shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

ما نکاشته هامونو درو نمی کنیم !

یه وقتایی هست که ته ِ گلوت یه حرفی گیر می کنه ! اونقدر که راه ِ گلوتو می بنده ....می مونی توی گفتنش ...بگی ؟؟؟یا... نگی ؟؟؟نمی دونم ...شاید جراتش ...باورش ...توانش ...درکش ...صبرش نیست !دلم برای از ته ِته ِ ته ِ دل نوشتن تنگ شده .اما ...خب این روزا خیلی بزدل شدم .از نوشتن می ترسم .از خونده شدن می ترسم .جرات نمی کنم بنویسم تا بخونی و بدونی که من ...

می دونستی تو هم یه جورایی بزدلی ! اگه نبودی این حرفه ...ته ِ گلوت گیر نمی کرد تا جایی که هی تند تند روش آب بخوری تا بره پائین بلکه خفت نکنه ! اگه بزدل نبودی این همه حاشیه نمی رفتی. بهانه و دلیل و آیه هم نمی آوردی که ...! قبول کن که بزدلی !دیروز وقتی نشسته بودم و از خستگی می نالیدم .یه هویی انگاری یاد حرف بابابزرگم افتادم که همیشه می گفت :عزیزکم ! از زندگی هیچ وقت اون طوری که انگار یه گلدونه بالای طاقچه یا یه درخته توی باغچه ی خونت ...جدا از تو و نیروی تغییر دهنده ی تو ...گله نکن ! اونقدرها هم که فکر می کنی نفس کشیدن توی این دنیای بی دروپیکر مایه ی تاسف نیست .شاید این نفس کشیدن هم جزئی از بودنت باشه !

یه هویی یادم افتاد که چقدر من کم طاقت شدم .یادم افتادکه چقدر این مدت توی تمام درگیریهای فکریم دنبال یه مقصر میگشتم تا همه رو بندازم گردنشو و بگم : تقصیر تو بود که من ...یه هویی یادم افتاد که من روی ِ هرچی بی معرفته کم  کردم از بس که سر نزدم به قطعه ی ۴۶ردیف ۱۷شماره ی ۱۳۱ ! جایی که بابابزرگ برای همیشه رفته توی خواب ِ ابدی !!! نوه ی بدی شدم بابابزرگ ...ببخش ! راستش حال و حوصله ی درد و دل کردنم ...بدجوری ابری شده !

همیشه از زندگی طوری حرف می زنیم که انگار بدون حضور ما ...بدون کار ما.. نگاه ما ...بدون توانِ درگیری ...و مقاومت ما ...بدون مبارزه ی ما ...پافشاری و سرسختی و ایمان ما ...بدون خشم و نفرت و فریاد و عشق ما ...باز هم زندگیه و می تونه بدون قلب ِ ما زندگی باشه ! نه ...ما که نباشیم تو بگو :دل دنیا نمیگیره ؟؟؟چرا ...می گیره .توی قلبش گاه گاهی هم دلتنگمون میشه ...گاهی هم قلب ِ کسی شاید هوای با من و تو بودن به سرش بزنه ! ما ...نکاشته هامونو هرگز درو نمی کنیم ...اینو یادت باشه .اگه امروز خسته ای ...حتما خستگی کاشتی که خستگی برداشتی ! دوست داشتنی اگه توی قلبت داری چه بخوای چه نخوای با امروز و فردا کردن ِ دلت زمان رو داری از دست می دی .بیا و این فاصله ی به هدر رفته رو دوباره زندگی کن ! چیزی نو بساز ...با تمام دلت دوست داشتن بساز !

یادت هم باشه گاهی می تونی  بادبان هارو بندازی بالا . پارو بزنی و برخلاف ِ جهت باد تقلایی بکنی ! به قول بابابزرگم :سخت ترین توفان فقط میهمان دریاست نه صاحب خونه ی اون .غصه منطق ِ خودشو داره .حتی اگه این منطق منطقی ترین باشه ...تو علیه این منطق آستین هاتو بالا بزن .بی خیال دنیا .بذار آغوشت بستر بی مرز کودکی هات بشه و زمزمه های قشنگ ِ مادرت با قصه های برفیِ  مادربزرگ دنیای توی نگاهتو پر کنه !! بوسه هاتو دریغ نکن .بذار که طعم ِ بوسه های دل ِ آدمها همیشه روی لبات باشه!حتی توی لحظه ای که داری غربت ِ دوزخ رو تنها  طی می کنی ! حرف رو باید زد .اگه نزنی توی گلوت می پوسه ...می گنده ..بو میگیره ! بیا حرفت رو بزن نذار گلوی من بشه گورستان ِ نگفته های پوسیده !

+ نوشته شده در ٥ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()