shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

خاکسپاری ِ یه دل ِ کوچولوی دلتنگ !

روی نیمکت نشستم ! گرمای نفسام توی سرمای اطرافم آرووم آرووم بخار میشد ! یخ می بست ! میشد شبیه ِ یه  ابر ِ یخی! یه ابر ِ یخی ِ خیلی کوچولو ...یه ابر ِ یخی ِ خیلی دلتنگ !

وقتی یه نفر تموم شد یعنی تموم شد ! وقتی یه نفر رفت ، یعنی واسه همیشه رفت ! یعنی خودش ، خاطره هاش ،مهربونیاش ،یعنی تموم ِ حرفاش حتی تموم ِ دروغاش واسه همیشه رفت !! واسه همیشه ی همیشه ! وقتی یه نفر خواست که دیگه نباشه ،یعنی واسه همیشه خواسته که نباشه !یعنی یه خورده بیشتر درک کن !یعنی  تو چرا خودتو می زنی به نفهمی ؟؟؟؟ حالیت باشه ،یا حالیت نباشه ، زندگی همینه !تو چرا نمیفهمی !؟

چند روز ِ پیش داشتم توی گوگل یه آدرسی رو سرچ می کردم ! یه هو خیلی اتفاقی خوردم به یه جمله ای ! یه جمله ای که خیلی آشنا بود ! خیلی هم نه ...خیلی بیشتر از خیلی، آشنا بود ! جمله ی خودم بود .جمله ی خود ِ خودم ! ...ولی  آدرس ،آدرس ِ خونه ی من نبود . رفتم در زدم ببینم کی درو باز می کنه ! بعد ... خب ! حس ِ مزخرف ِ در عین حال جالبی بود !می دونی ،  وقتی یه هو می ری میبینی یه نفر اونقدر بیکاره و اونقدر توی دنیاش حرف کم آورده که برداشته یه کپی از تموم ِ دلتنگیهای تو ...یه کپی از تموم ِ تنهایی های تو ...یه کپی از تموم ِ خستگیا و دلخوریا و دردودلا و دلواپسیهای تو ...یه کپی از تموم ِ نیلوفر نوشتای تو ، توی خونه ی خودش گذاشته !با اسم ِ خودش ... اولش یه خورده عصبانی میشی ! حالت هم گرفته میشه ! آخه دلت نمی خواد یکی این شکلی نامردی کنه !دلت نمی خواد حرفایی که فقط مال ِ دل ِ دلتنگ ِ تو بوده حالا توی خونه ی یکی دیگه باشه ! اما بعدش میشینی با خیال ِ راحت و یه خورده هم ناراحت ، یه بار ِ دیگه تموم ِ دلتنگیا و تنهاییا و خستگیهای خودتو توی خونه ی یکی دیگه می خونی !بعد  نگاهت عوض میشه ...فکرت عوض میشه ! با خودت فکر می کنی : وقتی اینارو می نوشتی ، شایداصلا  همچین حسی که حالا داری نداشتی ! با خودت فکر می کنی که این خانمه ی بی انصاف که برداشته روی دلتنگیهای نیلوفر نوشت ِ تو اسم ِ خودشو گذاشته هر چند که خیلی نامرد بوده اما باعث شده تو یه هویی یه چیزایی یادت بیوفته ! یه چیزایی !

 یه چند وقتی مثل ِ یه مامان که از دور مراقب ِ کارای نی نیش باشه مراقب ِ دلتنگیهای خودم  توی خونه ی خانمه بودم  ! کامنتاشو چک می کردم ببینم آدمایی که میان و می رن چی واسه خانمه، پای دلتنگیهای من یادگاری می ذارن ! جالب بود .آدمای مجازی ِ همراه ِ خانمه ، نگاهشون با آدمای مجازی ِ همراه ِ من توی خونه ی خودم خیلی فرق داشت ! یه چیزایی هم بود که آدمای مجازی ِ توی دنیای من اصلا حواسشون بهشون نبود !اما آدمای مجازی ِ توی دنیای خانمه حواسشون خیلی جمع تر بود  ! می خواستم به خانمه بگم : کار ِ ما از دلخوری گذشت ! انصافم گاهی اوقات خوب چیزیه ! حداقل کاش دلتنگیهای یکی دیگه رو پای اسم ِ خودت نمی زدی ! اما نگفتم ...بی خیال !حانمه زیادی غرق بود توی دلتنگیای من !

هما دیروز بهم گفت : خودتی ؟؟؟ گفتم : نه ! خندید : پس خودتی ! ابری شدی ! یا شایدم خاکستری شده باشی !

