shahrenaz

وقتهایی که دلت گرفته است (6)

 

... ما مردیم از بس زندگی آن جوری  که دلمان می خواست نشد ، مردیم از بس زندگی ، شبیه زندگی های آن همه کتابهای قصه ای که خوانده بودیم نشد ، و از بس که آدمهای توی زندگی امان شبیه به آن همه آدم های توی آن همه کتابهای قصه از کار در نیامد که نیامد ... ما مردیم از بس زندگی لنگ زد ، آدمها لنگ زدند و ما هم ... چلاق شدیم از بس که لنگ زدیم ، تا بلکم ، همه چیزمان به همه چیزمان بیاید!

تلخ تر آن است که همه اش به این نقطه ی لعنتی برسی که مجبور بشوی همچو اعتراف وحشتناک ِ مزخرفی را روی کاغذ بیاوری ... روی صفحات زندگی ات حتی ... این نوشتن ، آدم را چه بیمار می کند گاهی ... امشب از آن شب هاست که تمام نمی شود لعنتی و بغض که تا نیمه چسبیده بیخ گلوم را ...

... ما مردیم از بس هیچ کس به هیچ کجاش نبود روح ِ ما ، روان ِ ما ، اعتراض ِ ما ، درد ِ ما ، رنج ِ ما ، رنجش ِ ما ، ... قلب ِ ما حتی !

پ.ن : می روم سفر !

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط نیلوفر روي ديوار دلم يادگاري بنويس ()