shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

یه بهونه ِ کوچولو واسه نوشتن !

با احتساب ِ فاصله ای که تا امتحانای  دوهفته ی دیگه دارم .در حال ِ حاضر خیلی خوبم ! .اصلا از این بهتر نمیشم .چه اهمیتی داره که دو تا کتاب ِ به این حجیمی رو باید تا دوهفته ی دیگه تموم کنم و هنوز اول ِ راهم !؟ هیچی نخوند !  این جور مواقع امیدواری بهترین  نوع ِ درمونه!  فعلا که مثل ِ شراره خودمو زدم به در ِ بی خیالی  ! یا خوب ...یا بد ...از دو حال خارج نیست !هر چند که احتمال ِ بد دادن ، نسبت به خوب دادن ، صد درصد نزدیک به یقینه !!!!اما به هر حال من همچنان مصمم و امیدوارم ! حالمم خوبه اما ...تو باور نکن !

امروز صبح بعد از این همه مدت که خودمو غرق کرده بودم توی روزمره گیو کار و درسو خستگییو صد البته ، خواب موندن ِ دقیقه ها و ثانیه های مزخرفم ، فرصت پیدا کردم دوتا شاخه گل بگیرم برم دیدن ِ بهار ! راستش درست از اولین هفته ای که دنیای صورتی  رنگ ِ ما بی بهار شد دیگه نتونستم برم پیشش .نه اینکه فکر کنی بی معرفت بودم که نرفتم بهش سر بزنم  ! نه ،... نرفتم چون اصلا  نمی تونستم که برم .چون باورم نمیشد .چون می ترسیدم .خیلی می ترسیدم .آخه من یه آلبوم عکس دارم فقط از لحظه هایی که توشون بهار خنده هاشو واسم یادگاری جا گذاشته .حالا به نظرت با این یه آلبوم عکس و این همه خاطره ی رنگی از لحظه های بودنش ، می تونم خودمو بزنم به بیراهه !بگم تموم شد ؟؟؟؟؟ می تونم این همه راحت دل بکنم !؟؟راستش اصلا  باور ِ این واقعیت که دنیای من واسه همیشه بی بهار شده  ممکن نیست .همینه که هنوزم گاه گداری توی خلوت ، وقت که پیدا می کنم،  یواشکی با نقاشیای صورتی رنگش سر ِ حرفو یه جوری باز می کنم که انگاری خود ِ خود ِ خود ِ بهار پیشم نشسته ! نادیا میگه : خل و چل شدی ؟؟؟؟میگم : نمی دونم نادی .شایدم شده باشم  ! البته اگه بخوای این طوری حساب کنی من از اولشم انگاری یه جورایی خل و چل بودم .چون یادمه همیشه یه موضوعی واسه حرف زدن با خودم پیدا می کردم ! از همون اول اولا !!!!

 امروز فقط دست کشیدم روی  خطهای تیره رنگی که روی اون سنگ ِ سفید ِ خاک گرفته ،بدجوری توی ذوق می زدن : << اینجا تنها بهانه ی بودن ِ ما برای همیشه آرمیده است  >> تنها بهانه ی بودن ! ببینم ! این تنها بهانه ی بودن به همین راحتی میشه که فراموش بشه ؟؟؟؟!!

امروز دلم یه هویی واسش تنگ شد .اونقدر که اگه کسی اون اطراف نبود ترجیح می دادم آرووم کنارش دراز بکشم .دستمو دور ِ گردنش حلقه کنم و محکم ببوسمش ! آره   دلم می خواست گرمای بودنشو حس کنم می خواستم  بغلش کنم . اونقدر محکم که بهم بگه : نیلو یواش تر ! دردم گرفتا !!!!! می خواستم بهش بگم : یه موقع خیال نکنی نیلو بی معرفت شده  !!!! روزی هزار بار تموم ِ نقاشیای صورتی رنگتو زیرو رو می کنه تا یادش بمونه که چقدر هنوز توی دنیاش عزیزی ! یادش بمونه چقدر هنوز  دلش برای تموم اون خنده های یواشکی ِ روی لبای قشنگت تنگ میشه ! !دلم می خواست دستاشو توی دستام بگیرم .گرم بودنشونو حس کنم .زنده بودنشونو ...بهار بودنشونو ...اما نشد ... سنگ خیلی سرد بود .خاکم همین طور ...

