shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

هيچ کجای دنيا خونه خود ادم نميشه ...

هميشه بهونه ای هست برای نوشتن ... حتی اون روزی که فرياد ميزنی هزار و يک بهونه داری برای ننوشتن باز توی قلبت باور داری که کنار اون هزار و يک بهونه ننوشتن هزار و يک بهونه ديگه برای نوشتن داری . هميشه هر کجای دنيا که باشی بايد حرف دلتو بزنی ...بايد بزنی ... اگه نزنی حرف دلت ميون تنهايی های بزرگت ميپوسه ...ميگنده ..بو ميگيره ... بعد از بوی دل گنديده خودت حالت حسابی گرفته ميشه . حرف دلو بايد زد امانه هر کجای دنيا ... حرف دلو بايد ادم توی خونه خودش بزنه ...بايد توی خونه دل خودش بزنه تا همه باورش کنن ...تا خودش باورش کنه ... اخه می دونی ادم هميشه نمی تونه دلتنگيهاشو با خودش ببره مهمونی ... وقتی ميری مهمونی دلتنگيهاتو توی خونه خودت جا می ذاری ... وقتی ميری مهمونی خودت نيستی ...نقاب به چهره می زنی و لبخندی روی لبهات می کشی که اصلا حقيقی نيست ...وقتی ميری مهمونی نه نيلوفری ...نه شادی ونه هيچ کس ديگه ... تنهايی هاتو ...دردهاتو ...غصه هاتو توی خونه خودت جا می ذاری ... اينه که وقتی ميری مهمونی دلت برای خونه خودت تنگ ميشه . اينه که وقتی ميری مهمونی تازه ميبينی هزار بهونه داری برای برگشتن ...

اين دوست گمشده ما يه مدت شال و کلاه کرد و چمدونشو به دست گرفت و در خونشو بست وگفت که می خواد بره مهمونی ... بعد رفت توی خونه دل مداد رنگيها مهمون شد ... کلی درد و دل داشت با مداد رنگيها ... با اونها از بهار گفت ...از همون بهار هميشگی ... از بهونه های ننوشتن گفت و از بهونه های نوشتن ...واز عريانی دل نويسنده ای گفت که شهوت شناخته شدن داشت ...همه دارن ...تو نداری؟! اونجا بود که با يکی از مداد رنگی های دلتنگتر از خودش که اسمش مداد صورتی بود دوست شد ... اون مداد صورتی رنگ هم حسابی دلتنگ جعبه خودش بود ...اخه می دونی اونم توی جعبه مداد رنگيها مهمون بود ... اين شد که دخترک موطلايی از تموم دلتنگيهای مداد صورتی برای جعبه خودش نوشت ... اين که يه مداد رنگی چطور دلش برای خونه خودش تنگ ميشه ...اينکه يه مداد رنگی نمی تونه جعبه مداد رنگيهای همسايه رو تاب بياره ...اونجا بود که از زبون اون مداد صورتی نوشت که هر نويسنده ای هميشه جايی ميون نوشته هاش تکه ای از خودش رو جا می ذاره ... ويادش نبود که تموم اين مدت داشت تکه ای از ... رو جا می ذاشت ...تکه ای که فرياد ميزد : من هنوز همونم ... هون بهار هميشگی ...يادتون نيست ... ؟! فقط خونمو عوض کردم ...اما هنوز دلتنگ خونه خودمم ... من بلد نيستم نقاب به چهره بزنم و فيلم بازی کنم ... من هر کجای دنيا هم که باشم توی هر خونه ای کهمهمون باشم همون ...گذشته ام .

اونجا بود که از مداد صورتی ياد گرفت بهتره وسايلشو جمع کنه و بره بپره توی خونه خودش ... اخه مهمونی رفتن بيشتر از يکی دو روز به ادم نمی چسبه ... مخصوصا اگه بری مهمونی و تکه ای از وجود خودتو توی خونت جا بذاری .. اونوقت مدادم دلتنگش ميشی ...مدام دلت پرپر می زنه برای برگشتن... دلت پرپرميزنه حتی برای اون هزار و يک بهونه ننوشتنت ... يادت باشه دختر موطلايی هيچ کجای دنيا خونه خود ادم نمی شه ...

پ.ن۱ : اين شادی وروجک فکر کرده بود اخر بدجنسيه ...نمی دونست نيلوفر از خودش بدجنس تره ...

پ.ن۲ : ميگم حالا خدايی شادی اون بهونه های ننوشتنت به ۵۰۰ قلم می رسيد ؟! ۱۰۰۱ قلم پيشکش ...

+ نوشته شده در ۳٠ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()