shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

قد ِ تموم گلای صورتی رنگ ِ دنیا !

توی تقویم  ِ من شبی هست که فقط سالی یه بار از راه می رسه تا بعد از یه عالمه خستگی و کار و درس و روز مره گی یادم بندازه  که چقدر هنوز به زندگی بدهکارم ...که چقدرهنوز  زندگی به من بدهکاره !

توی تقویم  ِ من شبی هست که صبحش با یه دنیا سماجت پا برهنه صبح اول صبحی به دنیا میام و زمین و زمانو می ذارم روی سرم تا به همه ی دنیا ثابت کنم که تا خدا نخواد هیچ برگی روی هیچ شاخه ای سبز نمیشه ! هیچ برگی هم از هیچ شاخه ای جدا نمیشه ! بچه که بودم بابابزرگ ؛دختر نذری ؛صدام میزد !داستانشم این بود که تولدم نذر امام حسین شده بود و جواب تموم گریه های شبونه ی دوتا قلب ِ شکسته  ! بابا هنوزم که هنوزه نزدیکای روز تولدم که میشه یاد ِ قدیما می کنه و میگه :برای خودت یه پا شاهنامه بودی ! ویزای تولدتو با یه دنیا التماس از خود ِ خدا گرفتیم !سخت بود ...خیلی سخت ...بابا وقتی حرف می زنه توی نگاهش چیزی هست که همیشه ته دلم قرص میشه از این همه سماجت !

توی تقویم ِ من شبی هست که توش یادم دادن که زندگی تکرار ِ بی تفاوتی ها نیست .دلتنگ که باشی بی بهونه ..باریدن بهترین درمون ِ دلته ! کنار  ِ اومدن ِ کدوم آرزوی از راه نرسیده چادر میزنی ؟؟؟ این مهمه ! توی پیله زندگی کردن هم قانون ِ خودشو داره ! تو چقدر پروا نگی کردی ؟

توی تقویم ِ من شبی هست که توش یاد گرفتم گاهی برای ادامه دادن لازمه که اسم ِ روی شیشه ی بخار گرفته رو پاک کنی  و یه اسم نو به جاش روی دیوار دلت بنویسی  ! کار ِ  سختی نیست فقط یه خورده مردونگی می خواد !همین !

توی تقویم ِ  من شبی هست که توش یه بهار کوچولو... روی تخت بیمارستان دستاشو حلقه کرد دور ِ گردنم و محکم صورتمو بوسید که : تولدت مبارک نیلو جون! خیلی دوست دارم .قد ِ تموم گلای صورتی رنگ ِ دنیا ! ولی تورو خدا حالاحالاها بزرگ نشو ! اونقدر بزرگ نشو که دیگه دلت نخواد با من مامان بازی کنی ...اونقدر بزرگ نشو که دیگه دلت نخواد با من کتابای نقاشیمو رنگ بزنیم و برام هوارتا قصه بگی ! اونقدر بزرگ نشو که بری و منو یادت بره .اونقدر بزرگ نشو که دیگه نذاری من با عروسکای توی اتاقت بازی کنم . همش بگی من حوصله ندارم .خسته ام ...! اونقدر بزرگ نشو که بخوای بری و یه بهار ِ دیگه پیدا کنی و اونو به جای من ببری پارک و شهربازی ! براش همش اسباب بازی بخری !قول میدی بهم !!؟؟

قول میدم بهار .قول ِ قول ِ قول ...یه قول ِ بهاروووووووووونه ! خوبه ؟اونقدر بزرگ نمیشم عزیزم .نمی تونم اونقدر بزرگ بشم که برم یه بهار کوچولوی دیگه پیدا کنم و اونو به جای تو دوست داشته باشم .اصلا مگه بهار ِ دیگه ای ه توی دنیا مثل بهار ِ ما پیدا میشه ؟؟؟

بهار خبر نداشت که قشنگترین هدیه ی خدا امسال برای من همین خنده ی قشنگ ِ گوشه ی لبش بود که با اون تن ِ مریض و تب دار... روی تخت بیمارستان دلمو لرزوند . یه خنده ی کوچولوی بهشتی !

فقط اومده بودم بگم : توی تقویم ِ  من  بیست و دومین شب ِ مهر ِ پائیز یه بار دیگه از راه رسید تا غافلگیرم کنه ! تا بگه :نیلوفر حواست هست ؟دوست نداری اما ...اینم یه حقیقته .دیگه داری بزرگ میشی !

اومده بودم بگم به خاطر بهار ... تولدم مبارک .یه تولدم مبارک ِ صورتی رنگ !

+ نوشته شده در ٢٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()