shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

یه همچین چیزیه زندگی !

خب ! اینم از این !!!!! اول و آخرش همینه ! بیشتر از این نمیشه ازش انتظار داشت ! هی !!!! می دونستی من این روزا دختر خیلی منطقی شدم !؟ نادیا میگه :منطقی چیه ؟؟؟ تو یه چیزی شدی  فراتر از منطق ! قیافت شده در حد و اندازه های  فلسفه ! (  آخرشم نفهمیدم مینا  چه طوری می تونه با این فلسفه و منطق ِ حقوق  کنار بیاد !!! )

 دیروز غروب بابا بعد از حدودا چهل و پنج دیقه بالا و پایین کردن ِ طول و عرض ِ حال ، خلاصه دل و به دریا زد و نشست کنارم تا به قول ِ خودش بعد از این همه مدت یه دو کلمه با هم اختلاط کنیم !! اعتراف می کنم که یه هفت هشت ماهی میشد که اصلا فرصت ِ  دردودل کردن با همو  پیدا نکرده بودیم . نه اون وقتشو داشت که صاف توی چشام نگاه کنه .بعد توی نگاهش نگرانی موج بزنه .با تردید ازم بپرسه : دختر ِ بابا چه طوره ؟؟؟!!!!  و نه اصلا خودم دلم می خواست که سر ِ این حرفه یه جوری وا بشه !. من یه عادت گندی دارم، اونم اینکه همیشه وقتایی که دلم بدجوری واسه دردودل کردن تنگ شده باشه تا جایی که  بتونم ازش فرار می کنم . حرف زدن ممنوع !به روی خودم نمیارم .  این جور وقتا از حرف زدن و توضیح پس دادن و اعتراف کردن بیزارم!!!!  شاید واسه همین بود که وقتایی که تصادفا شبا بابا رو خونه پیدا می کردی نیلو توی اتاقش نشسته بود داشت یکی میزد توی سر ِ خودش ، یکی هم توی سر ِ کتابای مزخرف تر از خودش !!!! حالا اگه درس هم نداشت باز یه چیزی در همین حدو اندازه ها میشد ! راستش دلم نمی خواست بابا زل بزنه توی چشام با تردید بهم نگاه کنه بعد بگه :ببینم !حالت خوش نیست ؟  می دونی چیه ! هنوزم حرف زدن بهترین نوع ِ درمونه ! هنوزم ...

به تموم ِ مرضای علاج ناپذیرم این یکی رو هم اضافه می کنم که اعصابم به هم می ریزه وقتی یه نفر مدام ازم بپرسه : امروز حالت چه طوره ؟؟؟ ( بگذریم از اینکه این شراره  از اون جایی که خوب از زیر و بم ِ مرضای تموم نشدنی من با خبره این روزا تا جایی که تونست ازم پرسید : هی نیلو ! امروز حالت چه طوره !!!!! ) این جور مواقع حسابی توی جواب دادن کم میارم !

بعد از یک و ساعت و نیم حرف زدن از این در ، از اون در ،بلند شدم رفتم پنجره ی اتاقمو بعد از دو هفته ی تمام که حال و حوصله ی بازکردنش نبود ، باز کردم .یه لحظه سرما چنان توی صورتم هجوم آورد که دندونام شروع کردن به ، چلیک چلیک به هم خوردن !سردم شد اما سرماش اذیتم نکرد .یه جورایی به دل می نشست ! راستی حواست هست که پاییز دیگه کم کمک داره نفسای آخرو می کشه ؟؟؟ دلم تنگ میشه ! خیلی تنگ ...

دیروز ، دیدم زندگی ، هر از گاهی بد معجونی هم از آب در نمیاد ! گاهی دلواپسی های آدما از اومدن ِ فرداهایی که اصلا انتظارشو ندارن هم میشه قسمتی از لحظه های رنگ و رو رفتشون! قسمتی از اون خاطره های قدیمی و فراموش شده ای که دارن  اون پس و پشتای ذهنشون خاک می خورن  !شایدم تیکه ای از همون دنیای قدیمی ِ توی دلشون ..یادت که هست ؟

هیس ! یه چیزی بهت می گم .پیش خودمون بمونه حواست باشه یه موقع جایی لو ندی !! گاهی بعید ترین لحظه ها هم توی ذهن ِآدما رنگ ِ حقیقت به خودشون می گیرن ! رنگ ِ خوش ِ حقیقت .حالا اگه تعریف کردن ِ بعضی از این حقیقتا هم باعث بشه یکی سرشو به باد بده ...چندان مهم نیست .همین که اون بعیدترین حقیقت ِ زندگی رو جرات کنه با صدای بلند پیش ِ همه هوار بزنه کافیه !ببینم  کی بود که می گفت : بعضی وقتا فکر کردن به آفتاب ،آدمو بیشتر از بغل کردن ِ خود ِ آفتاب گرم می کنه ؟؟؟؟؟؟ هر کی بود دلش همیشه آفتابی ! دلم میخواد این آفتاب ِ توی آسمون ِ یخ زده ی امروز و بغل کنم ! !بی خیال ِ سوختن !

