shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

با یک دنیا بی حوصلگی ...سلام!

محکم بغلم کن .آهان آره همین جوری ...منو ببوس .منو محکم ببوس .اونقدر محکم که جای بوسات روی گونه هام یادگاری بمونه .وای ! من خیلی دوست دارم .خیلی ...حالا بشین همین جا کنارم .اگه یه چیزی بهت بگم قول می دی به کسی نگی ؟؟می دونم بابا ...اخم نکن.نه قهر نباش .می دونم  تو به هیچ کس نمیگی ...بذار ببینم این دوروبرا کسی نیست .نه ...نیست .بیا توی گوشت بگم : من ...تورو پنش تا بیشتر از مامان نسیمم دوست دارم .پنش تا بیشتر .وای چه بوس خوشگلی بود نیلو !می دونی دلم می خواست تو مامانی من بودی .ولی ...آخه مامانی خودمم خیلی دوست دارم .اشکال نداره تو همون نیلوجونِ من  بمون ! راستی می گم نمیشه تو وقتی عروس شدی یه لباس تور توری بپوشی که رنگش صورتی باشه ؟؟؟آخه چرا نمیشه ؟؟؟ می دونم تموم لباس عروسا  سفیدن...اینم می دونم که تو حالا حالاها وقت نداری عروس بشی همش میگی : درس دارم .اما به خاطر ِ من وقتی از اون لباس توریا پوشیدی رنگش صورتی باشه .به خاطر من ...باشه ...اون جوری عین فرشته ها میشی منم خیلی دوست دارم .قول دادیا !! یادت نره یه موقع !

دلم می خواد امشب یاد ِ تموم خاطره های قشنگ ِ این چند ماه بیوفتم که تند تند از کنارم گذشتن و  رفتنشون ... اصلا  حالیم نشد .بعد یه هویی برسم به دستای بهار .

وقتی یه عده آدم تموم ِ فکر و ذکرشون شده باشه لبخند ِ خشک شده ی روی لبای تو ...وقتی صبح به صبح در ِ اتاقتو که باز می کنی ببینی چهار تا چشم با یه دنیا نگرونی و پریشوونی زل زدن توی چشماتکه خوبی یا ...؟؟ . وقتی صدای بسته شدن ِ در ِ اتاقت که بلند میشه صدای بغض ِ شکسته ی مامانو بشنوی که لابه لاش داره می گه : چقدر غصه می خوره ! میشه یه بار دیگه خنده رو روی لباش ببینم ؟!وقتی هر دفعه بابارو که توی راه پله میبینی حس کنی دلش می خواد بهت بگه : دلم تنگ شده برای شنیدن صدای خنده هات دختر !... ولی بازم جلوی گفتنشو بگیره . .فقط  یه چین بندازه روی پیشونیش .اخم کنه و آروم از کنارت بگذره .جوری که حالیت شه چقدر ناراحته !

وقتی یه عزیزترین توی دنیات داشته باشی مثل شراره که ساعت ۳ صبح گوشی رو برداره از فرط ِ نگرانی تویی رو که با هزار مکافات و بدبختی تازه  پنج دقیقه ست پلکات روی هم سنگین شده... از خواب بپرونه بگه : نمی تونستم بخوابم .می خواستم ببینم حالت خوبه یا نه ؟؟؟ بعد تو مطمئنش کنی که خوبی و می خوای بخوابی تا خیالش راحت شه .اما  گوشی رو قطع می  کنه دیگه خواب از سرت پریده باشه . ببینی حتی شمردن ببعیا  هم دیگه چاره سازت نیست ...اونوقت یه عالمه فکر ِ بی خود وول ووول بخوره توی ذهنت و درگیرت کنه ...

وقتی نادیا نیم دیقه به نیم دیقه سرک بکشه یواشکی توی اتاقت به خیال ِ اینکه خوابت برده آرووم ماچت کنه و بعد زود بره بیرون تا صدای شکستن ِ بغضش بیدارت نکنه ...وقتی نسیم نیم ساعت ِ تموم تورو توی بغلش محکم نگه داره بگه : بهارم اومده !یا محمد توی چشاش پر بشه از اشک. بعد جوری که نسیم نفهمه تا بازم دلش بگیره بهت بگه : تا به حال این همه متوجه ی شباهت تو و بهار نشده بودم ...

وقتی یادت داده باشن که همیشه امن ترین جا برای گریه های شبونت خونه ی خودته  نه هیچ جای دیگه ای . از هم پاشیده و داغون و خسته که باشی یادگاری گذاشتن ِ اشکات بازم توی خونه ی دلته که چاره سازه ! وقتی میون دلتنگیات  یادت بیوفته که همیشه بابابزرگ می گفت :گریه فهم چشارو بالا می بره ...اگه دلتنگی برای کسی ...یاد ِ لحظه های شیرینی باش که باهاش گذروندی لبریز شو از بودنش .فکر فردای نبودنش نباش .همین لحظه ای که توش هستی رو با تموم دلت زندگی کن .وقتی ...

 تو به من بگو : میشه با این همه  محبت و نگرونی و اضطراب ِ بقیه واسه خودم ...من بخوام این جوری ادامه بدم ؟ هر چند حالم الان خوش نیست اما فقط اومده بودم  بگم : وقتی  به قول بهنوش : دوباره  نیلوفری شدم !... یه بار دیگه توی چشام شکوفه های زندگی رو قاب میگیرم .قول میدم ...

پ.ن: از تموم اونایی که این چند روزه باهام یه جوری همدردی کردن .تموم ِ اونایی که بابت بهار بهم تسلیت گفتن .همراهم بودن .تموم ِ اونایی که واسه خاطر بهار توی خونه های دلشون  نوشتن و با نوشته هاشون همدردم شدن  و همه ی اونایی که مهربونیهاشون برای همیشه رفت  توی بایگانی خاطره های ِ دلم . ممنونم ! امیدوارم خونه های دلتون بی بهارنمونه !

+ نوشته شده در ٢ آبان ۱۳۸٥ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()