shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

علی رضا ! بابا شدن مبارک ...

خب من الان خیلی خسته ام .تموم دیروز بعدالظهرو پشت ِ در ِ اتاق ِ عمل یه لنگه پا واستاده بودم .حالا برای اینکه دروغ نگفته باشم  .همشو  یه لنگه پا نبودم یه چند باری هم نشستم رو نیمکت ! آخه این علی رضای بچه ندیده اونقدر بالاپایین  رفت ...اومد  که آخرش من سرگیجه گرفتم . ولو شدم روی نیمکت . طفلی   مجبور شد بره برام  آبمیوه بگیره نفسم بیاد بالا .. جات خالی این چند روز تا تونستم حرص خوردم !!!! به اندازه ی هزارو پونصد سال ِ  عمر  ِ نداشتم . از ماجرای سردردای مامان بگیر تا قلب بابا و بعدشم استاد محمدیان با اون پروژه ی تابستونی  افتضاح و بعد ماجرای گم شدن شناسنامه ی نادیا و  بیماری ناهید که دیگه اعصاب برای هیچ کس نذاشته بود . ...خلاصه دیگه کم مونده بود شخصا برم خودمو تیمارستان معرفی کنم .این علی رضاهم که  عیهنو این مرغای بال و پر کنده  هی اومد نشست گفت : من می ترسم ! اگه بلایی سر ِ ناهید بیاد  چی کار کنم ...؟؟؟ اگه فلان بشه چی کار کنم ؟؟؟؟ اگه بهمان بشه ...؟؟؟ اونقدر گفت و گفت و گفت ... که  من عین این پیرزنای هفتاد ساله هی برم امیدواری  بهش تزریق کنم که ننه ! هیچ اتفاقی قرار نیست بیوفته .تو هم مثل بقیه ...تا نیم ساعت دیگه بابا میشی و جان خلاص دیگه !!!!این همه حرص خوردن نداره که !!!! بعد اونقدر چرت و پرت به هم بافتم که  آخرش دلم می خواست جای علی رضا باشم اون آبمیوه رو پرت کنم توی صورت ِ خودم . آخ که چه کیفی داشت ...البته حیف من جای علی رضا نبودم ..

آره ! علی رضا هم بالاخره  بابا شد باورش خیلی سخته ....تا همین چند سال  ِ پیش  سیبای  درخت ِ قدیمی ِ  بابابزرگ ازط ستش آرامش نداشتن . قبل از رسیدنشون گاز گازی می شدن .بابا بزرگ طفلکی هم کلی حرص می خورد از دست این علی رضای وروجک ....حالا همون علی رضا شده بابای یه نی نی ِ نازنازی .باورش اونقدر سخته که وقتی میبینی بغلش کرده دلت می خوادهی بدجنسی کنی  یادش بیاری که علی رضا تو خودت بودی درختای بابابزرگو کلافه کرده بودی !!!! خاله نازی ما هم کلی پز‌‌‌‌ ِ نوه ی اولشو داد .منم کلی عقده گشایی کردم .اگه بدونی چقدر کوچولو و مامانی و جیگر بود .این شراره فتوا داد بچه بغل کردنو بلد نیستی ...تازه اصلا هم بهت نمیاد .خب چه انتظاری داری .من توی این خانواده ده ساله بچه پیدا نکردم .در واقع بچه ی علی رضا اولین بچه ی خانواده بعد از ده ساله .به خاطر همین دوبله عزیز شده !حالا خدارو شکر که علی رضا و ناهید کلاس روشنفکری نذاشته بودن که ما بچه نمی خوایم و الان وقتش نیست و درس داریم و هزار مکافات ِ دیگه !!!!! جات خالی ببینی این فسقلی چه طوری توی دل ِ همه جا خوش کرده بود .داشتن پرپر می زدن بغلش کنن .جایی که نی نی قحطیه اینجوریه دیگه !!! ناهید حالش خوبه .علی رضا از ذوقش دیشب نخوابید نذاشت ماهم بخوابیم .تا خود ِ صبح داشت دردو دل می کرد. منم تا خود ِ صبح داشتم با چشای ورم کرده از بی خوابی دردودلاشو گوش می دادم .ایثار از این بالاتر !!! این آرزو یه فتواییه داره که  میگه :  بچه خوبه !!! فقط پنج دیقه .اونم در شرایط ِ خاص که هم تمیز باشه و هم مرتب و منظم .گریه هم نکنه .خیس کردنم تو کارش نباشه !آخ که اگه الان آرزو اینجا بود خودم خفش میکردم .نی نی ِ علی رضا که همه ی موارد ممنوعه ی آرزو رو توی ِ کوله پشتیش داره .اگه این جوری نباشه که دیگه نی نی ِ علی رضا نیست !!! هست ؟؟؟؟

سرم حسابی شلوغه .این پروژه ی تابستونی ِ استاد محمدیان منو کشته  .تموم نشد که نشد .نمره ی این درس پرزد  !!!!!خداااااااااااااااااااااااااااااا !!!! یکی به دادِ من برسه .خدا نسل هر چی پروژست از روی زمین برداره .کلی کار ِ عقب افتاده دارم .

+ نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()