shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

یه روز ِ مزخرف !

یکی از فامیلای دور ِ ِ بابا فوت کرد .حدودا هفتاد ...هشتاد ...نود ... این جوری داشت .در حالی که ملت رفته بودن واسه تسلیت و مراسم و این حرفا پسراش مشغول ِ تقسیم ارث و میراثش بودن .دختراشم با اینکه مامانه هنوز زنده  ست و نفس می کشه دنبال طلا و جواهراتی که توی خونشون باباهه قایم کرده بودو به هیچ کدوم تا قبل از مرگش جاشو نگفته بود  .این وسط پسر کوچیکش که انگاری با همشون یه جورایی از نظر رگ و ریشه هم فرق داره توی اتاق ِ باباهه آهنگ ِ غریبانه ی کویتی پور و که باباش خیلی دوست داشت واسه خودش با صدای بلند گذاشته بود تا کسی صدای گریه هاشو نشنوه !بعدشم بقیه ی بچه های آقاهه سر ِ خاک نزدیک بود همدیگه رو واسه اینکه کی سهم بیشتراز ارث  میبره بکشن !!!! به این نتیجه ی طلایی رسیدم که بهتره واسه بچه های نمک نشناس ِ این دوره و زمونه حتی یه پاپاسی هم موقع رفتن نذاری  !حداقل خیالت اون دنیا راحته که اینا واسه مال و اموالت به خونِ  همدیگه تشنه نیستن ! اینایی که من دیدم می خوان سر به تن ِ روح ِ باباشون که هیچ ....سر به تن ِ همدیگه هم نباشه ! مامانه رو فردا می برن آسایشگاه ! فکرشو بکن .یه نگاه غمگین و خسته ای داشت که خوب میشد حالشو فهمید .طفلک !

خونه ی ما هم از برکت وجود فوت این فامیل ِ دور بابامون  شده بود مهد کودک .از اون جایی که من اعلام کردم درس دارم و جایی امروز  نمی رم ! همه ی فک و فامیلی که عازم ِ  مراسم بودن و سال به دوازده ماه یه دفعه هم رنگ ِ مبارکشونو من  به چشم نمیبینم.. هرچی بچه داشتن و نداشتن آوردن  پیش من گذاشتن  نکنه خدای نکرده یه موقع حوصلم سر بره یا تنها بمونم .مامان جون ِ بنده هم واسه خاطر اینکه رو در موند بهم گفت : نیلوفر تو که امروز خونه ای .حالا زشته بگی نه اینا اینجا نمونن بچه هم که دوست داری .بذار پیشت بمونن .

جای همه خالی پدرمو درآوردن .اتاقم شده عینهو  خرابه های بازمانده از جنگ جهانی !! کتابای کتابخونه همه روی تختن .قفسه ها خالی و بی حجاب و سوت و کور .وسایلشونم نیمی مفقود و نیمی هم درب و داغون و نیمی هم توی سطل آشغال .جزوه هامم که دیگه بهتره حرفشونو نزنم چون هرچی عکس خرس و خرگوش و درخت و آدم و آفتاب و خونه و ازاین جور چیزاست روی فرمولا دهن کجی می کنن .امیر که فقط شیش سالشه نشسته بود پای کامپیوتر و زور می کرد من می خوام با یکی چت کنم .ای پدرت خوب ...مادرت خوب ول کن بچه ...مگه کوتاه می اومد .از اون ور  تارا رفته بود توی حموم هرچی شاپو داشتیم و نداشتیم خالی کرده بود روی سرش .بعد همون جوری کفی اومده بود وسط حال نشسته بود داشت واسه من شکلات می خورد . تازه من و دیده میگه :چقدر پیش تو به آدم خوش می گذره !!!!!

ولی می دونی چیه حقمه !!! وقتی بلد نباشی بگی : شرمنده من وقت ندارم بچه نگه دارم بایدم همچین مصیبتی بکشی ! من غلط کردم گفتم بچه دوست دارم ..بابا یه دونه ...دو تا ...آخرش سه تارو بشه تحمل کرد ...نه هشتا بچه با هم که هیچ کدومشونم آشنا نیستن و تو تا حالا یه بارم زیارتشون نکردی همه هم زلزله ده ریشتری رو بهش گفتن زکی ! .تازه این ناهید که بگم خدا چی کارش نکنه شروین ِ سه ماهشو آورده بود من نگه دارم .تصورشو بکن ! منی که بلد نیستم درست حسابی بچهنوزاد  بغل کنم شده بودم عینهو مادر ترزا ! قیافم دیدن داشت .روی سرو کولم بچه سوار بود .همشون یه طرف این شروینم یه طرف!

مگه آرووم میگرفت  .همش توی بغلم بود حالا حدودا بیست دیقه به بیست دیقه یا خودشو خیس میکرد یا گرسنش میشد  یا من چه می دونم چش میشد  همش گریه می کرد .جوری شد که دیگه نزدیک بود خودم بشینم گریه کنم به حال ِ خود ِ طفلکیم !!! .این وسط یه دختر بچه هم بود ملیکا ! همش دورو بر کتابا بالا و پایین میرفت یه لحظه ازش غافل شدم درست ده ورق از کتاب یکی از دوستام که پیشم امانت بود رفت به باد فنا .حالا قیافه ی من اون لحظه دیدنی بود .در حد انفجارقرمز شده بودم  !!!!

 ناهید اومده غروب دنبال شروین به  جای دستت درد نکنه ..  بچه رو داره  ناز میده میگه : بگم خدا این نیلوفرو چی کارش کنه بچمو گرسنه نگه داشته .واگرنه شروین ِ من که اصلا گریه نمی کنه !الهی مامانی فدات بشه نیلو اذیتت کرد ؟؟؟؟  خدایی روز مزخرفی داشتم .نه یه کلمه درس خوندم و نه به کارای دیگم رسیدم .ولی جای مزخرفتر امروز اینجا بود که همه  بچه هایی که من تا به حال نه یه بار دیده بودمشون و نه اصلا از بودنشون خبر داشتم  ( ازبس که جز فک و فامیلای دورن ) موقع رفتن گفتن تند تند از این به بعد دلشون واسه نیلو تنگ میشه ! منم گرچه به روی مبارک ِ ماماناشون  نیاوردم که چه به روز من ِ بیچاره آوردن امروز ... ته دلم گفتم به همین خیال باشین که یه بار دیگه نیلو رو به خاک سیاه بنشونین !حالا هم حسابی خسته ام .نه حال و حوصله ی درس خوندن دارم و نه حال و حوصله ی تمیز کردن ِ این همه خراب کاری باقی مونده از وجود یه زلزله ی ده ریشتری رو  .به قول شراره درس عبرتی شد تا دیگه هوس نکنم بگم : من بچه دوست دارم !

+ نوشته شده در ۱٥ آبان ۱۳۸٥ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()