shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

من فقط یه کوچوووولو خسته ام !

شدم شبیه کتاب ِ  ؛ قانون ؛ درست توی شب امتحان ! کتابی که ورقاش از اول ترم تا حالا توی کتابخونه ی من  دارن خاک می خورن و منم عین خیالم نیست ! کی حوصله داره قانونای مزخرف ِ دنیای آدمایی رو که بزرگترین افتخارشون دودره کردن ِ همدیگه ست  مچاله کنه توی مغزش تا به قولِ  استاد نعیمی : نهادینه بشه ! ؟؟؟! یه جورایی امشب پرم از دلهره ! اونقدر مضطربم که  انگاری  فراموشم شده پاورقیا هم مهم هستن .هر خطشون ...هر کلمشون ...کی می دونه فردا قراره از کجای قانون ِ زندگی من سوال بیاد !تو می دونی ؟؟می ترسم .از دنیایی که توش گم شدم می ترسم .انکگاری که سیاره ی خودمو گم کرده باشم ! از امتحانی که توش از تموم ِ پاوراقیای نخونده ی من سوال بیاد می ترسم .همینه  که دل و زدم به دریا و دارم سراسیمه میون ِ ورقای خاک گرفته ی زندگیم  دنبال تک تک ِ پاورقایی می گردم که یه جایی بدون اینکه روشون فکر کنم ازشون گذشتم !این که دیگه به قول ِ شراره توی زندگی من نهادینه شده ! گذشتن از تموم پاورقیا !حتی توی شبای امتحان !

یه صدایی هست   که بدجوری امشب توی ذهنم  سنگینی می کنه .می خوام بذارمش گوشه ی قلبم .همین جوری ...محض ِ یادگاری !شاید روزی که بتونم یه بار ِ دیگه به زندگی سلام کنم خاکای روشو بزنم کنار و بگم :

 باور کن !

صدایی که از دل ِ آدما بلند نمیشه

قاب گرفتنی نیست !!!!!

امشب فقط خسته ام .تموم ِ روزمو سرپا بودم .بهتر از این نمیشم .میشم ؟؟؟امشب دلم میخواد هر جایی که شد یه بالش بذارم زیر ِ سرم و بگم : بی خیال ِ دنیا ! اما ... دلم تنگ شده برای بغل کردنش ..برای بوسیدنش .برای تموم ِ مهربونیایی که یه جایی مثل همون پاورقیای توی کتابم جا گذاشتمشون ...می شنوی  ! تویی که اون بالا نشستی و داری نگاهم می کنی : من تنبیه شدم .بیا ...بیا دیگه ...دستام بی طاقتن .نمی تونن صبر کنن تا تو هر وقت دلت خواست از راه برسی .بیا دستامو بگیر .من خسته ام .

پ.ن: هر چند  باید حسابی سر ِ حال باشم .ولی نیستم .چه خبری بهتر از این که امروز بهار خیلی حالش خوب بود .!؟ امروز یه بار دیگه خدا یادم انداخت که هنوزم بنده ی کوچوووووووولوی کم طاقتشو فراموش نکرده !

+ نوشته شده در ٢٦ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()