shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

بی هیچ بهونه ای ...واسه دل ِ خودم !

بهونه داشته باشی که بنویسی یا بهونه نداشته باشی که بنویسی چه فرقی می کنه !؟ وقتی دلت هوایی بشه دیگه اختیار دست ِ خودت نیست .میشی یه نیلوفر ایرانی عین ِ خودم !

این روزا خیلی بی حوصله ام .انگارکه  یه  هویی یه چیزی از توی دنیام کم شده ...یه چیزی ...نمی دونم چی !هر چی که بوده حتما خیلی مهم بوده که حالا نبودنش  توی دنیام این همه توی ذوق می زنه .شراره که به نتیجه ای  نرسید آخرشم قیافش رفت تو هم که : نیلو ! نکنه مریضی خودت خبر نداری ؟؟؟؟ بعید نیست شراره ! اصلا شاید سرم یخ زده باشه ...قلبمم همین طور ... و چشمامم و احتمالا اون شعارای خیلی قدیمی مزخرف ِ خودم که توش مدام  هوار می زدیم : انسان آزاد است ...ولی دستام هنوز کار می کنن .آخه فعلا لازمشون دارم .

داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر همه چیز یه هویی عوض شد ! شاید تا سه ماه پیش انتظار این همه اتفاق ِ عجیب و غریبو توی زندگیم نداشتم !شاید چیه ؟...واقعا انتظار نداشتم .!!! اما ...راستی باورت میشه که این من باشم ؟؟ اونم خود ِ خودم ! ؟؟؟ نه ...خود ِ خودم که باورش نمیشه .تو چه طور باور می کنی ؟ بهم بگو چرا آدما مدام عوض میشن ؟ چرا کلمه ها ...حرفها ...باورها ...ذهنیت ها ...چرا آدمها آدما رو عوض می کنن ؟ من عوض شدم .خلی هم زیاد شراره !نمیدونم چرا ! اما این اتفاق ِ مزخرف ِ دگر دیسی ِ  ذهنی  انگاری یه هویی دنیامو عوض کرد ! چراشو نپرس .شاید یه روزی جرات پیدا کردم تا درست و حسابی روی تموم ِ اتفاقات ِ این مدت فکر کنم و یه دلیل ِ عاقلانه واسشون  پیدا کنم .اما حالا نه ! حالا فقط با ذهنم درگیرم .با خودم .با فکرم .با قلبم . دلیلشو نمی دونم .

راستش خیلی وقته که دلتنگ ِ کسی نیستم .خیلی وقت .شاید بیشتر از یک ساله که اصلا فرصتی پیدا نکردم واسه دلتنگی ! اصلا از دلتنگی واسه آدمای اطرافم مدام فرار کردم ! دروغ چرا ؟ من اهلش نیستم ! دلتنگی رو میگم ! زیادی عوضم می کنه همینه که ازش فراریم ....یادمه قبلنا خیلی تند تند دلتنگ ِ آدما میشدم ! ولی حالا ...شاید دلیلش این باشه که خیلی وقته  از آدمای دورو برم یاد گرفتم که که معیار ِ دلتنگ شدن با معیار آدم بودن جور در نمیاد ! یه جورایی مدام با هم درگیرن .! بذار درست حساب کنم ..فکر کنم یه  هفت هشت ماهی باشه .نه حرفی ...نه حدیثی ...نه دلی ...نه نگاهی ...نه باوری ...نه دنیایی .همینه که میگم زیادی عوض شدم .  

