shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

زندگی بعضی ها ...

می گم بچه ها چه حالی می ده بعد يه شنبه پرکار که حسابی پدرت در اومده از بس خيابون متر کردی و ساختمون بالا پايين به يک شنبه ای فکر کنی که قراره مال خود خودت باشه ...بی خيال درس و کتاب و کار ...تعطيلی رو حال کن ...حالا اگه سه شنبه هم قرار باشه استاد محمديان بداخلاق کلی حالتو بگيره و توی امتحان هيلگارد سر شکسته بشی بازم بی خيال ...ميگم خدايی اين زندگی مشترک بعضی ها هم کلی سرشار از عشقه ها ...ما بچه مجردهای کوچولو يه جور حال می کيم اين بچه بزرگای متاهل هم يه جور ديگه ...يه اشنايی داريم که مزه زندگی مشترک بدجوری زير زبونش گير کرده به قول خودش دست رو دلم نذار که خينه ...ديشب نشسته بودیم پای درد و دل اين بنده خدا ....

 با يه صبح کاری شروع ميشه ...ميرم وايميستم جلوی اينه و کلی تيپ می زنم فقط به خاطر خانم  ــ اره جون خودت ... ــ تا منو ميبينه ميگه ! به به اقا سيروس ! کجا ميری با اين قيافه .؟‌نکنه قرار داری خوشتيپ ؟‌حالا بيا و درستش کن ! کلی قسم ميخورمو خدا و پيغمبر رو ميارم وسط که بابا دارم ميرم خير سرم دنبال يه لقمه نون حلال ..دستشو می زنه به کمر که : اره ارواح عمت ... تو و نون حلال ... ــ بيچاره عمه پوری که روزی هزار بار ارواحش مورد ضرب و شتم قرار می گيره ... ـــ به اين نتيجه می رسم که ديگه تيپ نزنم ...فردا صبح يه لباس دره پيت می پوشم و تا می خوام برم بيرون جلوی راهم سبز ميشه : سيروس! تو خجالت نمی کشی ميخوای با اين سر و وضع بری بيرون ...ای مارمولک من که می دونم می خوای اسم منو خراب کنی ...اين ميشه که داد و هوار ميزنيم و خلاصه قهر و جان خلاص ...

شب موقع برگشتن دلم کلی پرپر ميزنه برای خنده های خانمم . ميرم گل فروشی و چند شاخه گل رز می خرم و با هزار شرمندگی ميرم خونه تا از دلش در بيارم .تا ميرسم ميگم : عزيزم ...دوست دارم ....مشکوک نگاهم ميکنه و بعد از کلی بالا پايين کردن گلا ميگه :‌باز چه نقشه ای توی سرته من که ميشناسمت ...به قول مامانم سلام گرگ بی طمع نيست ! بنال ببينم چی ميخواي؟‌ ای بدبختی ...اين مادرزن ماتوی قبر هم دست از سر کچلمون بر نمی داره الهی که ــ سيروس بامامان من بودی ؟‌ای من بميرم اگه با مامان شما بوده باشم ... کی جرات داره !؟اقا ما ديگه بيخيال گل شديم از فردا هم قهر قهر بوديم .شب بعداومدم خونه ديدم خانم به اندازه ۳۶۵ روزسال جاری و اينده فقط دستمال کاغذی مصرف کرده و کلی ابغوره گرفته که چی : من می دونم سيروس پای کس ديگه ای وسطه ..بايد به من بگی ...

می رم اداره هی فرت و فرت براش تلفن می زنم نگه يادم نبودی ! بند می کنه ميگه : تو مشکوکی ...تو به من اعتماد نداری ...تو ... ديگه زنگ هم نمی زنم قهر می کنه ميره خونه باباش که : اين سيروس مادرمرده هيچ وقت خدا به فکرمن نيست ...الهی سيروس به زمين گرم بخوری ؟؟؟ ـــبابا من چيکاره بيدم اخه !!؟؟؟‌ـــــ

توی خونه مدام ميخندم نگه اين سيروس همش خستگيهاشو مياره خونه ...چپ چپ نگاه ميکنه :‌ميگم سيروس نکنه ديوونه ای چيزی شدی ؟ حالت خوبه ... ــ نه بابا خوب نيستم ! کارم اخر به همون ديوونگی هم می رسه ــ اين ميشه که ديگه نميخندم . .. ـــ خاک عالم توی سرت سيروس ...مردم هم شوهر دارن .. من سياه بخت هم شوهر دارم ...با يه من عسل نميشه توی  بد عنق و خورد ... ـــ ديگه واقعا خاک بر اون سرت بشه سيروس با اين زن گرفتنت ... ـــ

گرسنه ميشم ..شام ميخوام هوار ميزنه که مرده شور اون ريختت و بشوره سيروس که هميشه خدا به عزای شکم نشستی ... گرسنه ميشم  شام نمی خوام ميترسم ...اقا قهر ميکنه  ميره خونه باباش بست ميشينه  طلاق می خواد که چی :  نمی دونم اين  سيروس ذليل مرده شامو با کی کوفت کرده بود ...

منم ميگم ديگه پشت گوشتو ديدی سيروس رو هم ديدی !  حالا اونقدر بشين پای صحبت مامان فقيدت تا حال کنی ...منم  ميخوام برم زندگی کنم ...اقا ازاد شدم ...

قابل توجه خانما : بابا کوتاه بياين ...بذارين اين ويروس ميروسا هم يه خورده زندگی کنن ...

ميگم حالا اگه اين اقايون بی جنبه از اب در اومدن چی ؟ اقا من حرفمو پس می گيرم تا دلتون می خواد بهشون گير بدين  ...از قديم گفتن مزه زندگی مشترک به همين گيردادناشه ...مگه نه !

+ نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()