shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

قرار ما ...

چيزی راپنهان کرده ای

که تمام دنيا حسودی اش را می کنند...

وچشمها پر پرمی زنند برای ديدن اش ...

قرار ما اين نبود

قرار ما دستهای گندمی تو بود.

هديه ای برای تمام فصلها ...

قرار ما چشمهای بارانی من بود

همانها که می گفتی هيچ کجای دنيا پیدايشان نکردی ...

حالا اما ...

نه تو چشمهای مرا داری

نه من دستهای  تورا ....

هر روز به اتفاق غروب

برمی گردم از ميعادگاه

با سبدی شعر که از خيالت بافته ام ...

ويرايشش کردم .ممنون از تذکرت بهنوشم ...

+ نوشته شده در ٢٦ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()