shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

یلدا بازی از نوع نیلوفر !

راستش ،این آقای طسم توی خونه ش یه بازی راه انداخته ، بهش میگن یلدا بازی !به حق چیزای نشنیده !!!!!کلی ملت توی این بازی در مورد خودشون حرف می زنن . مثلا چیزایی که بقیه ازشون بی خبرن و فقط خودت می دونی و بس ! منم دعوت بودم این بازیه رو توی خونه ی خودم ادامه بدم اما داشتم فکر می کردم که آخه از چی چی بنویسم !!؟؟همه از همه چی خبر دارن دیگه  !!!! ولی به هر حال ...اینا هم چند تا نکته ی هنوز لو نرفته از زندگی نیلوفر ایرانی !

نکته ۱:متولد ۲۲/۷ / ۱۳۶۵ ! صادره از ...  چه فرقی می کنه ؟خلاصه تو همین ایران ِ خودمون یه جا به دنیا اومدم دیگه ...توی شناسنامه ماه ِ تولدم به جای مهر، شهریور ثبت شده که هنوز بعد از بیست سال علت این قضیه همچنان مشکوک الحاله !معلوم نیست واسه چی ! خیلی قاچاقی و خیلی محرمانه یه سال زودتر از بقیه رفتم مدرسه ،یه سال زودتر دیپلم گرفتم و در نتیجه یه سال زودتر هم رفتم دانشگاه ! تمام این یه سال زودترایی که گفتم خیال نکنی به نفعم شده ها ! نخیر ...پدرم در اومده .توی مدرسه همیشه به خاطر اینکه از همه همکلاسیام یه سال کوچیکتر بودم هی بهم زور میگفتن !به خاطر همینم با اینکه همیشه از دعوا بدم میومد و اصولا هم خیلی آرووم بودم از هففت روز ِ هفته تقریبا شیش روزشو کارمون به گیس و گیس کشی می رسید و مامان من و مامان ِ بقیه همیشه مدرسه بودن !

نکته ۲:اولین رُمانی که خوندم هیچ وقت یادم نمیره !ده سالم بود .رویای سبز ! نویسندش لوسی مود مونتگمری !هر هشت جلدشو ظرف سه ماه تموم کردم و بعد از اون طی سه سال ِ آینده ،جای تموم ِ شخصیتای کتاب هم حرف زدم هم زندگی کردم .هم تا تونستم شخصیتارو بازی کردم .! ! از برکت ِ وجودِ  لوسی مود مونتگمری ِعزیز ،توی اون دوران ملقب شده بودم به بشر ِ چند شخصیتی !!طوری که هنوزم وقتی فک و فامیلای قدیمی منو میبینن هی یادم می ندازن چه جوری سه سال ِ تموم یا با کتابا حرف می زدم یا با دردودیوار یا در بهترین شرایط ، طرفِ صحبتم میزو تخت و عروسک و مداد رنگی و اون خرس پشمالو و نقاشیای روی دیوارو تابلوی تبلیغاتی و صندوق ِ پست و  این چیزا بودن .توی سیزده سالگی آرزو داشتم دور از چشم ِ مامان یه سرکی بکشم توی کتاب ِ سینوهه ! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی! مامان کتابه رو توی هفتاد سوراخ قایم کرده بود تا دستم بهش نرسه !هر وقتم مخفیگاهش  لو میرفت سر  ِ به زنگا میرسید کتابه رو از دستم می قاپید !اون موقع حالیم نبود توش چه خبره ، فقط محض ِ کنجکاوی( فوضولی ) می خواستم بدونم قضیه ش چیه که همیشه دست ِ مامانه !! اما  خدایی اگه سینوهه ی چاپ سال ِ ۶۶ و پیدا کردی از دستش نده .یقینا پشیمون میشی !

