shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

از سر ِ بیخوابی !

خب گاهی  اونقدرا هم زندگی خالی نیست ! همیشه بهونه هایی هست واسه ادامه دادن .واسه خسته نشدن .واسه سلام کردن !واسه خندیدن ! حتی توی لحظه های که دیگه شقایقی باقی تمونده باشه که تو به بهونه ی زنده بودنش بگی : تا شقایق هست ...و برسی به خط های سهرابی دلت !

وقتی یه روز پر از خستگی رو طی می کنی و می رسی به این نقطه که من توش هستم ! و میشینی پشت مونیتور و می ذاری انگشتات روی کیبرد تند و مداوم خم و راست بشن ...تازه یادت می افته که می تونستی توی  لحظه های امروزت  خیلی قشنگتر و بهتر خودتو غرق کنی ! تازه یادت می افته هر چند که روز شلوغ و پر کاری داشتی اما لحظه ها و ثانیه های زیادی رو هم تلف کردی !دقیقه ها زیادی رو از دست دادی ! تو هنوزم به زمان بدهکاری ! خیلی بدهکار ! حالا حالاها هم مونده تا حسابت باهاش صاف بشه .تو تا هر وقتی که حساب کنی بهش بدهکاری .

داشتم فکر می کردم که من این روزا چقدر توی گذروندن وقتم  اسراف می کنم .دلیلشو نمی دونم .هر چند که لحظه های شلوغ و پر از درگیری زیاد دارم اما حس می کنم بازم اون جوری که باید ازشون استفاده نمیبرم !انگاری دلم می خواد فقط بگذرن ! همین .دیگه دوست ندارم جلوتر از لحظه هام زندگی کنم ! از مسابقه دادن با دقیقه های ساعت دیواری خسته ام ! این روزا دلم می خواد بشینم یه دل سیر حرف بزنم با خودم .دلم می خواد تکلیفمو با خودم روشن کنم .سر ِ خودم هوار بزنم  بگم : از دستت خسته شدم !بگم حتما به قول شراره مرضی چیزی گرفتی که دیگه نمی تونی وقتی حرف می زنی خودت باشی .آره .دیگه نمی تونی از زندگی...از آدماش ...از اطرافت ...حتی از باورای پوسیده ی عهد ویکتوریایی خودت  که حیلی وقته بوی نا گرفتن نترسی ! چه بلایی سرت اومده ؟ کجایی نیلوفر !!!؟؟؟پشت کدوم پرچین ِ خیالی که نمی تونی خودتو پیدا کنی !؟کجایی که این همه مدام خودتو نقض می کنی ؟ خود ِ خود ِ واقعیتو میگم ! نه این دختره ی لوس ِ خودخواه ِ مزخرف ِ عصبانی ِ دلخور ِ دلتنگِ خسته ی تنهای خل و چل ِ گرفته دلو !!!!

 من می ترسم !!! من از ادامه دادن می ترسم ! کم ظرفیتم ؟؟؟باشه .هر جوری خواستی حساب کن .اما دیگه خیلی وقته بهونه ای ندارم ! خیلی وقته تهی شدم .از هیچ تهی شدم .انگاری مدام خودمو می زنم به حماقت !که مثلا حالیم نیست دارم دودستی با ذهنم خودمو خاک می کنم . دارم ظلم می کنم .میفهمی ؟...من خسته ام .اونقدر که اگه بخوام از تموم بهونه های خستگیم  بنویسم حال و حوصله ی خودمم سر می ره ! چه برسه به حالو حوصله ی خودت  ...