 چه می دونم !؟ وقتی یه نفر بعد از این همه مدت یه هویی می فهمه که تموم شده ! وقتی یه نفر بعد از این همه مدت ،یه هویی می فهمه که دیگه اصلاخیلی وقته که  واسش تویی وجود نداره ! وقتی می فهمه که بدجوری توی دنیای خودش بیراهه رفته !بدجوری اشتباه کرده ، وقتی می فهمه  خیلی وقته که می خواد خودشو ...قلبشو ...فکرشو ...ذهنشو ...باورشو خاک کنه ! جراتشو نداره ! وقتی می فهمه که حالا دیگه وقتشه  طی یه مراسم ِ با شکوه ِ مزخرف ،از جنازه ی بوی گند گرفته ی قلب ِ خودش تجلیل کنه ! تجلیل کنه واسه این همه مدتی که خودشو درست و حسابی زده بوده به حماقت و اصلا هم حالیش نبوده ، !وقتی یه نفر بخواد به خودش ...به خود ِ قدیمیش بگه : آفرین ! خوب این مدت  تموم ِ این رفتارای غیر متعادل ِ ضد و نقیض ِ مزخرف ِ دنیای اطرافتو تحمل کردی !و سعی کردی بفهمی که معیار ِ آدما گاهی با معیار ِ توی ذهن ِ خالی شده ی تو خیلی فرق می کنه ...

 وقتی یه نفر بخواد یه تاج ِ گل سفارش بده با یه عالم روبانای مشکی ، فقط به افتخار ِ جنازه ی دل ِ خود ِ خودش ! بعد اون تاج ِ گله رو پرتش کنه روی اون لاشه ی بی حس و حالی که از قلبش واسش یادگاری مونده ، وقتی یه نفر بفهمه که همیشه ، همیشه فقط این خودش بوده که با یک دنیا حماقت اشتباه کرده ، تو به من بگو : دیگه چه فرقی می کنه که اون یه نفر بخواد که باشه ! یا بخواد که نباشه !؟ نه خواهشا واسه یه بارم که شده سعی کن فلسفه نبافی ! سعی کن بیراهه نری ! سعی کن خوب فکر کنی ، بعد جواب بدی ! 

 من خوبم ! دیوونه هم نشدم .خیال ِ باطل هم ندارم .خسته هم نیستم .من حالم خیلی خوبه ! تازه دارم نفس می کشم ! دارم تند تند نفس می کشم ! فردا صبح هم امتحان دارم .سیاح دیروز کلی شعار می داد که ... راستی من چقدر این روزا از شعارای تو خالی ِ این بشر اعصابم به هم می ریزه !چرا ؟؟؟؟ 

راستش  می خوام بعد از این همه مدت به خودم ، به خود ِ خودم ، جایزه بدم ! جایزه ی بهترین  ،احمق ترین ،صبورترین و پر تحمل ترین دیوونه ی تاریخ ِ بر باد رفته ی حرووم شده ی بشریت ! به نظرت حق ِ من نیست که این جایزه سهم ِ من باشه ؟؟؟ منصف باش !  می خوام به خودم جایزه بدم که بعد از این همه مدت هنوزم وقتی میشم یه خاطره ی رنگ و رو رفته توی یه ذهن ِ رنگ و رو رفته تر ، دلم بدجوری می گیره ! می خوام به خودم جایزه بدم که هنوزم گاهی که نبش ِ قبر ِ خاطره های قدیمی حکم ِ واجب به خودش میگیره سعی می کنم نبش قبر نکنم .سعی می کنم به خودم حالی کنم که ای بابا ! مگه تو نمی دونی نبش قبر کردن حروومه ! ؟؟؟ حتی اون وقتی که بدجوری توی قانون ِ خودم  مستحب میشه ...بازم یه جورایی حروومه !  

چرا عادت نکردم ؟ چرا عادت نکردم به فراموشی !چرا عادت نکردم به فراموش شدن ؟ چرا عادت نکردم به قانون ِ مسخره ی دنیای آدما !؟  نه خیالاتی نشو ! دیگه خیلی وقته چیزی نیست ! خیلی وقت !دلتنگیهای منو تورو خدا ربط نده به این کلمه ی سه حرفی ِ مزخرفی که یه زمانی اسمش عشق بود حالا با کلاس ترش کردن شده لاو !!!!نه .گاهی اوقات حالت جوریه که یه هویی واسه خودت دلت میگیره ! واسه اونی که حالا نیستی و شاید دیگه هم نباشی !

فردا صبح وقتی بیدار بشم ، دیگه خود ِ قدیمی نیستم ! از خود ِ قدیمی ِ سرتا پا حماقت بدم میاد ! فردا صبح وقتی بیدار بشم سعی می کنم  خودم نباشم ! هر کسی به جز خودم ! می دونی چرا ؟؟؟ چون وقتی خودت باشی ، لحظه ای که بفهمی چه حماقتی کردی فقط خودتی که می شکنی ! اما وقتی از اولش خودت نباشی این جور مواقع ،ککت هم نمی گزه !   فردا صبح این موقع یکی دوباره زاده میشه ! یکی شاید عاقل تر از من ...صبورتر از من ...پر تحمل تر از من ...آدم تر از من ...عاشق تر از من ... نیلوفر تر از من ...فردا صبح این موقع خوشحالم که دیگه خودم نیستم ! امشب یه نفر واسه همیشه مرد .واسه همیشه ! تو هم اگه دلت خواست یه فاتحه بخون برای  آرامش ابدی روح ِ اونی که این همه مدت تا جایی که می تونست ، تا جایی که توان داشت ،سعی کرد که دنیای آدمای اطرافشو خوب درک کنه ! تاج ِ گل پیشکش !

+ نوشته شده در ٢۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()