shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

آهای آقا معلم !

کاش ديده بودی که چطور ميون لاله های واژگون قلبم اون تنديس اواره خون الود با هر بهونه ای جوونه می زنه وتا چشمهای معصومی که سالهاست خاطره افتاب رو از يادبردن سراغ نور می گيره .راستی تو می دونی چند هزار ساله که نيلوفر سلام کردن به افتاب رو از ياد برده ؟!

هميشه فکر می کنم که چرا بعد تو هرگز اون جويبار عشقی که هزار ساله چشم به راهشم ــ همون که فروغ ميون تموم دلتنگيهای گاه و بی گاهش فريادش می زنه ــ توی کوچه پس کوچه های قلبم جاری نشد ؟! چرا هرگز دل نبستم به رشد اون سپيدارهايی که قرار بود با من از تموم فصلهای خشک زمين گذر کنن ...با من از دلواپسی های دنيا بگن ...از دردهای ادمها ؟؟؟راستی تو می دونی زمين ما امسال چند هزار ساله شد ؟!

عطر مزرعه های دوردست تنها هديه ای بود که کلاغ سياه های دوره گرد برای چشمهای بارونی نيلوفر ايرانی به همراه اوردن ...عطر مزرعه های دور دست ... دلم ...می دونی چی می خواد !؟‌دلم يه شونه خالی می خواد که مال خود خود خودم باشه . يه شونه خالی که سرمو بذارم روش و های های گريه کنم ...يه شونه که نپرسه ازم دليل دلتنگيهامو ....نپرسه ...دلم يه شونه ميخواد تا باشه همراز رگبارهای گاه و بی گاه و بهارونه اين چشمهای به ابر نشسته که نمی دونم چرا اين روزها مدام سراغ کسی رو می گيرن که هيچوقت خدا  از معصوميتشون يادی نکرد ! نمی دونم چرا ...ببينم تو يه شونه خالی سراغ نداری ؟

بهم خرده نگير .خوب به ياد دارم تموم ياد داده هاتو اقا معلم ...خوب به ياد دارم .... تو اما اون غروب پريده رنگ نيمه مهر ماه پاييزی رو که قرار بود ياد داده هاتو يادم بدی به ياد داری ؟ همون غروبی که باهم توش پی دلبستنی بوديم که هيچ وقت خدا پيدا نشد ...کجا جا مونده بود !؟ نمی دونم ...

اون روز که قرار بود يادم بدی که به ادمهای اطرافم دل نبندم ...يادت هست اقا معلم ...؟ نگاهت اما وقتی ريخت ميون غربت نگاهم گفتی : کاش مجبور نبودم يادت بدم ...کاش ...بعد برگشتی و فرياد زدی : ای دختر کوچولو ! يادت باشه تا دلبستنی بخواد جون بگيره فصل پايانش بی قرار و طوفانی از راه می رسه ...يادت باشه دختر کوچولو دل نبندی به ادمها ...يادت باشه ... ــ ای بدجنس ! تو خودت حرفهاتو باور نداشتی من توی چشمهای بارونيت خوندم که باور نداری   ــ

هميشه اقا معلم خوبی بودی .هميشه بهترين بودی . من اما شاگرد خوبی نبودم ...حافظه بدی داشتم ...اين شدکه اون روز از حرفهايی که خودت هم باور نداشتی خندم گرفت ...اره اين شدکه از سر شوق هوارو بلعيدم اقا معلم ...کاش اما  اون روز يادم داده بودی که چطور به ريه های محکومم ياد بدم هيچ وقت از سر عشق نفسگيری نکنن ...کاش يادم داده بودی .

بی انصاف يعنی حتی اون روزی روکه زده بودی زير تموم ياد داده هاتو و با هم به تموم شعارهايی که می دادی می خنديديم ...همون روز که خواستی نيلوفر عروس اقاقی ها باشه و خودت همراز نرگس ها و با هم قرار گذاشتيم که همسفر قاصدکهای بهار باشيم ...اون روز رو هم از ياد بردی اقا معلم ؟ همون روز که گفتی تا هميشه عاشق نيلوفرهای ابی رنگ خواهی موند ... همون روزی که حياط خونه مادربزرگ پر از عطر شکوفه های بهار نارنج شده بود و پر از اواز قناری هايی که خودت روزگاری دور يادشون داده بودی  از سر عشق اواز نخونن ... قناريها هم فراموشکار شده بودن ...دارم از اون روزی حرف می زنم که دامنم رو پراز شکوفه های سيب کرده بودی و فرياد می زدی :‌خداااااااااااااااااااا ! من صاحب قشنگترين عروس دنيا شدم ! چه ساده عروس قشنگت رو از ياد بردی ! تو که حافظه خوبی داشتی تو چرا اقا معلم ! ؟عمر دوست داشتنت به اندازه عمر گلهای قاصدک هم نبود ؟نگفتی دل نيلوفر کوچيکه برای تموم شکوفه هايی که می رقصيدن روی شاخه های به بهار نشسته دلتنگ ميشه ...نگفتی اقامعلم !؟

امروز بعد هزار سال نديدنت ياداون جمعه سياهی افتادم که می رفتی تا هميشه .همون جمعه ای که ترسيدی بمونی کنارم ...شايد که مردم بگن : اين اقا معلم خودش زده زير تموم درسهايی که می داده !مگه خودت نمی گفتی هميشه حافظه مردم ! به اندازه حافظه تو نيلوفرم خراب خرابه ...مگه خودت نمی گفتی ؟!

حالا نه من عروس اقاقی ها شدم نه تو عاشق نيلوفر های ابی  رنگ باقی موندی . امروز من همون نيلوفرم ...نيلوفر ی که برای يکبار هم که شده حافظش بدجوری خوب کار می کنه ...تموم ياد داده هاتو به ياد داره ... حتما با خودت می گی :‌چه بدشانسی ...اره ؟هنوز به يادشه که روز اخر گفتی ميری پی سيب سرخی بگردی ...راستی بعد هزار سال هنوز پيداش نکردی اقا معلم !؟ شايد هم رفتی پی سيب بگردی سارايی رو پيدا کردی که ميون تموم کتابهای دبستانی نيلوفر فرياد می زد : ای سيب ...سيب دارم ...کجا نيلوفرت رو جا گذاشتی ...کجا ...!؟

پ.ن: هزارمين سالگرد تولدت مبارک اقا معلم ...!

+ نوشته شده در ٢۸ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()