shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

همین حالا ...

درست توی لحظه ای که آسمون ِ صورتی رنگ ِ دم ِ غروب ِِ خدا داشت تند و تند نفسای آخرشو می کشید ...بعد از این همه مدت ...بدون ِ هیچ فکرو خیال ِ اضافه ای که بخواد   درگیرم کنه توی حیاط پشتی نشسته بودم روی پله ها ! تا حالا روش ِ خوشگل ِ خدا رو برای شب به خیر گفتن به دنیای آدما تماشا کردی ؟؟ خب ...من زیاد توش غرق شدم .البته دروغ چرا ؟ الان یه مدت بود که فرصتش گیرم نمی اومد .

 توی لحظه ای نشسته بودم که فقط مال ِ خودم بود .سهمم بود ...هیچ کسی هم توش باهام شریک نبود ...نه نادیا که هی مثل بقیه چیزای مشترک  بگه : این اتاقه مال ِ دوتاییمونه ! یعنی  چی چی که تو حق ِ بیشتر می خوای واسه ساکت بودن و خلوت بودنش !یعنی که چی چی نصفه شبی چراغو روشن می کنی به بهونه ی درس خوندن .منو بی خواب می کنی ؟ یعنی که چی چی تو این همه خودخواه شدی ؟؟؟ و  نه شراره که هی غر بزنه بگه : نیلو نمیشه این همه سرتو توی اون کتابای لعنتی ِ مزخرف   فرو نبری ؟!!!؟؟؟ اعصابم خط خطی شد از دستت ..و .نه هیچ کس دیگه ای !  توی این لحظه ی خوشگل به خودم فکر می کردم .فقط به خودم ...بعد  یه هویی یه چیزی یادم افتاد .یه لحظه حس کردم ته ِ قلبم خالی شد ...ترسیدم ...شاید از تنهایی ...شایدم از ...

می دونی ! زندگی همیشه همین طوری ادامه پیدا می کنه .حتی چهل سال ِ بعد ...حتی پنجاه سال ِ بعد ...حتی صد سال ِ بعد ...حتی توی روزگاری که دیگه نه من باشم ...نه تو ...نه هیچ کس دیگه ای ! توی غروبای غم گرفته و بی حوصله ی پاییز همین مه ِ قشنگ آسمون آبی رنگ ِ خدا رو  تر می کنه ...همین کلاغ سیاها با  قار قارشون توی افق یه خط سیاه ِ ممتد واسه چشمای منتظری می سازن که لحظه هاشونو تند تند شماره می کنن . همین ماه بالای سر ِ آدما صورتشو پشت ِ ابرا قایم می کنه ...گاهی هم وقتی بی حوصله شد سرکی بیرون میکشه ببینه دنیا در چه حاله !آدما در چه حالن ؟ همه چیز همین طور قشنگ و بکر و دست نخورده باقی می مونه ...اما ...من دیگه نیستم ...نه من ...نه تو ...و نه ...

با خودم فکر کردم که من چقدر کوچیکم ...که تو چقدر کوچیکی ...که آدما چقدر کوچیکن ! فکر کردم که تا امروز من چند تا لحظه ی آبی رنگو توی زندگیم از دست دادم؟ واقعا چند تا ؟  بعد نشستم تا شمارشون کنم دیدم واو یلا !!! از جمع انگشتای دست و پای خودم و خودت که هیچ ...از ضربشونم بیشتر میشه ! یادم افتاد که زیادی درگیر زندگی شدم ...زیادی به زمینی بودن معتاد شدم ! زیادی توی لحظه هام فرصت پیدا نکردم واسه فکر کردن ...واسه درست فکر کردن ..یا بهتره بگم نخواستم که فرصت بذارم .یادم افتاد خیلی وقته توی لحظه هام خودم نبودم .خیلی وقته که با خودم  غریبه شده  بودم .یا دست ِ کم یکی بودم  که اصلا شبیه خود ِ خودم نبود. دوسش نداشتم .اما زورکی توی قالبش نفس می کشیدم .تظارهر کردن کار من نیست !

راستی  چند وقته که من پای سجاده یه دل سیر گریه نکردم ؟ چند وقته که به خدای خوب ...همون که روی پشت بوم ِ  تموم خونه ها قدم می زنه سلام ندادم .چند وقته بغلش نکردم .نبوسیدمش بهش نگفتم که توی تموم لحظه لحظه هام صدای تند تند نفس کشیدنشو که میشنوم ته ِ دلم قرص میشه که هنوز یه چیزایی توی دنیای زمینی من باقی مونده ...یه چیزایی ...چیزایی که آدم بزرگا هم نتونستن ازم بگیرنشون .یادم افتاد چقدر دوسش دارم که چقدر دوسم داره که چقدر هنوزم وقتایی که دلخورم همش بهش نق می زنم که هنوزم وقتایی که از زمین و زمان دلگیرم توی بغلش تنها جاییه که میتونم بغضمو خالی کنم .

یادم افتاد که زندگی مثل یه آب روونه ! میگذره .مهم چه جوری گذشتنشه ...خیلی وقت بود که نه فرصت داشتم و نه اصلا دوست داشتم که یه خورده ی کوچولو فکر کنم ...یه خورده ی کوچولو به خودم فکر کنم ...به فردام ..یا .به قول آنیتا : به فرداهام فکر کنم  !به خودم گفتم : هی دختر ! خجالت نمیکشی که این همه راحت لحظه های خوشگل ِ زندگی رو حرووم می کنی ؟ این همه بطالت تا کی ؟؟؟ زمینی بودنم حدی داره ! حالا اونی که اون بالا نشسته به روی خودش نمیاره زیر زیرکی رد میکنه ...تو دیگه چرا ؟؟؟ یعنی بین این همه  درس و کار و روزمرهگی ...یه لحظه ی کوچولو هم برای بغل کردنش پیدا نکردی ؟؟؟ یعنی حتی فرصت نکردی شبا قبل ِ خواب بپری توی بغلش و یه ماچ خوشگل ازش بگیری و بهش بگی چقدر بهش نیاز داری !؟  بی انصاف ! داری این همه مدت خاک می خوری و حالیت نیست !

  چیزایی هست که اون گوشه کنارای قلبت قایمشون می کنی ! اصلا می ترسی ! آره یه همچین چیزی .می ترسی چون آزارت می دن.حس می کنی داری  گناه می کنی ! اونم گناه کبیره ! اما ...بد نیست اگه بعضی وقتا به اون گوشه کنارای دلت سرکی بکشی و ببینی دنیا اونجا در چه حاله ! ببینی چقدر خاک روی اون حسای کوچولوی ته ته ته دلت نشسته ! بعد برشون داری خاکشونو بتکونی .قابشون بگیری بذاری تا برای همیشه جاشون توی دنج ترین نقطه ی دلت باشه .نه توی گوشه کنارای تنگ و تاریک که سال به دوازده ماه سراغشون نمی ری !

من ...تو و همه ی دنیا بخشی از آئیین مقدس ِ خدای خوبی هستیم که توی لحظه لحظه هامون نفس می زنه ...تند تند هم نفس می زنه .ما قسمتی از زیبایی تشکیل دهنده ی قلب کوچولو و مهربونشیم . ! پس لحظه هاتو  واسه چی حرووم می کنی ؟ به زندگی با فکرای قشنگ ِ توی دلت معنی بده .ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاست !

پ.ن: سفرت  توی  دنیای آدما آرووم باشه ...

+ نوشته شده در ۱٩ آبان ۱۳۸٥ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()