shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

آسمون ریسمون !

خب ! یه دفعه قبلنا  نوشتم : کم آوردم ! حالا تاکید می کنم ! بازم تاکید می کنم :   زندگی کردن میونِ   دنیایی که بدبختانه بدجوری هم به نفس کشیدن ِ توش معتادم ! باعث شده  من بازم بدجوری کم بیارم ! 

امروز صبح بابا اصرار کرد که : خودم می رسونمت دانشگاه ! منم هی گفتم : نه ...خودم می رم ! فایده نداشت ...خلاصش این شد که طبق ِ معمول ِ بقیه ی صبایی که بابا لطف می کنه و منو می رسونه دیر رسیدم ! اونم فکر می کنی چقدر ؟؟؟دقیقا چهل و پنج دیقه ! بعدشم با استاد انیسی بحثم شد .اونم چه بحثی ! کلاسای بعدالظهرم که حرفشونو نزنم بهتره ! از همه لحاظ مزخرف بودن ! پس انتظار نداشته باش امشب دو تا جمله ی درست و حسابی از من اینجا بخونی !چون من الان که دارم روزمره گیهامو تایپ می کنم چشمم صفحه مونیتورو نمیبینه که هیچ ...کلیدارو هم تشخیص نمی دم .

ببین !بذار بهت بگم ! من اصلا حال و حوصله ندارم ! پس  از خیر نصیحت کردن   بگذر ! خواهشا فکرم نکن که اونقدر بیکارم که بخوام بشینم واسه خودم فلسفه و منطق ببافم ! و فکرای بیخود بکنم ! نه من اهل این جوری فکر کردن نیستم ....اصلا رابطه ی خوبی هم با فلسفه ندارم . فقط این روزا زیادی با ذهنم درگیرم ! آخه اونقدر حرفای ضد و نقیض  این مدت شنیدم  که نمی دونم کدومشون درسته و کدومشون غلط !کدومشونو باید باور کنم ...کدومشونو باور نکنم ! واسه هیچ کدومشونم دلیل قانع کننده ای وجود نداره !همینه که یه خورده الان گیجم !!! یه خورده که نه ...بیشتر از یه خورده ! همین درگیری کوچولوی ذهنی شده مایه ی دردسر !  نه اینکه بگم من اصلا با دردسر مراوده ندارم ! خوب می دونی که حسابی سرم واسه توی دردسر افتادن درد می کنه !تا جایی هم که دلت بخواد توی دردسر افتادم . ولی   هنوز خیلی چیزا رو اصلا ِ اصلا ِ اصلا درک نکردم !خیلی چیزا !

خب من هنوزم که هنوزه با دو خط مسافر ِ سهراب دلم هوایی میشه ! هنوزم که هنوزه شبا اگه قبل ِ خواب با بابابزرگ توی دلم دردودل نکنم خوابم نمیبره ! حالا تو خواستی این دردودل ِ کوچولو رو بذار به حساب خل و چل بودن و دیوونگی و این حرفا .اصلا بذار به حساب هر چی که دلت خواست .من همیینم .چه بخوای ...چه نخوای ...چه باور کنی ..چه باور نکنی !  هر جوری که خواستی قضاوت کن .هر جوری که خواستی برداشت کن .ولی من همینم ! هنوزم دوستایی که دارم خیلیهاشون  سنشون حالاحالاها مونده که به سن قانون برسه که صد البته عزیزترن از اونایی که سنشون سالهای ساله  از جبر ِ قانون  گذشته ... و حداقل دیگه  پاشنه های دوازده سانتی تخ تخی کفشاشون مدام هوار نمی زنه  که : جماعت ! ما دیگه بزرگ شدم ... مارو جدی بگیرین ! آدمایی که اونقدر به بزرگ بودن معتادن که سادگی رو با حماقت اشتباه میگیرن !چه فایده ای داره آلوده ی دنیای بی درو پیکر ِ آدم بزرگا بشی ! ادمایی که امروز قبولت دارن ...فردا اونقدر راحت از صفحه ی ذهنشون بیرونت می کنن که انگاری اصلا از اول نبودی !اصلا از اول وجود نداشتی ! این رسم دنیای آدم بزرگاست !کثیفترین و در عین حال ساده ترین رسم دنیاشون !می دونی حالا که خوب فکر می کنم میبینم من اونقدراهم تغییر نکردم ..بذار خوب فکر کنم ... خب چرا ... یه چهار کیلویی لاغر شدم .اما فکر نکنم این ربطی به تغییر کردنم داشته باشه .نه ؟هر چند هنوزم تغییر کردن ِ دنیاهرو تایید می کنم !اما تغییر شخصیتی نه ! هنوز  همونم!

راستی چند روز پیش برای بابا بزرگ ِ شراره تولد گرفتیم .! از کلاس ِ کمالی با هزار مکافات جیم شدیم .رفتیم کیک خریدیم بعدم چند تا شاخه میخک ! آخه بابابزرگ ِ شراره عاشقِ میخکه ! نمی دونی توی چشماش چه برقی بود وقتی هدیه های کوچولوی مارو باز می کرد !لای چینای دور ِ چشمش پر شده بود از قطره های کوچولوی اشک !همش میگفت : چه طوری یادتون مونده بود ؟؟؟؟ راستشو بگم ؟ توی تولدش خیلی دلم گرفته بود .هوایی شده بودم .دلم یه هویی برای اون پیرمرد ِ مهربون ِ شاهنامه به دست که همیشه ی خدا زیر اون بید قدیمی تنهایاشو با مریما و نرگسای توی باغچه قسمت می کرد تنگ شده بود !خیلی تنگ ...

برامون تعریف کرد چقدر امسال دلتنگ بوده ! چقدر دلگیر بوده ! چقدر دلش می خواسته کسی بیاد سراغش ...کسی یادش باشه ...کسی ببوستش ! کسی تولدشو بهش تبریک بگه !!!!!ولی هیچ کس نبود ! باورت میشه ؟هیچکس ! !همه با زندگی خودشون درگیرن .کسی حال و حوصله نداره ببینه بغل دستیش نفس می کشه یا نفس نمیکشه !چرا حواست به عزیزترینای توی دنیات نیست !؟ بابابزرگ شراره وقتی که می اومدیم انگاری هنوز دلتنگ بود ! شاید دلتنگ ِ بچه هایی که روز تولد ِ هفتاد و پنج سالگیشو توی روزمره گیهاشون فراموش کرده بودن ! بچه هایی که انگاری یه جایی ...نمی دونم کجا مهربونیای دلشونو گم کردن خودشونم خبر ندارن  ! تا وقتی کسی رو کنارت داری از گرمای بودنش لبریز شو ...بعد ِ رفتنش دیگه آه و ناله به چه درد می خوره ؟

+ نوشته شده در ٢ آذر ۱۳۸٥ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()