shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

یه اعصاب ِ خط خطی !

دکتر انیسی واسه هیچ کدوم از بچه ها اعصاب نذاشته ! نوع تجزیه تحلیلش از مسائل اونقدر پیچیده و گنگه که به قول الهام حتی خودشم گاهی متوجه ی عمق قضیه نمیشه !  فقط می خواد بچه ها رو ازسر خودش وا کنه .همین ! البته حالا خوب نیست آدم بی انصاف باشه یا کج داوری کنه .اما حقیقت اینه که نمیشه گفت استاد انیسی در حد ِ دانشجو وقت و انرژی صرف می کنه .اصلا از این چهره ی قاب بندی شده ی میزوون ِ بی هیچ حس و حالی که حتی توی خنده دارترین و ناراحت کننده ترین شرایط  به اندازه ی یه سر ِ سوزن هم از هم باز نمیشه نباید انتظار داشت وقت و انرژی بیشتری صرف کنه !یا واقعا دل بسوزونه . آخه استاد جون در نظر داشته باش که داری واسه دانشجو درس می دی نه واسه فوق تخصص جماعت که همه چیز از قبل حالیشونه .! سر ِ کلاساش قضیه رو اگه هم نگرفتی پای خنگ بودن خودته ! از این استاد محترم چیزی بیشتر از اینی که هست نصیبت نمیشه چون اون عقیده داره استاد وظیفه ای در قبال  دانشجو نداره که بخواد تفهیمش کنه یا تفهیمش نکنه ! هر چند تموم اینهایی که گفتم  چیزی از اعتبار ِ دکتر انیسی  کم نمی کنه . اما ...

قضیه از اینجا شروع شد که دو ماه پیش توی  انجمن علمی تصویب شد  حداقل  واسه همفکری و همکاری هم که شده یکی از دانشجوهای ممتاز ِ  سال بالایی توی روزای مشخصی یه کلاس تشکیل بده با تموم بچه هایی که با استاد انیسی مشکل دارن .هر چند که در حد ِ استاد نباشه اما خلاصه مدل دانشجویی یه چیزی حالی بچه ها بکنه که حداقل بتونن این چهار واحدو به سلامت پاس کنن !با این حساب که دیگه تقریبا آخر ترمه و امتحانا نزدیک !  این وسط  آقای ؛علی آدمیت ؛ دانشجوی ترم هشت  بهترین گزینه ی ممکن بود .معدل تموم ترمای گذشتش چیزی در حد نوزده و هشتاد و پنج و یکی از اون  بچه مغزایی بود که دومی نداشت ..تا اون جایی که من می دونمم همیشه جز بهترینها بوده و هست ! توی زمان خودش همین کتابو با استاد انیسی برداشته بود  و بهترین نمره ی این درس مال خودش بود .

قرار شد بریم خودمون  باهاش هماهنگ کنیم. بگذریم از اینکه با چه مصیبتی این قای آدمیت رو پیدا کردیم و این وسط پدرمون هم در اومد تا از این جناب ِ محترم وقت ملاقات بگیریم دو دیقه ما رو قبول کنن ! کلی باهاش حرف زدیم تالطف کرد به ما و  بله رو گفت . البته توی رو در وایسی قبول کرد کلاسارو تشکیل بده .قبلش هم کلی برای من توضیح داد که این ترم هر جوری شده   می خواد  ۲۴ واحد باقی موندشو پاس کنه و اصلا هم وقت اضافه ای نداره که جایی صرفش کنه با این حال  چون دوست صمیمی یکی از همکلاسا ی ما بود .با این آقای سیاح هم  آشنایی داشت بعد از کلی منت گذاشتن سر ِ من و سیاح و اون همکلاسمون قرار شد این کلاسا از هفته ی بعدش شروع بشه .حالا ساعت چندش بماند که دیگه گفتن نداره که همه ی بچه ها مجبور شدن خودشونو با ساعت ِ غیر معقول ِ آقا هماهنگ کنن ..با هر مکافاتی بود از این کلاس بزن از اون کلاس بزن بچه ها خودشونو می رسوندن .

