shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

دیگه مهم نیست !

چشممو که باز کردم هنوز کنارم بود .روی تخت خوابیده بود .توی صورتش میشد همه ی خوبیای دنیا رو پیدا کرد ...همه ی معصومیتای د نیارو ...خیلی وقت بود همچین صورت معصومی ندیده بودم . آرووم روش خم شدم .گرمای نفساش خورد توی صورتم .وسوسه شدم اونقدر محکم ببوسمش که از خواب بپره .ولی بعد گفتم : خجالت بکش ! یعنی که چی ؟؟؟ بذار بخوابه .نتیجه ی این وسوسه شدن همین شد  که به یه بوس ِ خیلی خیلی کوچولو روی گونه ی راستش رضایت دادم .بعد آرووم کتابشو  از زیر دستش در آوردم و گذاشتم روی میز ...یادم افتاد که سه چهار ساعت پیش که شبیه جنازه رسیده بودم خونه و نه حال و حوصله ی خودمو داشتم ...نه حال و حوصله ی بقیه رو ...  اومده بود و می خواست یه چیزی برام بخونه .یادمه منم همین جوری که دراز کشیده بودم بهش گفتم بخون ...اما یادم نیست که دیگه چی چی واسم خوند ...

در توی لولا آرووم چرخید .مثلا خواستم بی سرو صدا برم بیرون .یه هویی جر ِ قی صدا خورد .بعد یه صدای دیگه ...بازم ...بازم ...کفرم در اومد .همین که خواستم ببندمش یه هو یکی از پشت سرم گفت : بوست خیلی کوچولو بود نیلو  ...قبول نیست ! برگشتم داشت خمیازه می کشید . بلند شد و اومد کنارم .دستمو گرفت و گفت : بقیشو واست بخونم ؟اصلا یادت هست تا کجا برات خونده بودم ؟

توی بغلم که نشست یواشکی کتابی رو که باز کرده بود بست .بعد لبشو گاز گرفت و گفت : من نی نی خوبی هستم .مثل ِ تارا کف بازی بلد نیستم .مثل امیرم خمیرای رنگی رو روی فرش نمیندازم .تازه ...نیلو من مثل شروین همش جامو خیسم نمی کنم ...من نی نی خوبی هستم .مگه نه نیلو ؟

بین همه ی نی نیای دنیا یه نی نی هست که پنج سالشه با چشای  خوشگل ِ آبی  ! که صورت سفید و ملوسو مامانیش زیر ِ  حلقه حلقه ی موهای خرمایی رنگش قایم شده .این نی نی خوشگله اسمش نگاره !با همه ی نی نیای دنیا هم فرق داره .کافیه فقط یه دفعه واست قصه ی شنل قرمزی رو بدون ِ اینکه کتابو بخونه با برداشتای شخصی و تخیلات قشنگ ِ خودش تعریف کنه ... اون وقت میبینی چقدر شنیدن قصه ی تکراری شنل قرمزی از زبون ِ مامانی ترین نی نی دنیا به دل میشینه ! تازه یه سری نکته های جدید هم بهش اضافه میشه که توی نسخه ی اصلی نبوده  ولی این نینی نگار حواسش به همه چی هست !مثلا اینکه آقای شکارچی بعد از کشتن ِ آقا گرگه چی کار کرده ؟؟؟

وقتی دنیای به این خوشگلی وجود داه واسه چی خودمو غرق کنم توی مزخرفاتی که الان چند وقته فکرمو بدجوری مشغول کرده و خودم خوب می دونم هیچ  کدومشون پایه و اساس ِ درستی ندارن !؟  راستش قبلنا از اینکه آدما هر جوری دلشون می خواست از شخصیتم برداشت می کردن دلخور میشدم .خیلی هم دلخور میشدم .به روشون نمی زدم .اما دلخور میشدم .حالا دیگه این چیزا مهم نیست .شاید بهتره عادت کنم به برداشتای شخصی که هر کسی واسه خودش  می تونه داشته باشه . .ولی این حق ِ طبیعی منه که دلخور بشم .و مدام با خودم فکر کنم کجای کارم اشتباه بوده .نه ؟؟ راستشو بگم دلم خیلی گرفته .نه ...نه اون دل گرفتنی که همیشه آخرش با یه آه همراهه و تو توی ذهنت داری ....نه ...وقتی می گم دلم گرفته ...یعنی دلم از یه جایی خیلی دلگیره ! خیلی زیاد .وقتی هم یکی مدام بهم یاد آوری کنه که مقصر خودتی..اون وقت بیشتر اذیت میشم .

دلم می خواست اگه کسی توی فکراش راجع به شخصیتم به بیراهه رفت و چیز منفی توش پیدا کرد  صاف توی چشام نگاه کنه و به خودم بگه . اون وقت نه دلخور میشم و نه دلگیر .چون فرصت پیدا می کنم واسش توضیح بدم که قضیه چی بوده و اون چرا اشتباه کرده . دارم حقیقتو می گم .این چیزا خیلی کم اذیتم می کنه .اما وقتی این جوری نباشه و طرف ِ مقابل هر برداشتی که دوست داشت و به فکرش رسید توی ذهنش داشته باشه و تازه بی دلیل  بر علیهم جبهه بگیره و به جای اینکه به خودم بگه یه جور دیگه و از یه جای ِ دیگه به گوشم برسونه اونم توسط ِ یکی دیگه  ... اون وقته که دیگه ....خودتو بذار جای من .بهم حق نمیدی ؟ 

امیدوارم آدما توی برداشتای شخصیشون از شخصیت ِ همدیگه ...یه خورده ی کوچولو منصف باشن ...فقط همین !

+ نوشته شده در ٢۳ آبان ۱۳۸٥ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()