shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

تموم شد ...

خونه ی کوچووولوی دلم امشب بدجوری ابریه !

دلم گرفته . دیگه بهونه ای  برای ادامه دادن ندارم  .همه چیز تموم شد .همه چیز به سادگی یه پلک به هم زدن تموم شد ...دیوارای اتاقم امشب پر از تصویر نقاشیای صورتی رنگیه که توی همشون یه خونه هست ...یه خورشید خانم هست که روی صورتش  همیشه یه خط ِ قوس دار ِ مورب نشون می ده که چقدر زندگی رو دوست داره  ...یه باغ ِ قشنگ پر از درختای سیب و پرتقال و گلابی هست که میشه مابین شاخه های دختاش تاب بست و تا خود ِ خدا تاب خورد و رسید به آسمونا ! ! یه بابایی هست که همیشه توی دلش مهربونیاشو قایم می کنه .کسی خوبیاشو نفهمه .(آخه بابایی خیلی خجالتیه !)  ...یه مامانی هست که ملوس ترین مامانی دنیاست .و نقاش کوچولوی ما اونو با یه اتاق پر از عروسک و آب نماتم عوض نمی کنه ! .. و یه نیلو جون که همیشه توی نقاشیا رنگ ِ تموم ِ لباساش صورتیه و  توی بغلش یه بهار کوچولو نشسته داره با تموم ِ دلش به دنیا می خنده !!!!!این یعنی یه زندگی بهارونه !!!!

 امشب بدجوری از هم پاشیدم .  ...می شنوی ؟؟؟قلبم توی دستامه ..از بودن تهی شدم .انگار این نفس به شماره افتاده . حالم خوش نیست .ریه هام از فرط ِ درد می سوزن ! امشب پرم از زجه ...از فریاد ...از التماس ...از درد  ...توی این مدت هر کسی رو که میدیدی و ازت حال ِ بهارو می پرسید انگاری ته ِ دلش دور از چشم تو می گفت : خدا کنه این بچه زودتر نجات پیدا کنه ..انگاری دیگه مساله خوب شدن نبود ..مثل وقتی که نسیم التماسشو توی نگاهم جا گذاشت وقتی با گریه می گفت : دعا کن بهارم راحت بشه !فقط دعا کن ...فقط  همین ...و تو نمی دونی چه دردِ غریبیه  ..وقتی .کارت به جایی برسه که دیگه رفتن ِ تنها بهونه ی زندگیت ...تنها بهونه ی گریه های شب ِ قدرت باشه برات یه آرزو ! یه خیال ! یه دعا ... یه نذر !

 .اومدنت معجزه ی قشنگ ِ همه ی زندگی ما  بود ...رفتنت هم ...چه معجزه ای از این بالاتر که توی نگاهت وقت ِ رفتن ...من نه درد دیدم ...نه رنج ِ بیماری و نه شکوه و شکایت ...چه معجزه ای از این بالاتر که روی لبای قشنگت موندگارترین لبخندِ  دنیا نشسته بود. وقتی می رفتی جایی که دیگه نه از بابایی خبری هست ...نه از مامانی و نه از نیلو جونی که  برات وقتایی که درد داری هوارتا هوارتا قصه بگه !

چه خوب شد که درد مارو ندیدی بهار !چه خوب شد که  گریه های باباییِ  خجالتی رو ندیدی ...چه خوب شد زجه های ملوس ترین مامانی دنیا  رو نشنیدی ...من چه جوابی داشتم بهت بدم اونجا که با اون دل ِ کوچولوی مهربونت که توی سینه تند  تند تالاپ تولوپ می کرد بغض می کردی و ازم میپرسیدی :  مامانیم دلش برای کی تنگ شده نیلو جون !؟ من کار ِ بدی کردم ؟ نکنه مامانیمو اذیت کردم ! من که اصلا به مامانی نگفتم چقدر استخونام درد می کنن ! من که به مامانی نگفتم دلم میخواد برم پیش ِ خدا ...من که به مامانی نگفتم : وقتایی که درد دارم چقدر توی دلم گریه می کنم و اشکامو با گوشه ی پتوم پاکشون می کنم نکنه مامانی بفهمه و غصه بخوره !نیلو نذاری مامانیم دلش بگیره ها ! نذاری تنها بمونه ها ! نذاری برای من دلش تنگ بشه ها !نکنه دل ِ کوچولوی مامانیم بشکنه ! قول بده بشی نیلو جون ِ مامانی من ! قول می دی ؟؟؟

...خوب شد ندیدی عروسکم !

پ.ن: بهار ِ  من  رفت .باورت میشه ؟

+ نوشته شده در ٢٩ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()