shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

من قدیم ترها آدم بودم !

چند وقت پیش هوس کردم بعد از این همه مدت روی کاغذ خط خطی کنم !راستش قدیم ترها زیاد کاغذ می نوشتم حالا اما ...قدیم ترها  دلم می خواست نویسنده بشم ! نویسنده !می خواستم جای لوسی رو بگیرم ! فکر کن ! من جای لوسی ! و کتابخونه زندگی من بود و کتابای مامان دنیای من !!! .حتی اونایی که حق نداشتم بخونمشون !و مامان حواله می دادشون به پونزده سالگی به بعد !آخه می گفت : حالا حالاها زوده ! ولی  خب این حرفا حالیم نبود ،خیلی هاشونو همون موقع ها از بس که شهوت ِ کتاب خوندن داشتم ، خوندم ! به پونزده سالگی هم نکشید !! مامان هنوزم که هنوزه یادِ خوندنای من که می افته اخم می کنه : توی این یکی مورد حرف گوش کن نبودی !!!!

قدیم ترها  آرزو داشتم بشینم پشت میز و بنویسم ، بنویسم ، بنویسم ،و بازم بنویسم . اونقدر  که زندگی زنده بشه !که آدما زنده بشن  ...شخصیتا..داستانا ، می خواستم با شخصیتای توی ذهنم زندگی کنم ، حرف بزنم ، بخندم ، گریه کنم ، عاشق بشم ، شکست بخورم ، از دست بدم ، بمیرم و دوباره ...دوباره زندگی کنم !  .قدیم ترها ،  نوشتن صورتی بود ، آبی بود ، یه وقت هایی هم انگاری نیلی میشد ! گاهی نوشته هامو قاب می گرفتم می زدم روی دیوار اتاقم  .بعد نگاهم که می افتاد به دیوار توی دلم قند آب میشد ! پای نوشته هام و امضا می زدم .باورت میشه !؟  و مامان می خندید و قرار بود یه روزی من پای صفحه ی اول ِ اولین کتابم بنویسم : برای تو مامان ! برای تو که خلاصه ی تمام عشق های بزرگ دنیایی ! آره .خنده داره ! حسابی خل و چل بودم ! قدیم ترها یک عالمه شخصیت توی ذهنم می ساختم ! رویا  میساختم ! رویا فروش می ساختم ! قدیم ترها این مدلی که حالا اینجا می نویسم نمی نوشتم ! نه از خودم ! نه از زندگیم ! نه از فکرم ،از آدما می نوشتم !از آدمای اطرافم ! یه بارم از زندگی عمه شقایق نوشتم !اون وقت هایی که خیلی با شوهر عمه دعواش میشد ! و کتایون گریه میکرد توی بغل ِ مامان بزرگ ! و من دلم نمی خواست کتی گریه کنه ! توی کیهان بچه ها چاپش کردن .خب ۱۱ سالم بود ! نمی دونستم نباید این چیزا رو بیرون از خونه هوار زد ! وقتی نشون ِ مامان دادم نزدیک بود سکته کنه دور از جونش ! آخه من واسه عمه شقایق توی داستانم آبرو نذاشته بودم !ولی ...خب عمه با شوهر عمه آشتی کرد .کتی هم دیگه توی بغل ِ مامان بزرگ گریه نمی کرد ! آخه عمه می خواست به همه ثابت کنه که داستان ِ من خیالی بوده !

قدیم ترها این همه که حالا اینجا تکراری شدم و حسابی هم تکراری شدنم توی ذوق می زنه ، تکراری نبودم ! قدیم ترها می ترسیدم یه روزی نویسنده نشم !می ترسیدم بلد نباشم شخصیت خلق نکنم .بلد نباشم بنویسم .و با یک دنیا آدم توی ذهنم زندگی کنم و واسه تک تکشون عین مامان باشم واسه خودم !! قدیم ترها خودمو وادار می کردم به نوشتن ! به حرف زدن ، به خلق کردن و نمی دونی چه مزه ای داشت اون شبی که قصه ی رویا فروش ِ دوره گردو می نوشتم ! بعد با شخصیتش زندگی می کردم !بزرگ میشدم .می خندیدم گریه می کردم !آره اون موقع پونزده سالم بود ! قدیم ترها این همه مزخرف نشده بودم .نه مثل حالا که هی بهانه میگیرم لجبازی می کنم .!قدیم ترها می دونستم چی از جون ِ دنیا می خوام حالا ...نمی دونم !قدیم ترها می دونستم که یه روزی یه جایی ، حالا هر جا ، می دونستم خلاصه نویسنده میشم و خلاصه پای صفحه اول کتابم برای مامان می نویسم !