حالا اما ...بعد از اینهمه مدت .بعد از این همه مقاومت ... خب خیلی وقته این دل ِ صاحب مرده  به روی خودش نمیاره که چقدر همیشه خودشو می زنه به بیراهه و اصلا هم عین خیالش نیست ! خودشو غرق می کنه توی روزمره گی های زندگیش .از صبح که از خونه میره بیرون انگاری هم دور ِ  ذهنش یه خط ِ قرمز میکشه ...هم دور ِ  نگاهش ...هم دور ِ حرفاش ..هم دور ِ فکراش ! می دونی همیشه هم مقاموت کردن خوب نیست .گاهی این همه مقاومت می تونه بدجوری آزارت بده ! عین یه سیم خاردار که بکشی دور ِ دلت که نکنه کسی بخواد یه موقع روش یادگاری بنویسه ! این سیم خاردار گاهی بدجوری دلتو زخم و زیلی می کنه .! همین میشه که این دله گاهی میگیره .گاهی هم ول می کنه ! گاهی دلتنگ میشه ! گاهی هم خودشو می زنه به بیراهه ! گاهی هوایی میشه گاهی هم از ترس ِ هوایی شدن خودشو پشت ِ چشمای خودش قایم می کنه نکنه کسی قوه ی تخیلش قوی باشه ! ! امشب هوس کردم این دله رو از سر ِ جاش بر دارم .بذارمش توی پاکت درشم محکم ببندم .یه تمبر بزنم روش . جای آدرس ِ گیرنده ش هم بنویسم : برسه به دست ِ خود ِ خود ِ خود ِ چهل سال ِ  دیگه ی خودم !اون وقتی که دیگه بلد نیستم سراغ ِ دلِ خودم  برم ! شاید تا اون موقع این دله هم یاد گرفته باشه که اعتماد اصلا چیز ِ خوبی نیست ! آدما خیلی وقتا ارزش ِ اعتماد کردن ندارن ! اینو دارم جدی میگم دلمونو واسه خودمون یادگاری نگه داریم بهتره . 

این روزا لحظه های خیلی مزخرفی دارم . لحظه هایی  که تند تند پشت سر ِ هم قطار شدن با کتابایی  که خاک ِ لای ورقاشون از یه بند ِ انگشتم گذشته !و من اصلا عین خیالم نیست که ترم داره تموم میشه و دیگه وقتی ندارم . این روزا خیلی خسته ام . از این همه بطالت خسته ام .از دست ِ خود ِ خوم خسته ام ! خانم ذاکری چند روز پیش دستمو گرفت توی دستاش و یه نگاه ِ  عجیبی بهم انداخت که هنوزم وقتی یادش می افتم یه جوری میشم که بلد نیستم بنویسمش  ! گفت : یه چیزایی داره اتفاق می افته !اینو حس می کنم .خندم گرفت .گفتم : چه چیزایی ؟ سرشو تکون داد: تو که صبوری ! یعنی نمی تونی منتظر بمونی که ... گفتم : امیدوارم چیزی هرگز اتفاق نیوفته ! حداقل نه اون چیزی که شما فکر می کنین ! بازم خندید : تو هنوز خیلی بی تجربه ای ! خیلی چیزا ممکنه برات عجیب باشه ! اما گوش کن ! خوب گوش کن ! صدایی نمیشنوی ؟ من که میشنوم !خوبم میشنوم .دختر خودتو نزن به نشنیدن ! داره صدات می کنه ! یه خورده بیشتر گوش کن ! 

حرفای خانم ذاکری خیلی درگیرم کرد ! همیشه جوری حرف می زنه که من مجبور میشم تا ساعتها و روزهای بعد مدام روی حرفاش فکر کنم ! خیلی احمقانه بود اگه ازش می پرسیدم : کی صدام می زنه ؟! نه ؟  باز جای شکرش باقیه که تونستم  اون لحظه جلوی زبونمو بگیرم ! چون اون وقت به عقل سلیمم  شک می کرد !اگه تا حالا شک نکرده باشه ! خب خانم ذاکری عزیز ! که من هنوزم که هنوزه واست همون ِ نرگسیم که قرار بود یه روزی همراه ِ حسینت باشه و تو هنوزم که هنوزه چشم انتظاری واسه برگشتنش ...هر چند که هنوزم که هنوزه می دونی برگشتی توی کارش  نیست ! اگه صدارو شنیدم حتما خوب گوش می دمش ! بهت قول می دم !

+ نوشته شده در ٢٧ آبان ۱۳۸٥ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()