shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

یک لحظه سکوت ! من حرف دارم !

یک : 

من پاهایم به دیواره ی خودم گیر کرده بود .متولد نمی شدم ! تو به جای من ! خودم را فشردم و با یک دنیا سماجت خلاصه به دنیا آمدم ! مامان می گفت : هیچ کس جسارت ِ این دخترک ِ فسقلی را باور نمی کرد ! حتی خود ِ خدا !!! اما میبینی که حالا بیست و ... سال است که با یک دنیا جسارت و سماجت دارد نفس می کشد .آن هم چه نفس کشیدنی !!!! این حق ِ طبیعی من است !!! شک نکن !

دو :

هرچه کردم نتوانستم خودم را دار بزنم .از بی حوصلگی های این جماعت هم که بوی برهنگی می آمد .من در حوالی خودم به کسی رسیده بودم که درست مثل ِ کودکی های من شکننده بود اما راه و رسم  ِ ماندن را هم خوب بلد بود ! با هم آبدیده شدن را یاد گرفتیم مثل ِ حروف ِ پریده رنگ ِ الفبای کلاس اول !!! آن وقت هایی که می خواندیم : بابا نان داد !!! سارا سیب دارد !!! و ماجرای مردی که توی باران با اسب می آمد و من آخرش هم نفهمیدم از کجا به کجا می رسید !!!

سه :

دست و پایم از تردید می لرزید .قلبم توی دهانم  گیر کرده بود به جای اینکه توی سینه بالا و پائین کند .چهار طبقه با زمین فاصله داشتم .باید می پریدم .این آخر ِ بازی بود ! لعنت به این ساعت .دقیقه هایش انگار توی رسیدن به هم مسابقه ی دو گذاشته بودند  ! و این صدای لعنتی : یک ...دو ...سه ... معطل نکن ! حالا .... من نمی ترسم ....مثل یک پر ِ کاه توی هوا رها شدم .لذت بخش بود ..چشم هایم را بستم و لب هایم را  گاز گرفتم .نه ..من نمی ترسم .محکم  خوردم روی تشک .آخ ! تمام تنم درد گرفت !  باز هم این صدای لعنتی : کات ! عالی بود !... یادم رفته بود بگویم از کارگردان ها بیزارم !

چهار :

ایستاده بودی روی تمام خاطره های سبز رنگ ِ من .فاتحانه نگاهم می کردی .خودت را به نفهمی نزن . من اهل ِ یادگاری نوشتن روی تنه ی درخت  نیستم !حواست نیست که توی تمام خاطره های کج و معوج ِ این چند ساله جای پاهایت را محکم کرده ای  ؟؟؟؟ چه کار ِ بیهوده ای !!! خواستی اگر یک وقتی یادگاری هم بنویسی روی دل بنویسی بهتر است تا روی تنه ی درخت ...روی دل ماندگارتر می شود ...

پنج :

از زور  ِ  بی کاری نشستم و تمام ِ دستهایم را به هم گره زدم .انگشتهایم را هم ...از کلمه هایی که نتوانستم روی کاغذ بیاورم می ترسم .نکند کسی دیگر نزدیکی های خواب ِ من نفس بکشد ! به مامان گفتم که خواب ِ من سبک است .زود می پرم ! ولی کو گوش ِ شنوا ؟؟؟چقدر تازگی ها شبیه تو شده ام .!!! حرکاتم ...خنده هایم ...چشم هایم ...حتی اشک هایم مرا یاد ِ خودت می اندازد !!!نکند مرا به جای تو ...نه ...من فقط قلب ِ تهی شده ی تو هستم ...فقط همین !

شش :

دیروز خلاصه خودم را دور ریختم .خود ِ قدیمیم را می گویم ! وقتی دیگر تو را نخواهم به چه کار ِ خودم می آیم ؟؟؟شکستن ِ قلب ِ تو سکوت بود و ترک خوردن ِ نگاه ِ من آینه ! ما چقدر شبیه هم هستیم !!!نکند مرا به جای تو ...نه ...من نمی ترسم !

پ.ن : به من نیو مده توی خونه ی خودمم آه و ناله راه بندازم !!! جل الخالق !!!!

+ نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()