هی ! آدم قدیم ترها چه فکرهایی می کرد ! چه آرزوهایی داشت ! چه باورایی ، چه ذهنیت هایی ، آدم قدیم ترها دستشو که دراز می کرد می رسید به روشنی ! به گُل ، آب ...آدم قدیم ترها با سهراب چه حرفا که نمیزد !چه فکرا که نمی کرد .آدم قدیم ترها اتاق ِ آبی رو زندگی می کرد .نفس میکشید قدیم ترها این جوری مثل حالای من سر در گم نبود ! گیج نمی زد ! مهمونی می رفت ! کتابخونه ، پارک ، درس ، رقص ، موسیقی ، نقاشی ! آدم قدیم ترها آدم بود ! نه ؟؟؟

حالا قدیم ترها فقط یه خاطره ست ! فقط همین ! حالا که دارم تایپ میکنم توی دلم میگم : هی ! تو آخرش هم نویسنده نشدی و نمیشی ! آخه می دونی من قدیم ترا فکر می کردم به امروزم که برسم حتما نویسنده شدم اما ! خب آدم توی قدیم ترها هنوز بچه ست ! خیلی بچه ! نه اینکه حالا من بچه نباشم ! نه !ولی قدیم ترها یه خورده بیشتر از اینها بچه بودم !یه خورده هم بیشتر از اینها خوش باور بودم و یه خورده هم بیشتر از اینها خل و چل می زدم !

من قدیم ترهارو دوست داشتم ! حالا رو هم ...اما .خب قدیم ترها زندگی یه جور ِ دیگه بود ! منم یه جور دیگه بودم !حالا تکراریم ! سردم ، خسته ام ، انگیزه ندارم ، بهانه ندارم ، حالا دل ندارم ، دستم به نوشتن نمیره ، ذهنم توی خلق کردن کند شده ! سست شده ! ذهنم بلد نیست دیگه بنویسه ! دیگه نه !حالا خیلی وقته که وقتی می خوام بنویسم کم میارم ! اینجا نه ! اینجا که نوشته هامو می خونم توی ذوق ِ خودم می زنه چه برسه به ذوق ِ تو !راستی دیروز آقای شریفی رو دیدم ! نشناختمش ! عوض شده بود کتابشو بهم نشون داد ! چقدر ذوق زده شده بوم !کتابو بالا پایین کردم و روی جلدشو خوندم ! بعد خندم گرفت گفتم : یادته می گفتی چاپش نمی کنن ؟ خندید ! یادمه !و گفتی چاپش می کنن ! ــ آره .و چاپشم کردن !

حالا این کتابه توی کشوی میزمه ! دیشب خوندمش ! قبلا هم خونده بودم ! اون وقتی که هنوز نویسنده ش چرک نویسشو می نوشت ! بعد داده بود یه جورایی نظرمو بگم !و من دوست داشتم نوشته هایی از جنس ِ نوشته ی اتاق ِ آبی سهرابو ! اونم این شکلی بود ! آبی بود ! کتاب ِ آبی بود !

حالا دارم فکر می کنم با خودم .دارم فکر می کنم که چرا عادت نوشتن روی کاغذ از سرم پرید !؟که چرا عادت ِ خلق کردن ِ آدمای توی ذهن از سرم پرید ؟؟؟که چرا عادت ِ زندگی کردن توی قالب ِ  نویسنده  از یادم پرید !؟؟ انگاری بازم از خواب پریدم ! وقت گذشته و من هنوز هیچ کاری نکردم !من بدجوری تنبل شدم .بدجوری ...

پ.ن:خب ! حقیقت اینه که من هیچ وقت نویسنده نمیشم !هیچ وقت !

+ نوشته شده در ٧ دی ۱۳۸٥ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()