shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

قلب من توی کوچه مهربونی تو جا موند !

ساعت چهارو نیم بود .از موسسه بر می گشتم .خسته بودم .حسابی خسته .دلم می خواست زودتر برسم خونه و یکی یه چایی داغ تعارم کنه .توی ایستگاه واستاده بودم که یه هویی یکی دستمو محکم گرفت توی دستاش و گفت : نرگس جان !نرگسم ! خودتی مادر ؟؟؟

برگشتم .حدودا هفتاد و هفت ـ هشت ساله .خمیده .خیلی خمیده .چادر مشکی ِ خاک گرفته ای روی سرش بود چشمای درشت ِ آبی رنگ و صورت ِ سفیدی که هر چند چین و چروکای زیادی داشت اما توی نگاهِ  اول با خودت می گفتی : چه جوونیای خوشگلی داشته این خانمه !قد ِ کوتاهیم داشت ..قبلِ  اینکه فرصت کنم حرفی بزنم توی بغلش بودم . صدای هق هقش توی گوشام پیچید .. غافلگیر شده بودم .دهنمم باز نمیشد .با هزار زور و زحمت گفتم : ببخشید !!! خانم فکر کنم اشتباه گرفتین ! سرشو بلند کرد صورتش خیس از اشک بود گفت : اشتباه ؟؟؟نه . اشتباه نگرفتم تو نرگسی ! عوض شدی ! اما خودتی !بهم بگو از حسینم چه خبر ؟؟خوبه حالش ! تو رو خدا بگو سلامته ؟اون که این همه بی معرفت نبود .

یه تاکسی پیش ِ پام ترمز کرد .گفتم :خانم من نرگس نیستم .حسین نامی هم نمیشناسم .ببخشید باید برم .شما اشتباه گرفتین !سر تا پامو ورانداز کرد  . با لبخند ِ خوشگلی که روی لبای چین خوردش جا خوش کرده بود انگاری که به خیالش رسیده باشه می خوام از سرم بازش کنم و خودمو زدم به بیراهه  گفت : باشه تو نرگس نیستی ! اما بیا بریم تورو به جون ِ حسین بیا بریم نرگس جان !ببین من نه پا دارم نه کمر . اگه حسینم بود این همه سرپا نگهم نمی داشتا .راننده زیر لب غر غرمی کرد موندم که برم سوار بشم و برسم به چای داغ یا اول این خانمه رو راضی کنم تا دست از سرم برداره !قبل از اینکه فرصت ِ تصمیم گیری داشته باشم خانمه دستمو گرفت و دنبال خودش کشید و من تنها چیزی که پشت سرم دیدم قیافه ی عصبانی راننده بود !و چیزایی که زیر لبی می گفت . گفتم : خانم صبر کنین کجا میرین آخه !؟

واستاد .غرق شده بود توی نگاهم با یه عشقی نگاهم می کرد انگاری که واقعا  یکی از عزیزاش و بعد از مدتها دیده باشه . یواشکی خندید و ردیف لثه های بی دندونش ریخت بیرون .بعد از این همه مدت برای اولین بار بود که منم خندم گرفت !ــ بعد بگو من نرگس نیستم ! باشه اصلا ببینم نکنه این حسین بازم میخواد منو غافلگیرم کنه ! ؟ ها ؟؟؟ بهش بگو دیگه دل ِ مادرت طاقت نداره بیا پسرم ! بگو خیلی براش بی طاقتم نرگسم !باشه .تو نرگس نباش اما تا خونه که می تونی منو برسونی ! نه ؟؟از مهدیه برمی گردم رفتم نشستم گفتم خدا ! من دیگه آفتاب ِ همین دوسه روزم .نذار حسرت به دلم بمونه ! حسینمو هر جا که هست بهم برسون .دلم برای دیدنش پر پر می زنه مهدی هر روز بهم می گه مامان بسه دیگه ! تمومش کن .حسین برنمی گرده ! این همه این راهو تا مهدیه نرو .اگه یه موقع توی راه بلایی سرت بیاد من چی کار کنم ؟ بهش می گم : مادر اینم نذر ِ برگشتن ِ حسین ! میبینی نرگس جان ! خدا خیلی مهربونه بعد از این همه سال تورو پیدا کردم اونم درست امروز .حکمتی داره دخترم ! از حسینم بگو ! خوبه ؟؟؟اصلا باورم نمیشه تورو دیده باشم این همه سال خدا ؟؟؟

حس غریبگی اصلا نبود .انگار خیلی آشنا بود .یادم رفت چقدر خسته بودم یادم رفت که اصلا نرگس نیستم ! از هر دری حرف میزد از دختراش که سالها بود دیگه سراغشو نمی گرفتن .از پسرش مهدی و عروسش عاطفه که توی خونشون زندگی می کرد .یه هویی واستاد : حیف شد که حسین و توی لباس ِ دامادی ندیدم .حالا دیگه عروس ِ خودمی ! عروس خوشگل خودم ! بین ِ  خودمون باشه همیشه تورو بیشتر از عاطفه دوست داشتم اما تو هم یاد ِ من نکردی نرگس جان !؟توی چشاش پر از اشک شده بود .با چادرش یواشکی اشکاشو پاک کردو گفت : روزگاره دیگه ! وفا نداره مادر .

پیچیدیم توی یه کوچه .یه پسر جوون توی درگاهی یه خونه نشسته بود و با گوشیش آواره بود تا مارو دید بلند شدو گفت : سلام خانم ذاکری ! کجا بودین عاطفه خانم نگرانتون بود !؟ سریع  رفت  دوتا صندلی آورد و گفت : بشینین تا برگرده .کسی الان  خونه نیست ! خانمه یه خنده ی قشنگی کرد و  روبه پسره با کلی ذوق و شوق گفت : ببین علی آقا ! این خانم عروسمه ! زن ِ حسینم ! بعد از این همه مدت پیداش کردم .

قیافه ی پسره یه دفعه رفت توی هم .با تعجب بهم خیره شد .انگاری مثل خودم حرفای خانمه رو درست هضم نکرده بود .نمی دونم چرا نتونستم چیزی بگم .خانمه اونقدر قشنگ و با ذوق و شوق از حسین و نرگسش حرف میزد که ...گفتم بمونم عروسش بیاد خودم باهاش حرف میزنم .دستم هنوز توی دستش بود .  : بگو حسین زودتر بیاد باشه؟؟ نمی تونستم بازم تکرار کنم که نرگس نیستم .پسره گوشیش و گذاشت توی جیبش و اومد کنارم و یواشکی گفت : خانم ذاکری اشتباه می کنن ..نه ؟؟حرفی نزدم .به بالای سرم اشاره کرد و ادامه داد : اونجا رو نگاه کنین ! حسین آقا هیچ وقت فرصت نکردکه ...!برگشتم .یه دفعه خشکم زد .روی دیوار یه تابلوی کوچولوی آبی رنگ بود :کوچه ی شهید حسین ذاکری !

دستام توی دستای خانمه شروع کرد به لرزیدن .قلبم تند تند توی سینه بالا پایین می کرد .صدای زنی که از روبه رو می اومد و داشت میگفت : مامان کجا رفته بودی ؟؟؟با بغض ِ فرو خورده ی من قاطی شده بود . خانمه نگاهشو موقع رفتن توی نگاهم جا گذاشت با این امید که برم و با حسینش برگردم .با این امید که دیگه تنهاش نذاریم .چیزی که یادم رفت بهش بگم این بود : من نرگس نیستم !

+ نوشته شده در ٦ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()