.فقط دستمو گذاشتم روی سنگ .گفتم شاید بتونم صدای تپشای قلبشو دوباره حس کنم .گفتم شاید اونم از پشت ِ اون سنگه دستشو بذاره زیر ِدستم ! بعد گرمای دستش ، ضخامت ِ سنگو از هم بشکافه .برسه به گرمای دستم ....نیم ساعت ِ تموم به همین امید دستم روی سنگ ِ سرد بود ! نه صدایی ...نه تپشی ...نه گرمایی ! نه دستی ! کجایی بهار ِ من ؟؟؟؟ کجایی عزیز ِ من ؟؟؟

سردم شده بود .خیلی سرد .بالای سرم ، یه دسته کلاغ سیاه ِ بی حیا معرکه گرفته بودن .گفتم : ببین بهار !!! کلاغا دارن از مدرسه برمی گردن ! کسی چه می دونه ؟شایدم قایمکی از مدرسه فرار کرده باشن ! وای وای وای ...اگه ماماناشون بفهمن ...راستی بهار یادته یه دفعه تو هم از مدرسه جیم شده بودی ؟؟؟؟ ای وروجک ِ شیطون !!!! خوب شد مامان نسیمت هیچ وقت نفهمید واگرنه کلی دعوات می کردا !!! این کلاغ سیاها خیلی بی ادبن بهار .ببین چه سرو صدایی اول ِ صبحی راه انداختن !!! از خواب بیدارت کردن ؟؟؟ ببینم  هنوزم صبحای پنجشنبه تا لنگ ِ ظهر میگیری می خوابی تنبل خانم ؟ راستی عروسکتو گذاشتم بالای تختم ! هر وقت دلم تنگ میشه بهش میگم : از بهار چه خبر؟ بهم میگه : حالش خوب ِ خوب ِ خوبه ! خیلی خوب ! ببینم اونجا هم نقاشی میکشی ؟؟؟ نیلو توی لباسای صورتی رنگ !!!! مداد رنگی و پاستلاتو که با خودت نبردی !همه رو نگه داشتم برات !

جوابمو نمی دی ؟؟؟ببینم ! نکنه با نیلو قهری ؟؟؟هان ؟؟؟؟ دلخور نباش ! گفتم که چرا نتونستم بیام دیدنت ! باشه .قبول .اصلا هرچی تو بگی ... بیا توی بغل ِ نیلو ... بیا عزیزم ! .قول می دم از دفعه ی بعد  تند تند بهت سر بزنم که دیگه  اینجا تنها نمونی !یه هویی دستمو باز کردم که بغلش کنم .یه آقاهه ی اخمو که یه خورده جلوتر از من داشت یه سنگ ِ قبرو با یه دنیا عصبانیت میشست کج کج نگاهم کرد .و زیر لبی یه چیزی گفت ! فکر کرد حتما زده به سرم ! خودمو یواشکی جمع و جور کردم . بعد یه دفعه ای صدای خنده های قشنگ ِ بهار  توی گوشم پیچید.صدای خندهاش توی قلبم بود .توی ذهنم بود ! توی فکرم بود .صدای خندهاش توی لحظه لحظه ی خاطره های بهاروونه ای بود که برای همیشه میون ِ دلتنگیهای  دلم بایگانی شده بود .! برای همیشه !حالا آقاهه و  نگاه ِ اخمو و عبوسش بدجوری  بهم دهن کجی می کردن .اما ...بی خیال .چه اهمیتی داشت ؟

چرا اینارو نوشتم ؟؟؟ نمی دونم فقط حس کردم باید بنویسمشون .آخه دلم هوای نوشتن داشت  ! دلم هوای از دل نوشتن داشت . این روزا دلتنگم .دلتنگ ... یه کوچولو هم دلم گرفته . گرفتگیش  واسه خودمه  ! واسه خود ِ خود ِ خودم !می دونی زندگی خیلی وقته که  دیگه مثل ِ قدیما نیست ! خیلی وقت ! 

+ نوشته شده در ۱٦ آذر ۱۳۸٥ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()