نکته۳:شبی که فهمیدم کنکور قبول شدم از ساعت ۱۲ شب تا ۹ صبح فرداش از بس گریه کرده بودم شبیه هرچیزی شده بودم الا آدم !.توی همون شب  هزارو سیصد و شصد و پنج بار به مامانم گفتم من انصراف می دم .و نتیجتا دو روز ِ بعد، از ترسِ اینکه سال دیگه قبول نشم رفتم ثبت نام کردم .سال اول رشتم واسم شد چیزی در حد رومئو واسه ژولیت ! سال ِ دوم از بس که دیگه ریاضی خونده بودم شبا خواب میدیدم ایکس و ایگرگ دارن خفم می کنن .در حال ِ حاضرم با هزار مصیبت  تحمل می کنم رشته ای رو که از روز ِ اولش با گریه رفتم سراغش !ترمی هزارو شونصد تا کتاب ریاضی ِ کت و کلفتو پاس می کنم و هی لعنت میفرستم به کامپیوتر سازمان سنجش و به خودم میگم  : ای میشکست قلم ِ پات  اون روزی که رفتی واسه ثبت نام ! این فراری بودن ِ من از ریاضی واسه خودش قضیه ای داره هرچند که همیشه هم تا تونستم توی همین رشته شیرجه رفتم ! شانسه دیگه !

نکته ۴:شدیدا بد عکسم ! تا جایی که الان یه سالو خورده ایه توی هیچ عکس خانوادگی اثری از من نمی تونی پیدا میکنی !

نکته ۵: شراره میگه  فوق العاده لووووووس و یه کوچولو مغرورم !البته  این فقط نظر شخص ِ شخیص ِ شراره ست واگرنه من خودم این شایعاتو تکذیب می کنم .خیلی زود با همه جوش می خورم و عموما امکانم نداره توی هیچ جمعی تنها بمونم .گاهی بعضیا خودشونم شک می کنن که با من همین دو دیقه پیش آشنا شدن یا از قبل میشناختنم ! از این تنهایی مزخرف بدم میاد .ولی با سرو صدای زیادم مراوده ندارم  .گاهی اوقات این بوق ِ ماشین ِ همسایمون چنان کفرمو در میاره که یه چیزی از دهنم میپره ! ولی سعی می کنم کسی نشنوه !

نکته ۶:الان یه مدته بدجوری به سرم زده برم واسه ارشد یه رشته ی خیلی بی ربط به رشته ی خودمو بخونم .اسمشو نمیبرم که این شراره باز داغ ِ دلش اینجا تازه نشه !اما خدایی خیلی دلم میخواد واسه ارشد این رشته رو یه جورایی دنبال کنم .آخه از دبیرستان تا همین حالا هیچ وقت توی هیچ رشته ای که خودم واقعا دوست داشتم نبودم ! اما چند شب ِ پیش که به مامان گفتم :اخم کرد گفت : چه ربطی دارن این دوتا به هم ؟؟؟ خب راست میگه دیگه !

نکته ۷:اصولا از هیچ چیز ِ زندگیم راضی نیستم .اینکه میگم راضی نیستم مقصودم اینه که انگاری هیچی راضیم نمیکنه .یعنی قانعم نمی کنه .همش یکی بهم میگه : حالا برو این یکی رم  امتحان کن بببین چه جوریه !

نکته ۸:سابقه ی بی سرانجامی تمام ِ تحقیقام دیگه گفتن نداره .اینم یکی از افتخاراتِ خودم که تنها کسی بودم توی اون دانشگاه که ظرف ِ سه چهار ماه سه تا از تحقیقامو که اون همه واسشون وقت گذاشته بودم دودره کردن !دست ِ رئیس دانشکده و تمامی دوستانی که مسالمت آمیز طی  این مدت پدرمو در آوردن درد نکنه !تا من باشم دنبال این جور کارا نرم .پشت دستمو داغ کردم .ولی استاد معزیان هنوزم بهم مشکوکه هر وقت منو میبینه موزیانه می خنده می پرسه : بازم تحقیق داری ؟؟؟ از اون قبلیا ....( ای بگیری این بشرو خفه کنیا ...)

پ.ن: کلی چیز نوشتم !می خواستم بگم هر کی دوست داره از سهمیه ی من استفاده کنه و این بازی رو توی خونه ش ادامه بده اما دیدم حالا بدم نیست اگه اسم ببرم : آنیتا ، مرجان ، هدی ، مریم ، نفیسه ، حمید ، شهاب شماها قبول زحمت کنین بازی رو ادامه بدین ! در حال ِ حاضر من نوچ شدم  !

+ نوشته شده در ٤ دی ۱۳۸٥ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()