shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

یک قلب شاید ...نمی دانم !

گرمای پایان ِ یک روز و سرمای شروع ِ یک روز دیگر ! می دانستی من سالهاست که تنها رهگذر ِ این کابوسم !تنها رهگذری که سیاهی ِ  هر تار ِ مویم را انگار که خطوط ِ گذشت ِ ایام به سپیدی ِ این روزهای بی حوصله ی غمگین سپرده .سالهاست که مصرانه به شمارش تک تک ِ آنها دل بسته ام !حالا اگر این شراره نیاید هوار بزند که تو موی سپیدت کجا بود که من یکی تا به حال ندیده ام !

یک هفته ...یک ماه ...یک سال ...این چشمهای تو خالی پر از هیاهوی خاطره های خاکستری رنگیست که دیگر بوی نا گرفته اند از بس که خودشان را به نفهمی زده اند .ببین من امشب بد جوری دلتنگم .حال ِ خوشی هم ندارم .نه اینکه خیال کنی که آنقدر ضعیفم که با همین تند باد ِ کوچک شانه هایم از تردید لرزیده باشد  ...نه ...انکار نمی کنم که انتظار ِ این یکی را دیگر نداشتم .فکر هر چیزی بودم به جز همین آخری که اعصابم را به هم ریخت .باز هم انکار نمی کنم که یک جورایی تهِ تهِ ته ِ دلم با یک عالم بی انصافی آرامش ِ عجیب غریبی دارم که باعث می شود از خودم هم خجالت بکشم ! تازه به این آرامش ِ عجیب و غریب این وجدان درد ِ لعنتی را هم اضافه کن !راستش راکه  بخواهی حال و حوصله ی ماندن ندارم. انگاری که یکهو تهی شده باشم از بودن  .بهانه ای نیست برای ماندنم .این همه سال پی چیزی بگردی و آخرش هم بدانی که سهم ِ تو نخواهد شد ...درد ِ بدیست این تنهایی لعنتی که بیخ گلویت چسبیده و نمی گذارد عقده ات را خالی کنی .نمیگذارد بغضت را بترکانی و هوار بزنی که دیگر پای ِ ادامه ی راه نداری به خدا قسم که صبر ایوب می خواهد تحمل ِ این همه نامردی !

این همه سال ...یک چیزی ...یک وابستگی شاید ...یک دوست داشتن شاید ...یک گرمای آغوش شاید ...یک قلب شاید ...نمی دانم .انگاری که یک زمانی دلم همچین چیزهایی می خواست .حالا هم ...اما .... چند وقتی میشود که بدجوری دلم برای خودم تنگ شده .نمی دانم تو تا به حال دلتنگ ِ خودت بوده ای یا نه ...من گاه گاهی دلتنگ میشوم برای تمام آنچه که بودم و حالا نیستم !و دیگر هرگز هم نخواهم بود ..این دل  ِ صاحب مرده را که توی سینه تند تند می تپد نمی گویم .دلی که یک روزی یک جایی نمیدانم کجا گمش کردم .همان که دیگر تویش از هیچ صداقتی خبری نیست از همان دل حرف می زنم

.به خدا قسم که انتظار ِ زیادی نبود .اینکه بخواهی دلتنگ ِ مهربانی کسی باشی ...اینکه بخواهی گاه گاهی هم دل ِ کسی برایت تنگ شود ...همان طور که تو دلتنگ آدمها می شوی .همان طور که تو برای ِ تنهایی دل ِ آدمها دلت میگیرد . اما .خب فرق می کند .گفتم که انگاری یک عمر است خودم را به نفهمی زده ام .حالیم نمی شود که دنیایی که تویش با سماجت نفس می کشم با دنیای توی ذهنم زمین تا آسمان فرق دارد .اصلا این کجا و آن یکی کجا ؟؟؟شاد یک جایی ..خیلی دور ..شاید هم خیلی نزدیک این قلب خلاصه آرام بگیرد .شاید همبرای همیشه توی ساعت ِ صفر ِ مطلقش از این همه سماجت دست بردارد ولی تو  ...فقط یادت باشد اگر خواستی دلتنگ ِ مهربانی دلی باشی ... دل ِ ما را از قلم ننداز .همین !

+ نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()