shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

باز اومد بوی ماه مهر !

اول اینکه من چقدر دلم تنگ شده بود برای درو پنجره های اینجا .تا رسیدم محکم بغلش کردم یه موقع از دستم در نره !بعدشم اینکه بابا ! ایرانگردی که سهله اگه جهانگردی هم بکنی باز آخرش دلت پرپر میزنه برای خونه ی خودت .مخصوصا هم اگه با دوتا غرغرو ی حسابی  مثل این شراره و نادیا همسفر باشی  .خدا واقعا به من یکی صبر ایوب داد توی تحمل کردن این دوتا اونم دوازده روز ِ تموم !!!!!!

 پائیزم خلاصه از راه رسید .از دل تو خبر ندارم!!!   من یکی که دلم لک زده بود برای سلام کردنش  .برای اینکه صدای قدماشو بشنوم و بپرم توی بغلش و  بگم : می دونستی با اومدنت من  یه سال ِ دیگه به سالای قشنگ زندگیم اضافه میشه !به قول بابا : تازه داری بزرگ میشی ها  ! باور میکنی اگه بگم من روزای آخر ِ تابستونو با شمارش معکوس برای تازه شدن قصل  گذروندم .دیگه از این همه گرما کلافه شده بودم .دلم میخواست با دستای خودم تابستونو خفه کنم . دلم بوی باروون می خواست !از اون باروون قشنگای آخرای پائیز  ... دلم خش خش ِ برگارو میخواست  

خب  اینم یکی دیگه از اون اول مهرایی بود که صبح ساعت هفت من خواب نموندم  .با این شراره ی خواب آلوده ی  زیر چشم پف کرده  و این نادیای ذوق زده از رسیدن پائیز (بچه به خواهرش کشیده !) راه افتادیم رفتیم دانشگاه که یه موقع خدای نکرده از کانون علم و دانش جا نمونیم !ولی خدایی اول مهرای این چند ساله یه ور ...اون ۱۲ سال قبلی یه ور ِ دیگه ! اونقدر از اول مهرای سالهای مدرسه خاطره های قشنگ دارم که با این اول مهرا قابل مقایسه نیستن .از اون کلاس بندیا ...معرفی معلمای تازه .از اون بچه هایی که هرسال به جمع ما اضافه میشدن و بچه هایی که می رفتن و جاشون میون ِ  نیمکتا خالی بود .از اون یادگاری نوشتای روی میزا یی که سنشون روی سن نوحم کم کرده بود با اون خط خطی کرنای خاطراتی !.ازاون بغل کردنا .بوسیدنا ...اون دلهره های اول مهر که قراره کدوم کلاس بیوفتی... کی بشه معلمت ؟دوستات کجا باشن ؟؟؟واز  اون بچه هایی  که جاشون توی دنج ترین نقطه ی قلب تو تا همیشه سبزترین جای دنیاست ...ترانه ...نفیسه ...مهسا ...به یاد تموم رفته های بی بازگشتمون .

اول مهر امسال فقط یه اول مهرمعمولی  بود همین و بس !فقط  مائده یه جمله ی فیلسوفانه ای گفت .اینکه :  بچه ها من سال دیگه این موقع خوابم .اومدن پائیزو نمی فهمم . خدائیش خیلی حرف مزخرفی زد .باشراره موافقم .مگه میشه کسی صدای قدمای پائیزو نشنوه !اصلا  از اولشم گوشای مائده مشکل داشت گذاشته به حساب تموم شدن درسش !

بذار ببینم دیگه چه خبر بود ...بذار ...آهان یادم اومد : همین اول کاری یکی از موضوعات مهمی که ما برو بچ باهوش کشفیدیم این بوده که این برادر ویروس ( احسان .ک ) آقا عجب انسون ِ با  شخصیته ! حالا من هی نمیخوام   لو بدم چی کار کرده اینا  نمی ذارن ...  آخه بگو : مرت... که ! تو خجالت نمیکشی با این ریخت و قیافه ی تابلو حزب الهی میای میری توی نت دانشگاه اونم توی همچین سایتایی !!! آخه یه خورده حیا ...یه خورده شعور ...یه خورده فرهنگ !!! خدایی شراره میخواست درجا زنگ بزنه ۱۱۰ بیان ببررنش به جون خودش قسم .من نذاشتم !!! گفتم بچه ست گناه داره بزرگ میشه با ادب تر میشه !

فکم تازه گرم شده اما حسابی خسته ام .دوازده شبه که بیشتر از یکی دوساعت نخوابیدم .مگه میذارن این دوتا غرغرو ...عین مگس همش توی گوش من طفلکی دارن وز وز می کنن ! 

+ نوشته شده در ۳ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()