shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

بی مقدمه ...

کتابِ  جهالت ؛ میلان کوندرا ؛ توی دستم بود .اونقدرم توش غرق بودم  که اصلا حواسم به دورو برم نبود .درست توی این قسمت که ایرنا داشت می گفت :« می توانم دوباره در میان آنها زندگی کنم .اما به شرط آنکه همه ی آن چیزهایی که با تو ...با شما .با فرانسوی ها تجربه کرده ام در یک مراسم ِ مقدس دود شود و آن زنها ( دوستای هم وطنش )جام های آبجو را بالا بگیرند و با من آواز بخوانند و دور ِ این توده ی آتش برقصند برای اینکه مرا ببخشند ، برای اینکه پذیرفته شوم تا دوباره یکی از آنها باشم ، این بهایی است که باید بپردازم » آره درست توی همین قسمتش بودم که یه هویی در ِ اتاقم محکم باز شد و یکی هوار زد : سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم !

خب لازم نیست بگم که اون لحظه نزدیک بود قلبم از دهنم بزنه بیرون ! ولی قبل از اینکه بتونم خودمو جمع و جور کنم و حالیم شه چه خبر شده ، ناهید محکم بغلم کرد و گفت : الهی فدات شم .شروین دلش هواتو کرده بود !گفتم بیارمش پیش ِ نیلوفر جون که خیلی وقته بهش سر نزده !

حالا تصور کن قیافه ی من چه شکلی شده بود .اصلا از همون اول که اون طوری پرید توی اتاقم شصتم خبردار شد که بازم قرعه به اسم من خورده  و قراره یه روز ِ دیگه همکاری مسالمت آمیز باهاش داشته باشم .این ناهیدِ  ما هم هر وقت که کارش یه جایی گیره و نمی تونه با خودش بچه رو ببره یادش می افته دل ِ شروین واسه نیلوفر جونش تنگ شده !البته دیگه خیلی هم بی انصاف نباشم ...منم دلم خیلی وقت بود واسه این نی نیه تنگیده بود ! جدیدا از بس که  گفتم توی این خانواده یه دونه هم نمیشه نی نی پیدا کرد از درو دیوار داره روی سرم بچه میریزه ! چه آشنا ....چه غیر آشنا ...البته بدم نمیاد گاهی گداری این وروجک ِ کوچولوی مامانی رو نگه دارم !  درصورتی که کتابی دستم نباشه .آخر هفته هم امتحان میان ترم نداشته باشم .ناهید البته  این چیزا رو در نظر نمیگیره ! کار داره .هیچکسم نیست بچه رو نگه داره .نتیجه  اینکه  یادش می افته نیلوفر یه وقتی زیاد شعار می داد بچه دوست داره !!!!!!

خب .در عوض ،گیر بودن ِ کار ِ ناهید امروز باعث شد که کلی با شروین سرگرم بشم .در نتیجه یادم افتاد که جدیدا زیادی غر می زنم .زیادی هم دلگیرم .زیادی هم اعصابم ریخته به هم .زیادی هم نق نقو شدم .زیادی هم لوس و مزخرف و کم حوصله شدم .بعد رفتم این نی نی رو که البته این دفعه خیلی هم  بچه ی خوبی شده بود گذاشتم توی کالسکه و توی این هوای یخچال رفتیم یه خورده هواخوری !جای مامانم خالی که جیغ و داد بزنه که : دختر آخه این چه کاریه ؟ نمی گی بچه سرما می خوره ؟ آخه کدوم آدم عاقلی ... ( در حال حاضر من  به هیچ عنوان عاقل نیستم مامانی )  این هواخوری دونفره ی کوچولوی دوست داشتنی باعث شد که حالم حسابی بیاد  سر ِ جاش .توی مسیر ِ خونه تا پارکی که همین نزدیکیاست خیلی چیزا یادم افتاد .مثلا اینکه  چقدر قشنگ میشه زندگی رو توی یه لحظه ی کوچولو  نقاشی کرد ! حتی اگه توی دستات هیچ پاستل و ماژیک و مداد رنگی  هم نداشته باشی، می تونی روی ِ بوم ِ نقاشی ِ ذهنت هر تصویری که دوست داری خلق کنی ! می تونی لحظه های آبی رنگ ِ زندگیتو خلق کنی .این چیز کمی نیست .

راستش دیشب کلی با هم حرف زدیم ! بهش گفتم :ببین ! قبول دارم ! من خیلی مزخرف شدم !اما ...خب حق بده بهم .وقتی همه ازم انتظار دارن جوری باشم که اونا می خوان بایدم خسته بشم .دلم بگیره .هوار بزنم .ولی  اگه تو دلت بخواد قول می دم که این دختره ی لوس ِ عصبانی ِ گرفته دلو بریزم دور و یکی دیگه جاش بذارم !نه ...یکی دیگه ی دیگه که نه ...ولی قول می دم یه خورده ی کوچولو حال و حوصلشو از نو بسازم . دیگه هم از دختر خوبی بودن شکایت نکنم .خسته هم نباشم .غر هم نزنم .با کسی بحثم نکنم ..(بمونه پیش خودم و خودت ! این چند روزه اونقدر مزخرف شدم که همش تند تند با همه بحثم یشه ! البته نه از اون بحثای خیلی جدی ! یه بحث ِ کوچولوی مقطعی !که آخرش می رسه به یه دلخوری کوچولوتر ِ خیلی خیلی خیلی مقطعی تر. ولی به هر حال با همه بحثم میشه  !)  گفتم سعی می کنم دیگه وقتی نادیا منو با خودش می کشونه دنبال ِ کارای شخصیش و حسابی از کارای خودم عقب می افتم همش  اخم نکنم !  قول می دم بخندم .به قول نفیسه سعی می کنم بگم : گور بابای دنیا ! سعی می کنم یه خورده واسه خودم زندگی کنم .واسه خود ِ خودم . .عادت کنم به تموم ِ معیارای غیر قابل ِ توجیه آدمای اطرافم .سعی میکنم  هر چند که اصلا دیگه خوب نیستم ....اما ...یه کوچولو دختر خوبی باشم !  همش هم نگم :  این وسط دارم دنبال چی چی می گردم !  همشم نگم تهی از هیچ شدم که مریم کلی عصبانی بشه .می خوام فکرمو خالی کنم .ذهنمو .قلبمو .می خوام خودم باشم .خیالی نباشم .می خوام یه بار دیگه دلمو بذارم سر ِ جاش !دیگه هم باهاش کاری نداشته باشم !! مثلا یه هویی هوایی نشم از سر ِ جاش برش دارم بذارمش توی پاکت و بفرستمش برای خود ِ خود ِ خود ِ چهل سال ِ دیگه ی خودم ! سیم خاردارم دیگه اصلا ! به اندازه ی کافی سر ِ این دل ِ طفلکی ِ بیچاره بلا آوردم ! دیگه بسه !

