از غر زدن گذاشت رفت ! بعد منم نشستم و در اوج ِ بی حوصلگی بیست صفحه از این کتابه رو خوندم وسطشم یادم اومد که باید جزوه های این آقای یعیدی رو براش می بردم ! واسه همین با کلی ذوق و شوق ( واسه بهونه پیدا کردن بابت ِ نخوندن ِ این کتابه ) بازم بستمش رفتم دانشگاه ! آخییییییییییییییش!

پیش ِ خودمون بمونه ها ! حالم اصلا خوش نیست ! نمی دونم چم شده !ولی می دونم که خوب نیستم ! مامان داره میره ! حسابی تنها میشیم .بیشتر من ... خب من خیلی معتادم به حرف زدنای نصفه شبی با مامان ! شبایی هم که بی خوابیم ، دوتایی میشینیم گرم ِ حرف زدن میشیم ! یا گاهی میگه فلان کتابو از کتابخونه بیار بخون ! بعد، همین جوری که دراز کشیده و فکر می کنه ، من کتابه رو میارم و بلند می خونم ! کیفش خیلی بیشتره ! تازه دو تایی کلی هم نویسنده رو نقد می کنیم ! خوش می گذره !مخصوصا وقتایی که کتابای ؛  فیشر و یا کافکا ؛  دستمون باشه !

راستش نوشتن این روزا برام سخت شده ! انگاری کلمه هامو گم کردم ! دلیلشو نمی دونم .گفتم که این روزا زیاد خوب نیستم !نادیا هم که تا دلت بخواد باهات کل کل می کنه منم حوصله ی کل کل کردنو ندارم .بابا رو که فقط شبا خونه پیدا می کنی .حسابی کار داره .مامان هم که داره می ره .این روزا من می مونم و این خونه ی سوت و کور ِ ماتم زده ! با این کتابایی که از این سر ِ اتاق تا اون سر ِ اتاق ریختن این ور اون ور ! از بس درسا فشرده ان خدایی وقت نمی کنم دست بکشم به این اتاقه ! گاهی جا پیدا نمی کنم از این سر ِ اتاق برسم به اون سرش ! تازه روی میزو ندیدی ! گاهی یه ردیف ِ دوازده تایی روش  لیوان جمع میشه !  

مامان همش نگرانه میگه : من نیستم خونه رو بازار ِ مکاره نکنین ؟!  منم همش می خندم که : ای بابا ! حرفا می زنیا ! یعنی من و نادی عرضه ی تمیز نگه داشتن ِ یه خونه رو نداریم ؟؟؟ و توی دلم شک می کنم که این عرضه  هرو داشته باشیم ! مساله اینه که خود ِ مامان هم می دونه که گاهی من حتی وقت نمی کنم لیوانارو از روی میز بردارم ! تمیز کردن ِ خونه پیشکش !  روزی میشه که از صبح تا شبش من نیستم .بابا هم نیست .بعدم که خسته و کوفته می رسیم خونه میبینیم نادیا نشسته داره فیلم میبینه یا درس می خونه .بی خیال !بعد دیگه حالی نمی مونه واسه دست کشیدن به سرو گوش ِ خونه ! میشه شبیه همون بازار ِ مکاره ! البته اینا فقط مال ِ وقتاییه که مامان نیست ! الان که دارم می نویسم حسابی خجالت می کشم ! دختره ی پر روووووووووووووووووووووووو ! درس داشتن و درگیر بودن که نشد دلیل ! طفلک مامان !

گاهی میگم خدارو شکر که این روزا کسی بی دعوت خونه ی کسی نمیره واگرنه ...واویلا ...

+ نوشته شده در ۱٢ دی ۱۳۸٥ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()