بین ! هر چقدرم که توی دنیای خودت بلاتکلیف باشی ! هر چقدرم که توی دنیای خودت مثل کتابای فراموش شده ی نصفه نیمه خونده شده ی خاک گرفته ، توی انتهای کتابخونه ی دلت  جا خوش کرده باشی ، هر چقدرم که حس و حالت شبیه حس و حال ِ یه نیمکت ِ تنهای رنگ و رو رفته ، گوشه ی خلوت ِ یه پارک ِ سوت و کور باشه ، هر چقدرم که باد ِ دیوونه ی بی خبر موهاتو بدون اینکه نوازشت کنه به هم بریزه و تو اعصابت از بی ملاحظه بودنش خط خطی بشه ، هر چقدرم که حس کنی توی تنهاییات یه جورایی ول معطلی ،هر چقدرم که یه دفعه ای  بر بخوری به  یه آنیتای وروجک ِ شیطون توی راهروی بالایی دانشکده و درست توی لحظه ای که حالت اصلا خوش نیست با یه جمله ی کوچولو یه دفعه ای غافلگیرت کنه ، بعد مجبور بشی  روی لبات یه لبخند ِ نصفه نیمه ی تابلوی  رنگ و رو رفته بذاری و با تردید هوار بزنی  : هی ! سلام آنی ! دلم واست تنگ شده بود !!! بعدم شراره محکم بزنه به پهلوت ! که تو چقدر امروز حرفات مدام توی ذوق ِ آدم می زنه !!!! چته ؟؟؟!زیادی تکراری شدی !   تازه خودتم خوب بدونی که آنی حواسش از حواس ِ پریده ی تو خیلی جمع تر بوده !

هر چقدرم که بگی : بی خیال ِ غر غرای این شراره که اتفاقا بد جوری هم به شنیدن این غرغرای همیشگی معتادی ، تا جایی که اگه یه روز غر نزنه حسابی دلت تنگ میشه ، هر چقدرم که سعی کنی به همه حالی کنی که حالت حسابی خوبه ! حداقل هنوز زنده ای ! داری نفس می کشی ! داری زندگی می کنی .آره ! هر چقدرم که سعی  کنی که خودت نباشی اما  ته ِته ِ تهِ قلبت بازم  ایمان داشته باشی که بدجوری هنوز خودتی ، هر چقدرم که دلت تنگ باشه ! تنگ ِ تنگ  ! اما سعی کنی که از تنگ بودنش کسی چیزی نفهمه ، آره هر چقدرم که این شکلی مثل ِ خود ِ خود ِ خود ِ نیلوفر ِ قدیمی خط خطی شده باشی !  بازم ....وقتی پنجره رو یه بار ِ دیگه باز می کنی تازه یادت می افته که  کلاغ سیاهای بی حیای توی حیاط  اونقدرها هم که تو  فکر می کردی صداشون نخراشیده و مزخرف نیست ! تازه اگه گاهی خوبم گوش بدی ته ِ صداشون بی شباهت به صدای قناری نمیشه!!!! نخند ! گفتم اگه خوب گوش بدی ! حالا اگه تو خوب گوش نمی دی تقصیر ِ من نیست !!!!

اگه گوشت هنوز با منه بذار یه چیزی بهت بگم ! هنوزم از خودم بودن بدم میاد اما ...فقط می خوام بگم :زندگی یه چیزیه ،یه چیزی شاید شبیه ِ موجِ ِ یه گندم زار ِ طلایی رنگ ، وقتی که باد داره از وسط ِ خوشه هاش  بی صدا میگذره و پچ پچ ِ لحظه هاشو یه هویی  به هم میریزه !یه چیزی مثل زمزمه کردن ِ یه  آواز ِ قدیمی‌ ، پای گرامافون ِ خاک گرفته ی گوشه ی طاقچه که هر بار که نگاهت دزدکی بهش می افته یاد ِ یه پیرمرد ِ مهربون ِ دوست داشتنی می افتی که یه زمانی همه ی خاطره های رنگ رنگیت  مال ِ بغل کردنای همیشگیش بود .یه چیزی شبیه رویای قایمکی کش رفتن ِ شکلات توی یه نیمه شب ِ تاریک ، وقتی مامانی اصلا خبر نداره که خیلی وقته جای پنهون کردن ِ شکلاتا لو رفته !و تو زیر تختت گاهی پر میشه از پوست ِشکلاتای نیمه گاز زده !یه چیزی شبیه نگرانی از بد دادن ِ یه امتحان ِ نخونده ! یه امتحان ِ بدجوری نخونده ! یه چیزی مثل گریه کردن توی خلوت ِ تنهایی خودت ، بعد قرمز شدن ِ چشمات و ترسیدن ازجواب دادن به این سوال که : هی ! چشات چرا قرمزه ؟؟؟ گریه کردی ؟؟؟ یه چیزی شبیه یه سلام ِ گرم توی اوج ِ یه روز ِ یخ بسته ! وقتی نگاهت توی نگاه ِ یکی ثابت می مونه و ترجیح می دی بقیه ی حرفاتو توی دلت نگه  داری نکنه یه موقع  کسی چیزی حالیش بشه .یه چیزی شبیه تموم شدن یه خاطره ...تموم شدن یه حس ِ تازه  ...یه چیزی شبیه فراموشی مزمن ! یاچه می دونم !؟ یه چیزی در همین حد و اندازه ها...

آره یه همچین چیزیه زندگی ! گاهی اونقدر تلخ که حس می کنی مزه ش توی دهنت می گنده ....و گاهی اونقدر شیرین که دلتو بدجوری  می زنه .ولی  هر چقدرم که سیاه و سفید بودن لحظه هاش زیادی توی ذوق بزنه بازم یادت باشه که ....! یه همچین چیزیه زندگی !

+ نوشته شده در ٢٤ آذر ۱۳۸٥ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()