بعد اونم که همین جوری داشت نگاهم می کرد گفت : تضمین می کنی که همیشه این شکلی باشی !؟ تضمین می کنی که دوباره بداخلاق نشی ؟یا دوباره از من شاکی نشی ؟ 

خب من چه جوری باید تضمین کنم ؟؟؟ آخه من که خبر ندارم فردا امتحان میان ترمم چه ریختی  میشه که بگم فردا شب این موقع حالم خوبه یا خوب نیست ؟!.نق می زنم یا نمی زنم ! ؟با شراره دعوامون میشه یا نمیشه !؟ نادیا کتابمو گم و گور می کنه یا نمی کنه ؟! یاد ِ دلتنگیای قدیمی می افتم یا نمی افتم !؟هوایی میشم یا نمیشم ؟! تازه از هواشناسی هم خبر ندارم .اصلا نمی دونم فردا باروون میاد یا باروون نمیاد ! خباگه باروون  بیاد که قطعا با خودم چتر نمی برم .بعد خیس میشم .کلی هم از بابت  باروونی شدن ذوق می کنم . نتیجه این ذوق زدگی این میشه که  آخرش ...شب مامان در ِ اتاقمو باز می کنه یه لیوان شیر داغ میاره و دستشو می ذاره روی پیشونیم که :  سرما خوردی که از امتحانا عقب بیوفتی ؟! چقدر تو این روزا بی فکر شدی دختر !

بعد اینارو که گفتم .اخماشو از هم باز کرد خندید .گذاشت این نیلوفر ِ کوچولوی خسته ی بداخلاق ِ مزخرف بره توی بغلش سرشو بذاره روی شونش و خمیازه بکشه .بعد همین جوری که زورکی چشماشو باز نگه داشته بگه : ساعت سه و نیم نصفه شبه ! خوابم میاد .ولی قول میدم دیگه زیاد نق نزنم ...باشه ؟؟؟قول می دم ...

یه گرمای دلچسب ِ قشنگی نشست روی گونه ی راستم ! صورتشو گذاشت روی صورتم .و آرووم گفت :باشه . دیگه بگیر بخواب ! هر چند تضمین نکردی ! اما من روی قول ِ مردونت حساب می کنم ...یه خورده ساکت شد بعد دوباره گفت : روی قول ِ زنونت حساب می کنم .شب بخیر ...

صدای شب بخیر گفتن ِ نصفه نیمه ی من با یه خمیازه ی بلند و دوتا پلک ِ خسته  که داشتن دیگه نفسای آخرو می کشیدن و کارشون از چوب کبریت واین حرفا هم  گذشته بود ...با هم قاطی شدن !گرمای بغلش باعث شد تموم ِ لحظه های تنهایی و دلخوری و دلتنگی و خستگی ذوب بشن  !

می خوام بگم  وقتایی که توی دنیات لحظه هاتو گم می کنی. وقتایی که توی دنیات دلت از خودتم گرفته .از خودتم دلگیری ... یه خورده ی کوچولو بلند تر از همیشه صداش بزن ! فقط یه خورده ! میشنوه .اون وقت خیلی زود توی بغلش دلخوریهاتو از خاطر بمی بری .مهربونیاش ذوبت می کنه  ! تو روی پاکی و بخشندگی و بزرگی  قلبش حساب کن .بذار اونم روی قول ِ هر چند کوچولوی کم جون ِ  تو حساب کنه .بعد وقتی دوباره بوسیدت ، تازه یادت می افته که چقدر هنوزم  بهش نیاز داری .چقدر بهش مدیونی ! نگاه کن .همین دورو براست .همین نزدیکیا ...همین جا ...آره  دستتو همین حالا بذار روی قلبت ... ! همین جوری ...صدای نفساشو میشنوی ؟ قفسه ی سینت  بالا و پایین می ره ! شک نکن ! این نفسای ممتد خداییه که از روح خودش توی کالبدت دمیده .از روح خودش توی قلبت دمیده .همین جوری که دستتو گذاشتی روی قلبت چشاتو ببند و بهش بگو : عزیزترینم ! از اینکه هنوزم  قدمهاتو توی لحظه های حاکستری رنگ ِ  من یادگاری  جا می ذاری ازت ممنونم ! یک دنیا ممنونم !

+ نوشته شده در ٦ آذر ۱۳۸٥ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()