shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

سبزترین گناه ِ من !

امشب خسته ام .تنها همین ! حال و حوصله ی نوشتن هم ندارم .حالا اینکه چرا می نویسم .بماند ...توی جاده که می آمدم بدجوری دلتنگ بودم .شراره ی نق نقو هم نبود تا مدام با همان جوک های بی مزه ی همیشگی روی اعصاب من راه برود .حال و حوصله ی مسیر هم سررفته بود. برای رسیدن بی تابی میکرد ..صدای لاستیکها هم که بدجوری توی ذوق می زدند .خب ...دلم تنگ شده ...فقط همین .این بهانه کافیست برای نوشتن .نه ؟؟؟؟؟؟؟ این دستهای کوفتی هم دلشان برای ِ بغل کردن ِ تو تنگ است .خیلی بی انصافی !    به روی خودت هم نمی آوری که توی ِ دل ِ من چه بلوایی به پا شده ! اصلا فکر هم نمیکنی که این دخترک... توی این هوای ِ دل مرده ی ابری چرا این همه غریبی می کند ؟؟!! ببینم ما که این حرفها را با هم نداشتیم ! داشتیم ؟؟؟تا‌آنجا که من یادم هست هر وقت دلم تنگ میشد محکم بغلم می کردی .سهم ِ گرفتگی ِ دل ِ من هم یکی از همان بوس های کوچوولوی روی پیشانیم بود و یک لبخند و یک جمله ی کش دار : ای دختره ی لوس !!

جای من همیشه توی بغل ِ تو بوده و هست ! این را که دیگر نمی توانی انکار کنی ! حتی توی لحظه هایی که حال و حوصله ات را سر می بردم از بس که شکایت می کردم از این دنیای کوفتی که سروتهش را که بزنی باز هم جای ماندن نیست. ! ببین ! من هنوز هم توی دل ِ تو جا می شوم .قول می دهم که اذیت نکنم .سرو صدا هم اصلا ... دروغ چرا ؟ همین دیشب تا خود ِ صبح چشمم به در بود .آخرش هم نادیا چراغ ها را خاموش کرد .گفت که به  مرض ِ بی خوابی  دیوانگی هم اضافه شد ؟ ! خب .حرف ِ بدی هم نزد ..من  دلم فقط یک بوس ِ کوچولو می خواست .فقط همین .نگو که انتظار زیادی بود .خودت همیشه می گفتی بوسهایت برای ِ روز مباداست .امروزروز ِ مبادا بود تو کجا بودی ؟؟؟؟

دلم نمی خواهد تارکِ  دنیا باشم .توی تمام لحظه های این چند روزه  هم توی ِ بغل ِ  تو بوده ام .عریانی دلت را هم دیده ام .دیگر خودت را قائم نکن .فایده ندارد . ...خب ببخشید که جواب  تمام خوبیهایت را با همان سکوت ِ مات و مبهوت ِ همیشگی عقیم گذاشتم .و توی لحظه ِ  آخر سهم شانه هایت را پس زدم .اشتباه کردم .بخشش از بزرگترهاست .اصلا مگر تو اشتباه نمی کنی !! آخ ..ببخشید حواسم نبود که تو جایز الخطایی !تازه چند روزی میشود که برگشته ام به زندگی ِ  عادیم .همین دنیای کوفتی را می گویم .کلی هم توی همین چند روز آبغوره ی شمشکی گرفته ام از تنهایی ! همین است که آغوش ِ تو مدام توی ذهن وامانده ام پر رنگتر می شود .تو فکر می کنی کسی باور کند گناه ِ چشمهای مرا ...و گناه ِ چشمهای تورا توی تنهاترین شب ِ سال !توکه بهتر از همه می دانی این سبزترین گناه ِ من بود .نیایش تا خود ِ سحر !بوسه های تو هم که تا امتداد ِ سپیده ای که هرگز از راه نرسید ادامه داشتند .

این نادیای وروجک  هرچه که خواست بگوید من امشب تا خود ِ  صبح بیدارم .در را هم باز می گذارم .یادت باشد ....هر ساعتی که بیایی من توی راه پله نشسته ام ...تو حتما امشب می آیی .اینکه من از کجا می دانم بگذار به پای دیوانگی ِ این دل ! چراغ را روشن نمی کنم این دختره ی غرغرو   بیخوابی میگیرد .در را که بازکردی یادت باشد دستهایت راهم بازکنی .به دلم افتاده که تمام خانه امشب بوی مهربانی های تورا میگیرد .قول می دهم حالا ببین .آی خدای خوب ! با تو هستم .امشب بهانه بی بهانه .هرکجا که دردودلی بود بگذار برای بعد .من چشم انتظارم ..دستهایت را قد ِ تمام دوست داشتنهای من باز کن .د نج ترین نقطه ی دل ِ من سالهاست که برای مهربانی های دل ِ تو بهانه میگیرد ...بیا ...

+ نوشته شده در ۱٧ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()