shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

این دقیقه های بی حیا !

توی فکرهای تو من هستم ...وقت ِ علف چینی و آواز  ِ کولی ها ...توی فکرهای من ... مردم  ِ آبادی بالا که در عصر ِ  آواز بنفشه ....توی آتش بازی های آخر سال گم می شوند .

توی فکر های تو من هستم ...مثل دقیقه های این ساعت ِ دیواری ِ بی حیا که با تمام  ِ جیغ جیغ هایشان هی دنبال هم می دوند و از سرو کول هم بالا می روند ...آخرش هم خسته ...تنها ...تهی در انتهای تیک تاک ِ ساعت ...خواب می مانند .توی فکرهای من ... مردی که بی صدا توی سایه اش راه می رفت و دل می داد به قصه های شبانه ی مادربزرگ .

توی فکرهای تو من هستم ...همان که یک روز از امتداد خواب های نقره ای رنگش  پرت شد... .توی فکرهای من ...کوک های ناهماهنگ ِ  دل ِ دخترکی که میان ِ خواب هایش... همیشه رویاهای نقره ای کم داشت !

+ نوشته شده در ٦ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()