shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

بهونهِ دلتنگیهای امروز و فردا و پس فردا !

بابابزرگم همیشه وقتی می خواست از ارزش ِ یه زندگی مثال  بزنه ... یه نگاه ِ خوشگلی به مامان بزرگم می نداخت و میگفت : ارزش یه زندگی به اون باوریه که دونفر به خاطرش حاضر میشن با هم باشن .تا آخر عمر ! مثل قصه های پریان که آخرش میرسید به زندگی خوب و خوش !بعد میگفت : اون قداستی که با این باهم بودن توی دلشون ریشه می کنه فقط همونه که میشه ضامن ِ ادامه ی زندگیشون ! نباید هیچ وقت شکسته بشه که اگه کسی بشکنتش تیکه های اون زندگی رو دیگه نمیشه  هیچ جوری به هم وصله زد  ! این جمله رو که می گفت توی نگاهش برقی بود که من توی تموم ِ لحظه هایی که تا امروز گذروندم توی نگاه ِ هیچ مردی پیداش نکردم ! بعدها وقتی بهنوش و امیر نامزد شدن همیشه دلم می خواست ازشون بپرسم اون قداسته که بابابزرگ همیشه حرفشو می زد توی دلای اونا هم هست یا نه ! اما ...خب یه خورده پرسیدنش فوضولی بود ...نه ؟؟؟ هر چند امیر و بهنوش دیگه شورشو در آوردن از بس  ادا و اطوارای عهد ِ ویکتوریایی ِ لیلی و مجنون برامون گذاشتن که نکنه شک کنیم اینا یه خورده از لیلی و مجنون خل و چل ترن !که ما اصلا شک نمی کنیم .

دلم امشب یه جوریه .یه جوری ...بذار ساده بگم .دلم امشب نه منطق سرش میشه ...نه باور ...نه عقل ...نه شعور .نه هیچ چیز ِ شبیه اینایی ! دیگه حال و حوصله ی منطق و فلسفه بافی هم ندارم اصلا وقتی یه هویی دلت بیاد جای عقلتو بگیره دیگه منطق به چه کارت میاد ؟؟؟الان کلمه واسه نوشتن پیدا نمی کنم به قول مریم : تهی از هیچ ! اما وقتی هوس کنی که بنویسی اون وقت دیگه تهی بودن یا تهی نبودن دردی ازت دوا نمی کنه اختیار انگشتاتو روی کیبرد از دست می دی و تازه میشی یه چیزی شبیه ِ من ! مقصد میشه انتهای دلت ...حالا هر کجا که خواست باشه !

از شبی که بهار رفت تا روزی که توی ایستگاه. اون خانمه دستمو و گرفت و من شدم نرگسش ! خیلی چیزا عوض شد ...انگاری یه هویی درست یه شب مونده به تموم شدن ِ تقویم ِ خاکی زندگیت  یه عالمه روز و شب ِ تازه به تقویمت اضافه بشه ! یه چیزی مثل ِ زندگی دوباره ..یا یه همچین چیزایی !چند روز پیش وقتی عکس ِ حسینشو توی آلبومش دیدم با خودم فکر کردم اگه بود الان درست همسنای بابای خودم بود بعد یه هویی خانمه پرسید : ببینم نسبت به اون موقش خیلی شکسته شده ؟؟؟ می دونی من باور دارم که خانمه توی ذهنش کاملا  باور داره که نه من نرگسم و نه  از حسینش خبری دارم و نه اصلا حسینش برگشتی توی کارشه ! با این حال انگاری ذهن و قلب ِ خانمه مدام با هم درگیرن .یه چیزی بمونه پیش خودم و خودت ...بدجوری عادت کردم به بودن ِ  خانمه ...به شنیدن صداش ...به تعریف کردن ِ خاطره هاش ..شاید همینه که زیادی میرم دیدنش !که نباید برم اما ...گاهی دلم می خواد نرگس باشم ...فقط گاهی ...

این روزا چیزای دیگه ای هم هست .چیزایی که اگه مامان بزرگ ِ آرزو قرار بود اینجا رو بخونه و اگه قرار بود من ازشون بنویسم حتما لبشو محکم گاز می گرفت و با تعجب می گفت : ببین تورو خدا ! دوره دوره ی آخر الزمانه انگار .بچه ها همه حیارو قورت دادن و یه آبم روش ! والله زمان ِ ما از این خبرا نبود ...کسی چه می دونست خواستن چی چیه !؟ با این حال مامان بزرگ ِ آرزو از اون دست مامان بزرگاییه که من بدجوری طالب ِ دنیای ساده و خوشگلشونم ! ... این روزا مدام دلم چیزایی رو می خواد که با عقل و منطق و باور جور در نمیان .مثلا گاهی دلم واسه دوست داشتن تنگ میشه ..گاهی هم واسه دوست داشته شدن ...مزحکه نه ؟بعد یادم می افته که اصلا چه اهمیتی داره که آدما دوستت داشته باشن وقتی تو ..توی ذهنت باور داری که همشون فقط بلدن شعارای قشنگی بدن !همین .

اگه بابابزرگم هنوز بود می رفتم توی بغلش و ازش می پرسیدم :چرا آدما تا این همه سطحی و پوچ و مزخرف همدیگه رو دوست دارن ؟چرا آدما این همه زود از بودن ِ با همدیگه خسته میشن !؟ چرا تند تند دوست داشتناشون دلشونو می زنه ؟؟؟امروز با یکی ...فردا با یکی دیگه ...پس فردا هم ...قانون جنگل !آدما عوض میشن آدما اونقدر عوض میشن که یادشون ی ره یه روزی چقدر واسه دیر رسیدن ِ همدیگه دلواپس میشدن ! آدما این روزا دیگه دلشون توی سینه نیست ..دوست داشتناشون جای خودشو به عادتای احمقانه ای داده که حال ِ آدمو به هم میزنن!مثل شکوفه که دیروز میگفت : نمی دونم با اینی که حرف می زدم حمید بود یا سعید ! یا رامین که با یکی قرار داشت و نمی دونست کدومشونه !

آدما گاهی اوقات چیزی میشن در حد ِ تهوع ! مثل اون وقتی  که آقاهه نصفه شب دزدکی میاد خونه و تا خانمه ی نگرانو   میبینه با یه قیافه ی خیلی خونسرد و صد البته خسته میگه : وای عزیزم! چقدر دلم واست تنگ شده بود ! نمیدونی چقدر درگیر ِ کارا بودم ! خیلی خسته ام .کلی توی شرکت کار داشتم !می رم بخوابم ! ولی هم خانمه هم خود ِ آقاهه هر دوتا با هم خوب می دونن که آقاهه هیچ شبی رو با کارای زیرو رو شده ی شرکتش  در گیر نمیشه  .سرش جای دیگه گرمه ! ...

کاش دنیای آدما این شکلی نبود .کاش یه خورده ی کوچولو ...فقط یه خورده ی کوچولو  اون قداسته رو توی دلمون حفظش میکردیم .پاک حفظش میکردیم .نه لجن مال شده !

دلم هوای چیزی رو کرده که توی دنیای آدما خیلی وقته دیگه ارزشی نداره !خیلی وقت ...

+ نوشته شده در ۱٢ آبان ۱۳۸٥ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()