جلسه ی اولش با یکی از کلاسای تخصصی تداخل داشت بچه ها مجبور شدن نصفه نیمه خودشونو به اون کلاس برسونن  .نتیجه اینکه جلسه ی اول هیچ ! جلسه ی دوم به من فرمودن : هفته ی بعدش امتحان دارم و کلاسای این هفته تعطیل میشه به دلیل کمبود وقت  ! گفتیم باشه .درکش کردیم. بالاخره اونم واسه خودش گرفتار بود دیگه..جلسه ی بعدترش بازم بهونه آورد و نیومد .دفعه ی بعدش کلاس،  خود به خود به تعطیلات رسمی افتاد در نتیجه تعطیل شد.یه بار دیگه هم قرار بود صبح کلاسه برگزار بشه همه ی بچه ها کلاساشونو هماهنگ کرده بودن  قراره کلاس ساعت هشت صبح تشکیل بشه .آقا ساعت هفت و نیم ِ صبح تازه به من خبر می ده کاری واسم پیش اومده نمی رسم به کلاس. بگین به بچه ها بعد الظهر ساعت سه و نیم هستم! حالا قیافه ی من اون لحظه دیدنی بود چنان کفری شده بودم بیا و ببین ! بهش می گم آخه آقای آدمیت من که الان خونه ام .ساعت هفت و نیم صبح به این همه آدم چطور خبر بدم شما نمیای !؟ میگه شرمنده .نمی دونم هر جوری که می تونین خبر بدین دیگه ! نتیجه اینکه بعدالظهر هم کلاس تشکیل نشد بچه ها خودشون سه و نیم کلاس داشتن ! دفعه ی بعدی خودم رفتم سر ِ کلاسش نشستم ببینم چه خبره ! چه جوری درس می ده ! از ده جمله ای که استفاده می کرد نه جمله مربوط به منت گذاشتن سر ِ من و آقای سیاح و اون همکلاس ِ بیچارمون بود ! به سیاح گفتم این هر جلسه همین طوری شعار می ده که وقتش پره و به خاطر ما بچه ها رو قبول کرده ؟ سیاحم گفت : آره کاریشم نمیشه کرد !

وسط درس دادنش بود که دیگه اعصاب من یکی خراب شد .آخه یکی نیست بهش بگه : تویی که نمی تونی مسئولیتی رو قبول کنی چرا از اولش درست و حسابی به آدم نمیگی که حداقل هم خودت فکرت پیش ۲۴ واحدت نباشه هم این همه بچه ها رو آواره نکنی که طفلکا واسه این کلاس از تموم کارا و برنامه هاشون گذشتن هم اینکه این طور سر ِ ما منت نذاری ! خدایی آدم این همه بی جنبه ! حالا شاگرد اول بودن و ترم آخر بودن دلیل نمیشه که بخوای این همه شعارای بی خود بدی و همه رو مجبور کنی باهات هماهنگ بشن ! می تونی مسئولیتی رو قبول نکنی تا این جوری هم نشه ! ما هم حداقل اون موقع فرصت داشتیم واسه بچه ها یه با جنبه ترشو پیدا کنیم !

وسطِ کلاسش بلند شدم اومدم بیرون .سیاح اومده میگه : عجب اشتباهی ! بچه ها هیچ کدوم راضی نیستن .سوالایی هم که ازش می پرسن جواباشو موکول می کنه به جلسه ی بعد یا می گه با استاد انیسی هماهنگ کنین ! یا میگه تمرکز ندارم یا یه همچین چیزی ! یا یه چیزِ  بی ربط که مربوط به درس خودشه و بچه ها اصلا ازش خبر ندارن تحویل می ده ! کاریشم نمیشه کرد .همه فعلا به این کلاس نیاز دارن .هر چند که به نظر منم وقت تلف کردنه .خب نمیشه هم انتظار داشت چیزی در حد یه نیمچه استاد باشه .اونم گرفتاریای خودشو داره به قول خودش دغدغه ی تمام لحظه هاش تموم کردن همین ۲۴ واحد باقی مونده ست !

اما واقعا وقتی کسی جنبه و ظرفیت مسئولیت رو نداره واسه چی قبول می کنه .واسه چی توی رو در وایسی گیر می کنه و این طور وقت همه رو تلف می کنه ؟ جناب آقای ؛علی آدمیت ؛اگه از اول مارو روشن کرده بودی که واقعا نمی تونی قبول کنی ماهم این همه آدمو آواره ی شما نمی کردیم که حالا همه بگن : مثلا اومدین مشکل و حل کنین .خرابترش کردین که  !

خلاصه اینکه حسابی اعصاب همه  این روزا خط خطیه !بچه ها هنوز معترضن .استادا همکاری نمی کنن .از انیسی هم که بگذریم سنگین تریم .آدم گاهی از دانشجو بودنش توی این مملکت شرمنده میشه !

+ نوشته شده در ۱۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()