دلم می خواد بگم همیشه هم طاقت زیاد داشتن و تحمل کردن خوب نیست ! دلم می خواداین روزا بتونم به آدمای اطرافم بگم : ازتون دلخورم ! از همتون ! از شعاراتون .از خرفاتون .دلم می خواد بگم مدام ته هر حرفی دلم میگیره !ته هر حرفی دلم تنگ میشه .ته هر حرفی بی طاقت میشم .دلم می خواد بگم : دوره ی من و آدمای هم فکر ِ من خیلی وقته تموم شده ! ماها انگاری خودمونم پوسیده شدیم ! وقتی کسی درکت نکنه چی داری بگی ؟ اینکه خوشحالی از درک نشدن ؟ خوشحالی از اینکه با حرفاشون یه سیلی محکم زدن توی صورتت که یعنی : تو از اولشم چیزی حالیت نبود ! زیادی خودتو تحویل گرفتی ؟! من مدام دارم سعی می کنم درک کنم که زندگی همینه ! بیشتر و کمتر نمیشه ازش انتظار داشت .من مدام دارم سعی می کنم این قانون مزخرف ِ زندگی رو که تهش می رسه به  آرامش ابدی ! درک کنم .دارم سعی کنم تورو درک کنم .نادیا رو درک کنم .بابا رو درک کنم .مامانو درک کنم .آرزو رو با تموم ِ حرفای ضد و نقیضش درک کنم ! الهامو واسه توجیهای بیهوده ی حرفاش درک کنم ...من مدام دارم سعی می کنم حتی خودمو درک کنم اما ...بذار به حساب بی درکی و کم ظرفیتی من ! هیچ کسی دلیلی پیدا نکرد درکم کنه .چه انتظاریمیشه داشت ؟وقتی گفتم خسته ام .وقتی گفتم دلم گرفته .وقتی گفتم حال و حوصله ی خودمو ندارم ! کسی نگفت : میفهممت ! فقط پریدن وسط ِ حرفم و  گفتن : آره ما هم خیلی خسته ایم !  حالا دیگه بسه بلند شو شال و کلاه کن بریم به زندگیمون برسیم که وقت نداریم .گوش شنوا کجا بود عزیز من ! ماها زیادی شعار میدیم !

من هنوزم  دارم سعی می کنم .اما ...سعی کردن من که دلیل نمیشه ! توی لحظه هایی که نیاز داشتم درک بشم درک نشدم . توی لحظه هایی که دلگیر بودم  ...توی لحظه هایی که باید کسی حرفمو میفهمید . فقط یه شونه بالا انداختن . گفتن : چندان مهم نیست ! درست میشه !!!! زندگی همینه ! زیاد خودتو درگیرش نکن .فقط سعی کن همیشه دختر خوبی باشی ! یه دختر خیلی خوب !من از دختر خوب بودن خسته شدم.چرا باید خوب بود ؟؟؟ خسته شدم از  بس فقط خودم بودم که باید درک می کردم .باید می فهمیدم . خسته شدم از خودخواهی و خودبزرگ بینی آدما !از اینکه همیشه از همه انتظارات بی خود دارن .در حالی که خودشونو در قبال بقیه هیچ وقت مسئول نمی بینن !

آی خدای خوب ! صدامو میشنوی ! من ! ...کوچولوترین بنده ای که یه روز ِ سرد ِ پاییزی گذاشتی بیاد و خودش دنبال سهمش از زندگی باشه ...از دست خودِ خود ِ خودم خیلی وقته که شاکیم ! به روی خودم نمیارم . اینو میفهمی که من دیگه طاقت شعارای مزخرفِ  تو خالی رو ندارم .حرفایی که یه کلمه شونو  هیچ منصفی توی دنیاش باور نداره !  شعارایی که شعار دهنده هاشون فقط یاد گرفتن با بیانشون خودشونو توجیه کنن .فقط همین !یه چیزی مثل خودم ! آره ...منم دارم خومو توجیه می کنم !

چه اهمیتی داره !؟ چیزی توی دنیا عوض نمیشه ! نه من ...نه تو ...نه بقیه ی آدما .ما پا گذاشتیم روی تموم آیینای مقدس خدایی کهمقدس ترین تکه ی وجودشو توی سینمون جا گذاشت ! مقدس ترین  تکه !!!!! قلبشو ببهمون بخشید  تا شاید گاهی دلمون بخواد یه دستی سر ِ باورای قدیمیمون  بکشیم .خاکشونو بتکونیم .یه بار دیگه از بر کنیمشون .اما ...چه فایده !؟ نه من مقدس ترین تکه ی وجود خدامو توی سینه دارم ...نه تو !

+ نوشته شده در ٥ آذر ۱۳۸٥ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()