shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

ساعت صفر مطلق برای قلب من !

اینجا فقط یک آسیاب ِ بادی باقی مانده .فقط یکی ...راستش برای تماشای این لک لک های بال و پر ریخته ی روی دودکش های خانه های قدیمی همین یک آسیاب ِ بادی  کافیست .بیشترش به چه کارمان می آید ؟؟؟ یک چیز دیگر هم هست ... شاید ...نمی دانم ! مثلا یک جفت چشم !یک جفت چشم که به قدم های بی حوصله ی این هفته ی کسل کننده خیره مانده  .حالا هم ....بعد از ساعتها  انتظار... شور و شوق این صدا که دیگر توی تمام نوشته های من رنگ و رویش پریده حال و حوصله ی خودم را هم سر می برد !

راستی ببخشید که فرصت نشد تا تمام ناگفته های این همه سال را با یک دنیا عقده ی قدیمی که دیگر بوی تعفنش سرمان را هم برداشته ...لحظه ی آخر توی صورتت خالی کنم ! میبینی که چقدر سرم شلوغ است .فرصت نمی کنم ! نه ...خیال بی خودی هم نکن .اینجا دیگر نه بوسه ای انتظار آمدنت را می کشد نه های های اشکی ! اینجا این چیزها هیچ قیامتی هم  به اندازه ی تمام دلواپسی های دل ِ تو به پا نمی کنند ! این آه و ناله هادیگر قدیمی شده ! نه من اهلش هستم و نه تو ....تازه من  اصلا حال و حوصله ی این جور ادا و  اطوارهای عاشقانه را هم ندارم ..اینجا فقط گاه گداری وقتهایی که بی کاریم دلمان بارانی می شود ...از همان باران های اواخر پائیز که وقتی می بارد  دیگرتمامی ندارند ..از همانها که گاهی حوصله آدم را از آسمان خدا ...سر می برد! گفتم که آن هم فقط گاه گداری که بی کاریم نه بیشتر ! گاهی هم ...من  می مانم توی کار این قلب که توی واپسین لحظه های عمرش هنوز دارد با یک دنیا سماجت می تپد .خوب که گوش کنی تو هم صدایش را می شنوی .به قول بابا :این یکی گوش ِ بصیرت می خواهد ! همین !

ساعت صفر مطلق ...آسیاب قدیمی خلاصه از حرکت دست می کشد ...این قلب هم شاید ...تو فکر می کنی این لحظه قیامت باشد !!!؟ من نمی دانم ! من هیچ نمی دانم !

+ نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()